۱۶ مرداد ۱۳۸۷

درنا و هیروشیما (16 مرداد سالروز انفجار بمب هسته ای در هیروشیما)

ماه گذشته برای سمینار شبکه جهانی ادیان برای کودکان به هیروشیمای ژاپن رفته بودم؛ گفتند که مهم­ترین جای دیدنی آن پارک صلح است که به یادبود کشته شدگان بمب اتم ساخته اند.

در آن­جا نماد یادبودی برای دختر معروف درنا ساز ساخته بودند. ساداکو ساساکی نام دختری است که موقع سقوط بمب دو سال داشت و ده سال بعد به سرطانی مبتلا شد که ناشی از اثرات بمب بود.

بهترین دوست ساداکو در زمان بیماری او در بیمارستان به دیدنش رفت و در آنجا با تا کردن کاغذی برای ساداکو یک پرنده­ی درنا ساخت. بر اساس افسانه­ای قدیمی در ژاپن اگر کسی هزار تا درنا بسازد، به آرزویش می­رسد. ساداکو از آن پس تا روز مرگش در بیست و پنجم اکتبر ۱۹۵۵ توانست ۶۴۴ درنا بسازد. از آن پس درنا سمبل صلح در شهر هیروشیما شد. وقتی از موزه بمب اتم بازدید می­کردم، دیدم هنوز عده­ای هستند که قرار گذاشته­اند تمام ساعاتی که پارک بازدید کننده دارد، درنای کاغذی بسازند و به دیگران آموزش دهند.

بر اساس همین رسم است که از سراسر دنیا، علاقه­مندان به صلح، درنای کاغذی می­سازند و به هیروشیما می­فرستند و آنها در نمایشگاهی آن را در معرض دید مردم قرار می­دهند.

درنا پرنده بزرگی است با پاها و گردن دراز، دم نسبتاً کوتاه و منقاری بلند و کلفت.

شهر هیروشیما و اتفاق تلخ و جنایتی که در آن توسط آمریکائی­ها افتاد، مردم دنیا را از بمب اتمی ترساند. این جنایت از ذهن بشریت پاک نمی شود.

این عکس نمادین لحظه­ای است که هواپیما آماده­ی انداختن بمب است.

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

کاسترویی که همچنان فکر می کند محبوبترین است

 

هفته­ی گذشته خانم مریم شبانی که اخیراًَ با آقای رضا خجسته رحیمی ازدواج کردند و هر دو از ارکان مجله­ی خواندنی شهروندند و به همین بهانه به هردوشان تبریک می­گویم، تلفن زدند و گفتند یک عکسی را می­خواهیم در مجله کار کنیم؛ به چند کلمه زیرنویس عکس احتیاج داریم. با لحنی حرف زدند که معلوم بود کسی گیرشان نیامده که به من مراجعه کرده­اند. چند ساعته هم می­خواستند. نوشتم و آن­ها هم در این شماره­ی مجله کار کرده­اند. این عکس ارسالی آن­ها است:

 

 

خلاصه­ی یادداشت من هم این بود: این­که در جوانی فیدل بچه­های کوبائی علاقه­مند بودند مثل کاسترو باشند خیلی مصنوعی و عجیب نبوده­است. در آن دوره­ها که کمونیست رقیب اصلی امپریالیسم آمریکا بود و برای اولین بار در دنیای پررقابت آن روزها در کنار گوش آمریکا فیدل با گروه چریکی­اش توانسته بود کمونیزم را در همسایگی آمریکا به قدرت برساند؛ با توجه به فضای آن روزهای جهان، فیدل کاسترو چهره­ی کاریزماتیک و محبوب خیلی­ها بود. روشنفکری در تعبیر آن روزها حتماً جزئی از کمونیزم بود. حتی ایدئولوژی مداران آن روزها هم همه­ی مبانی خود را بر اساس مارکسیسم یا سوسیالیزم تفسیر می­کردند. بعد از پیروزی کاسترو در کوبا، شخصیتی محبوب­تر از او در جامعه­ی جهانی روشنفکری وجود نداشت. این بچه­ها در آن سال­ها از خوشبخت­ترین آدم­ها بوده­اند که با رفیق فیدل به عنوان محبوب آن سال­های مردم جهان عکس گرفته­اند. علاوه بر آن که کمونیزم و بقیه­ی حکومت­های ایدئولوژی­مدار اساساً بر این باورند که رهبرانشان حتی در بین مردم کشور خودشان محبوب­ترین هستند. نکته­ی مهم­تر از این عکس بخش نادیدنی این تصویر است. این بچه­ها بزرگ شده­اند؛ تحولات دنیا را دیده­اند؛ در دنیایی که آن­ها بزرگ شدند، کمونیزم با همه­ی هیبتش سقوط کرده است. بخش­های اتحاد جماهیر شوروی سابق تبدیل به چند کشور نسبتاً غیر مؤثر جهانی شده­اند. اقمار کمونیست اتحاد جماهیر شوروی هم از قید کشور مادر رها شده­اند و هر کدام دنبال دایه­ای می­گردند که به آنان پناه بدهد. امپریالیزم دیگر برای آنان دشمن که نبود، بلکه ناز می­کرد و این کشورها را نمی­پذیرفت. نسلی که سال­ها رنج دربدری و تبعید و بی­خانمانی و بدبختی در راه کمونیزم را با اعتقاد به جان خریده بودند یا در همان رنج­ها مردند و یا از درد به پایان رسیدن آرمان ایدئولوژیک خود خودکشی کردند و یا حیران و پشیمان بر عمر از دست داده­ی خود افسوس می­خورند. در این میان فیدل هم پیر شده است؛ اما همچنان به شکل فاجعه باری نمی­فهمد که دنیای اطرافش تغییر کرده­اند. بعد از رفیق از روزی که تصمیم گرفت در برابر این موج جهانی مقاومت کند و بر کمونیزم پافشاری کند، دیگر آن چهره­ی محبوب نبود. در داخل کشورش مردم و مسئولان همراهش ترجیح دادند که فیدل همچنان دلش با آرمان­هایش خوش باشد. کم کم او بود و کاخش و آرمان­هایش و مردم کشورش به خاطر فقر و رنج ناداری، هر روز با حسرت کنار دریا می­نشینند  و به آن سوی نزذیک، میامی امپریالیسمت نگاه می­کنند و نمی­توانند فقط از اینکه روزی کاستروشان این همه افتخار آفریده خوشحال باشند؛ و آرزو می­کنند که کاش زودتر زندگی بهتری داشته باشند. فاجعه آنجا نبود که این بچه­ها خود را به شکل کاسترو در آن روزها درآورده بودند؛ فاجعه اما اینجاست که هنوز هم کاسترو گمان می­کند که آن قدر محبوب است که فرزندان این بچه­های دیروز هم مثل پدران خود دوست دارند مثل او باشند. اینجا لحظه­ای است که یک چهره­ی کاریزماتیک و محبوب به یک دیکتاتور نامحبوب تبدیل می­شود؛ بی آنکه کاسترو خودش بفهمد.

 

8 4        ۱      3 7

© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.