۱۲ تير ۱۳۹۸
برنامه های مذهبی صدا وسیما نو آوری می خواهد
رادیو و تلویزیون ملی متهم است که در برنامه‌های زیادی به مسائل دینی به‌طور مستقیم و غیرمستقیم می‌پردازد. این به‌صورت کلی حرف درستی است. «حجم» اختصاصی عناوین دینی به‌صورت مستقیم بسیار فراوان است. این حجم به‌مناسبت ایام ویژه و به‌خصوص ایام عزاداری‌ها فراوان‌تر می‌شود. اضافه شدن مداوم ایام عزاداری‌های مذهبی هم این حجم را بیشتر کرده است. با همه این حرف‌ها بخش معارف تلویزیون در شبکه‌های مختلف به دلایلی که ذکر می‌کنم، بسیار ضعیف و بی‌برنامه و بی‌متولی به نظر می‌رسد. ۱- برنامه‌های معارفی صداوسیما عمق ندارد. سایه سنگین سیاست بیشتر از عمق مفاهیم دینی بر این برنامه‌ها حاکم است. حتی اگر قبول کنیم که صداوسیما به‌خاطر گرایش رسمی باید در مسائل عقیدتی هم از کسانی استفاده کند که از هیچ نقطه‌نظر، با تعریفی که مدیران صداوسیما از مبانی حکومت دارند، زاویه‌ای نداشته باشند،بازهم دلیلی نمی‌شود که سال‌ها سخنرانان تلویزیون تنها مجموعه افراد معدودی باشند که مشابه‌ یا بهتر از آنان هم وجود دارند. این بزرگواران اگر انیشتین هم بودند، دیگر حرف تازه‌ای برای بسط معارف دینی نداشتند. ۲- جامعه جوان ما به‌شدت در معرض پذیرش شبهات ضددینی است که در فضای مجازی پخش می‌شود. این‌ها پاسخ لازم دارد و بحث‌ها و گفت‌وگوهای پرجاذبه می‌خواهد. اگر در حوزه معارف نیروهای فکر وجود داشت، می‌توانست از این‌همه نیروهای موجود در حوزه اندیشه دینی استفاده کند تا شبهات را پاسخ بگویند بی‌آنکه به خط قرمزهای تنگ و محدود صداوسیما هم لطمه‌ای وارد کند. چند باری در گروه‌های اندیشه این تجربه اتفاق افتاد و از آن استقبال شد؛ اما در مباحث مستقیم دینی چنین نشده است. در دهه‌های اول انقلاب مشهورترین چهره‌های مذهبی و سیاسی، در صداوسیما سخنرانی‌های اعتقادی داشتند و جاذبه ویژه‌ای داشت . این روزها تکرار همان‌ها هم می‌تواند کلی مخاطب دینی برای صداوسیما ایجاد کند؛ مانندتفسیر و درس‌های قرآنی امام خمینی، مرحوم طالقانی، آیت‌ا... خامنه‌ای و استاد محمدتقی شریعتی که از مجموعه‌های مجاز صداوسیما هستند و یا سخنرانی‌های پرهیجان انقلابی و مذهبی دکتر شریعتی، فخرالدین حجازی، فلسفی، هاشمی‌نژاد. خزعلی و ده‌ها سخنرانی خاطره‌انگیز و جاذبه‌دار و پرمحتوا. البته اگر مسئولان گروه معارف کمی جدی‌تر وقت بگذارند، هم‌اکنون با همان معیارهای صداوسیما هم افراد زیادی هستند که می‌توانند پاسخ‌های علمی و موردقبول بدهند. ۳- این نداشتن نوآوری حتی در حوزه‌های نوا و آوازهای دینی هم دیده می‌شود. بیش از 20 سال است که تعداد معدودی اذان‌گو مجوز گرفته‌اند که اذانشان در صداوسیما پخش شود. مداحان هم به همین شکل. به‌ندرت مداح جدید که حتی از منظر صوتی تفاوتی ایجاد کند، صدایش پخش می‌شود. اگر حوزه برنامه‌های دینی سیما متولی فعالی داشت و تنوع و عمق‌بخشی در مفاهیم را جدی می‌گرفت، بسیاری از این برنامه‌های مذهبی و مناسبت‌های دینی می‌توانست پرمخاطب باشد. مظلومیت حوزه معارف در این است که فقط برای پخش و تهیه آن رفع تکلیف می‌شود و از نظر مسئولان هم ارزیابی کیفی نمی‌شود .امیدوارم ریاست سازمان به نو کردن و جاذبه‌بخشی به حوزه معارف توجه کند.

۰۶ تير ۱۳۹۸
سید مهدی طباطبایی می تواند اسوه روحانیت باشد.
سید مهدی طباطبایی از معدود روحانیونی بود که می شد به خاطر او به روحانیت علاقمند شد. روحانیت شیعه در طول تاریخ ظرفیت های زیادی داشته است.در بسیاری از مقاطع تاریخی این ظرفیت های مثبت به کمک روحی و اجتماعی مردم آمده است. در کنار این ظرفیت مثبت آفت های فراوانی هم همیشه بر گِرد وجود روحانیت شیعه تاب خورده است و به همان میزان به محبوبیت و حمایت مردمی اش آسیب وارد آمده است. در تعریف عام، روحانیون هر دینی واسطه های زمینی هستند که کارشان این است تا پیوند بشریت را با خالق استوار سازند.وبه همین دلیل همیشه با الهام از قدرت خدایی، نمایندگان و واسطه ها هم قدرتمند بوده اند و هم مورد احترام متدینان. البته این قدرت تابعی از قدرت دین بوده است. همیشه دین در جهان قدرت داشته است. حتی بدلیجات فراوانی که بنام دین عرضه شده است، نشانه آن است که دین عنصر گرانبهایی برای بشریت بوده است که سودجویان سعی در خلق ادیان و عناصر بدلی به جای دین اصیل کردده اند. بعد از انقلاب اسلامی که روحانیت در مسند قدرت نشست و حکومت را در اختیار گرفت، این دو ممیزه بسیار پر رنگ تر شد. هم خدمات بزرگ و تاریخسازی به تشیع انجام گرفت و هم آسیب های زیادی توسط بخشی از روحانیت به ایران وتشیع و دینداری مردم روا داشته شد. روحانیت پس از انقلاب که علاوه بر نمایندگی از معنویت الهی، خداقل در اذهان عمومی نمایندگی از قدررت هم داشت، وضع دشواری پیدا کرد. از یک سو کاستی های طبیعی و غیر طبیعی کشور داری بار سنگینی بود که بر دوش روحانیت قرار گرفته بود. در این مساله میزان بودن در قدرت ومناصب مهم نبود. لباس ویژگی قدرت شده بود. از سوی دیگر با توجه به در اختیار بودن وسایل ارتباطات فراوان و گسترده از روحانیت انتظار می رفت که پایگاه اصلی ترویج از دیانت را تقویت کنند و روز به روز به تعداد دین باوران اضافه نمایند اولین گام برای بهره وری از این دو عنصر، شیوه رفتار، زندگی، و عملکرد روحانیون می توانست ملاک قضاوت جامعه باشد. در روحانیت در این موارد نحله های متفاوتی پدید آمد. جمعی آن قدر در حوزه قدرت وحکومت وسیاست غرق شدند که فقط می شد به آنان نام سیاستمدار داد. در حوزه های دینی و رسالت واسطه گری بین خلق و خالق کمترین تاثیری نداشتند. می شد آنان را در زمره سیاستمداران خوب یا بد دنیا به حساب آورد اما نمی شد طعمی از روحانیت در وجودشان پیدا کرد. گروه دیگری فقط به رسالت مذهبی روحانیت مشغول شدند و ازحاکمیت وقدرت تبری جستند و رسالت خود را در اقامه نماز و دوری از سیاست دانستند و بعضی حتی از ابتدای انقلاب تا کنون در مقام معارضه هم برخواستند و یا حداقل همواره مراقب عبای خود بودند که در وادی سیاست نم زده نشود. عده ای هم نتوانستند از ازمون زی رروحانیت سرافراز بر آیند و گرفتار تجملات قدرت سیاسی و معنوی شدند و ان قدر پیش رفتند و ان قدر صف زندگی خود را از جامعه جدا کردند که زندگی شان جز نفرت از دین وقدرت نیفزود. در میان این اتفاقات حوزه روحانیت سید مهدی طباطبایی استثنای کم نظیری بود. تا آخرین روزهای زندگی اش نقش اصلی روحانیِ واسطه خلق وخالق را رها نکرد. منبر می رفت. مسجدش را پر رونق نگه می داشت. وقتی نگاهش می کردی، بو و طعم خدا را ترویج می کرد.همیشه یک آخوندی بود از جنس آنهاکه یذکرکم الله رویته. در هیاهوی قدرت وسیاست به اخلاق اسلامی فرا می خواند و بذر محبت دینی پخش می کرد. همزمان با حفظ جایگاه معنوی، خودش را از وظایف سیاسی و اجتماعی بعد انقلاب دور نکرد.آن قدر بزرگ بود که بتواند سیاست را با دیانتش همراه کند. نماینده مجلس شد. درر مقاطع مختلف از قبل انقلاب تا وفاتش دست وزبانش در خدمت و تعالی و حتی اصلاح حاکمیت دینی و انقلابی بود. و مهمتر از همه اینها چرب وشیرین قدرت او را از مردم جدا نکرد. در همان جا که از قبل انقلاب بود و درهمان مسجدی که همیشه مردم را به خدا می خواند و با همان شیوه مردم محوری که الناس عیال الله بودند باقی ماند. جمع کردن بین این پارادوکس سه گانه ی آخوندی، سیاستمداری و در کنار مردم بودن واقعا کاری دشوار بود که او به بهترین شکل موفق به انجام آن شد. برای این است که سید مهدی طباطبایی یک نمونه کم نظیر در روحانیت شیعه شد. در این کلام نه اغراق است و نه گزافه. همه کارهایش برای خدا بود و احساس وظیفه. اما وظیفه اش را بر اساس اعتدال و نه افراطی گری انتخاب می کرد. بی شک اگردر روحانیت بعد انقلاب چند اسوه وجود داشته باشد، حتما یکی از انان مرحوم حاج سید مهدی طباطبایی است. وسلام علیه یوم ولد و یوم یموت ویوم یبعث حیا

۲۸ خرداد ۱۳۹۸
پرونده های باز دکتر شریعتی
یک ویژگی دکتر شریعتی را از بسیاری از شخصیت های تاریخی متفاوت می کند. اینکه شریعتی در همه زمان ها و در میان صاحبان منطق های کاملا متناقض دشمن داشته اشت. به عبارتی پرونده شریعتی دردادگاههای مخلف هیچوقت بسته نشد. در دوره اوج فعالیتش در دهه پنجاه کار اصلی شریعتی پیوند زدن نسل جوان با اسلام انقلابی بود. نسل جوانی که به طور طبیعی درر حال بلعیده شدن توسط جریان چپ بود و سیطره مارکسیست همه را به سوی خود می خواند.و بسیاری از آنان را شریعتی از دهان چپ بیرون کشید. هم روحانیون بسیاری در ان شرایط علیه او به نحو بی رحمانه ای پرخاش کردند که این اسلام انقلابی، آن اسلام سنتی مورد فهم ما نیست. و هم جریان روشنفکری به او هجوم می آوردند که شریعتی ضد چپ است و می خواهد دین را که افیون توده هاست به داخل اندیشه جوانان پمپاژ کند. انقلاب اسلامی که شد، به صورت طبیعی و احیانا نه با رضایت کامل مدیران و مسئولان انقلاب، معلم شهید نام گرفت و خیابان ها بنامش گذاشتند و نامش را گرامی داشتند. مهم این بود که کاملا این اتفاقات طبیعی صورت می گرفت. مردم به خوبی نقش شریعتی را هم در *انقلاب* می دانستند و هم در * اسلامی بودن* این انقلاب. در طول سالهای طولانی پس از انقلاب که مشی حاکمیت با منش اولیه خواست مردم فاصله گرفت شریعتی در دو دادگاه پرونده باز داشت. یکی در دادگاه مخالفان حرکتهای انقلابی که اساسا چرا باید شریعتی این چنین حماسی صحبت می کرد و از همه ابزارهای انددیشه و به خصوص مسایل تاریخ شیعی استفاده کند و مردم را تحریک کند که انقلاب نمایند؟ چرا شریعتی فقط از حسین و زینب و علی و ابوذر و حتی چه گوارا نام می برد و به آن شدت انقلابیگری را رواج دهد تا در نهایت انقلاب اسلامی شکل گیرد. گویا مسئول مستقیم همه مشکلات پس از انقلاب شریعتی بوده است که مردم را به انقلاب دعوت می کرده است. پرونده دیگری که برای شریعتی باز ماند این که چرا این قدر روی دین تاکید کرده است. خیلی ها بعد از مشکلاتی که برای حکومت دینی بر می شمارند و حکومت لاییک را راه پیشرفت و موفقیت همه کشورها می دانند، لبه تیز حملات خود را به سمت شریعتی نشانه می روند که چرا روی دین داری به عنوان مشی حاکمیتی تاکید کرده است وهمه سرمایه های دینی مردم را برای انقلابیگری ردیف کرد تا اینکه از همین مسیر امام خمینی بتواند انقلاب اسلامی را برقرار کند و مشکلات یک حکومت ایدئولوژیک برای ایران پیش آید. بیشترین نقد جدی این ایام همین نکته است که چرا شریعتی دین داری را بر لائیسیته ترجیح داد. در اینجا هم گویا شریعتی متولی حاکمیت دینی است و باید پاسخگوی رفتارهای متولیان دینی باشد. اینکه نظریات یک فرد اندیشمند در طول ۵ دهه نه تنها تاثیر گذار که به صورت مداوم مورد بحث و گفتگو باشد، نشانه بزرگی شریعتی است. همین یک نکته برای عظمت شخصیت شریعتی کافی است که در طول زمان ها و دورانهای متفاوت و متغیر و با اتفاقات بزرگ دنیا که بسیاری از ایدئولوژی های بزرگ را زیر و رو کرد، شریعتی همچنان محور گفتگوهای اندیشه ای است.

۲۷ خرداد ۱۳۹۸
تاریخیجات/سفر من به سودان ومیانجیگری بین بشیر وترابی
*در سودان معاصر یک شخصیت علمی معروفی بنام حسن الترابی بود که در سال ۲۰۱۶ در گذشت. نظراتش مترقی بود معتقد بود حکومت ديني درست کرده ايم ولي مقيد به يک فقه نیستیم. هرچه مصلحت کشور است در هر مذهبي از مذاهب اسلام -و منجمله شيعه- کسي به جوازآن فتواداده باشد بر اساس آن نظر عمل مي کنيم. این نظریه خیلی در آن سالها مشکل گشا بود و خشم جریانات متصلب سنی را بر می انگیخت. *عمر حسن البشیر از شاگردان ترابی بود. مدتی رییس مجلس شده بود و با بشير دعوايش شد. بدجوري به کاسه کوزه هم زدند. در اوائل دعوايشان من از طرف رئيس جمهورخاتمی به سودان سفر کردم تا حمایتی از ترابی داشته باشیم. ومیانجیگری کنیم. *آقای خاتمی را جریانات مختلف دنیای اسلام قبول داشتند و انتظار داشتند ایشان به حل این مشکل کمک کند. حسن البشير، رئيس جمهور که خود از مريدان ترابي بود مي کفت ما از مريدان او بوديم و هستيم ولي اداره کشور هم قوانين دارد. من و وزير خارجه با هم نشسته بوديم که ديدم تلويزيون سودان اعلام کرد که روابط سودان و مصر قطع شد! خيلي تعجب کردم، خبر نداشتيم، گفتند حسن ترابي دستور داده است. من را به قضاوت مي طلبيد که آيا با اين وضع مي شود حکومت کرد.؟ بعد هم با توجه به مسایل ایران و مخالفت های جریانات سیاسی با دولت آقای خاتمی، هی می گفت شما باید ما را درک کنید. *از دفتر بشیر به خانه حسن الترابی رفتم. با ترابي هم صحبت کردم. اعتقاد داشت بشیر و کابینه اش شاگردان من هستند و بايد به سخنانم گوش کنند. ضمن اینکه معتقد بود بشیر هر روز به یک طرف و یک کشورر می رود.( این را البته راست می گفت). کلی در مورد اینکه حکومت داری قواعد دارد، صحبت کردم. هیچکدام زیر بار نرفتند. تا اینکه نهايتاً بشير او را به زندان و تبعيد خانگي انداخت. در همان روزها ودر تاریخ ۱۷آذر ۱۳۸۲ در وبلاگم نوشتم: آرزو مي کنم که ترابي بتواند افکار مترقي خودش را بي آنکه آلوده قدرت شود در جهان اسلام که بيش از هميشه به افکار مترقي نياز دارد، مطرح کند و کمک کند تا جهان اسلام و عرب از چنگال تحجر و واپسگرايي رهايي يابند و اسلام را با قرائتي نوين مطرح کنند. خدا کند. حالا ترابی مرده است و بشیر هم این قدر به قدرت دل بست که مردم او را تغییر دادند.

۲۳ خرداد ۱۳۹۸
واقعا ما همه به هم ربط داریم
روزنامه شهرآرای مشهد کمپین شایان‌ توجهی به راه انداخته است. بیشتر ما در این زمانه تنها هستیم. باور نمی‌کنیم. تنها یک دستگاه کوچک گوشی‌هوشمند اکثریت جامعه را همراهی می‌کند. از بچه‌های سه‌ساله تا آدم‌های هفتادساله. من می‌دانم که فضای مجازی خود به‌نوعی امکان وصل بودن به یکدیگر را فراهم می‌کند ولی در پایان توضیح می‌دهم که چرا آن ارتباط پاسخ به این کمپین نیست. همه‌جا و در همه‌‌‌حال دقیقا این وسیله که برای ارتباط درست شده، باعث شده است تنها بمانیم. وقتی همه تنها باشند، کسی نمی‌تواند دیگری را ببیند.اگر گفته می‌شد همه سعی کنیم دیگران را ببینیم، بهتر بود. ولی همین تلنگر این کمپین که همه به هم ربط داریم نیز ضروری است که افراط در غرق شدن در فضای مجازی‌ مانع آن شده است. زیاد دیده‌اید: گاهی کسی درخواست می‌کند کمی نزدیکی غیرمجازی داشته باشیم‌، حرف بزنیم‌، همدیگر را اصلا لمس کنیم،‌ بدنمان را همراه خودمان به بازی دعوت کنیم،‌ چشم‌هایمان را به هم خیره کنیم، رنگ پوست یکدیگر را ببینیم، دست پدر و مادر را ببوسیم، غم‌های چهره خواهر و برادر را حس کنیم‌، تن را به ورزش و شنا و هوا بسپاریم‌؛ سر از گوشی برنمی‌دارند و به این حرف‌ها توجه نمی‌کنند. اگر هم مجبور شوند چند‌لحظه‌ای جدا شوند چنان التهاب و انتظار بازگشت به گوشی در وجودشان ذُق‌ذُق می‌کند که هر مخاطبی ترجیح می‌دهد حرف و رفتارش را مختصر کند تا او زودتر بتواند به گوشی بازگردد، به این دلیل ما دیگر به هم ربط نداریم. به فضای مجازی‌مان فقط ربط داریم. حتی طبیعت اطرافمان را هم نمی‌بینیم. درخت‌ها را، گل‌ها را، فواره‌های آب را، کوه‌های اطراف شهرمان را.از این بالاتر فصل‌ها را هم نمی‌بینیم. نه حواسمان به سبزی زیبای بهاری است و نه گرمای تابستانی که مطبخ میوه‌های قشنگ است و نه برگ‌های زرد و سرخ و نارنجی درخت‌ها در پاییز و نه رقص زیبای فروریختن برف در زمستان. همه این‌ها نشانه‌های فاجعه مرتبط نبودن ما به یکدیگر است.عده‌ای بر این باورند که فضای مجازی هم خودش عامل ارتباط است و کسی که سر در گوشی دارد به همان میزان با دیگران از طریق گوشی ارتباط دارد .این حرف به‌صورت کلی می‌تواند درست باشد اما در عمل به دلیل تنوع تولیدات گوناگون فضای مجازی هر فردی فقط به سراغ علایق خود می‌رود و از سایر حوزه‌ها کاملا جدا و بی‌اطلاع می‌ماند.حتی در گوش دادن به تلویزیون و ماهواره، در کنار علایق افراد به شبکه مربوط، بالاخره به چند‌نوع سلیقه و تفاوت برخورد می‌کردیم، اما الان در فضای مجازی کسی که طرفدار یک جناح است، فقط در کانال‌هایی که محتوایش را دوست دارد عضو می‌شود و از نظرات بقیه کاملا بی‌خبر می‌ماند و این بی‌خبری تولید خشونت می‌کند. هرچه محتوای مورد علاقه‌اش را بیشتر می‌خواند، تنهاتر می‌شود و حس می‌کند به دیگری ربطی ندارد. جدا از سیاست کسی که به‌ یک رشته کاری -مثلا خیاطی، خریدوفروش، فشن، لباس، غذا و...-علاقه‌مند است، فقط در این حوزه‌ها غرق می‌شود و حوزه مجازی نمی‌تواند او را به دیگران مرتبط کند .ما باید در استفاده از فضای مجازی متعادل باشیم. سهم زندگی حقیقی را بدهیم، لذت دیدن، لمس کردن، با هم بودن، خانواده، فهم مشکلات نزدیکان، شادی و غم‌های مشترک را بشناسیم تا انسان باشیم و بفهمیم واقعا به یکدیگر ربط داریم.

۲۱ خرداد ۱۳۹۸
داستان مشترک رییس جمهور و آقای نویسنده
کتاب رئیس جمهور گم شده است را خواندم. اصلی ترین اهمیت کتاب، همکاری بیل کلینتون رییس جمهور اسبق آمریکا با جیمز پترسون در نوشتن این کتاب است. پترسون نویسنده نامدار آمریکایی است که در نوشتن داستانهای تخیلی اشتهار دارد. در سال ۲۰۱۶پر در آمد ترین نویسنده سال در آمریکا معرفی شد. چندین فیام از کتابهای داستانی او ساخته اند. چنین نویسنده چیره دستی در یک ابتکار نو در کنار رییس جمهور آمریکا قرار میگیرد و با کمک هم رمان تولید می کنند. قطعا یک رییس جمهور نمی تواند رمان خوب خلق کند. گاهی نمی تواند حتی خاطرات خود را بنویسد. اما می تواند ناب ترین اتفاقات را با سری ترین پشت پرده ها و روایت اتاق های پخت و پز سیاست تعریف کند و بهترین دستمایه و سوژه را برای یک رمان نویس بزرگ بیافریند. به نظر من که هم دستی در سیاست وهم اندک آشنایی با ادبیات دارم، در این کتاب البته نقش جیمز پترسون بیشتر از کلینتون است. داستان کتاب بر اساس یک حمله بزرگ سایبری شکل می گیرد که برای مقابله با آن رهبران همه دنیا با نقش های مثبت ومنفی دعوت می شود تا یک گروه تروریست سایبری نتواند همه دنیا را به نابودی وتاریکی بکشاند.. دراین کتاب خلق یک داستان، نقش پر رنگ تری دارد تا مثلا اشاره به یک سری واقعیت ها و اخبارسری وحتی شکل تصمیم سازی در کاخ سفید وعملا قرار گرفتن نام کلینتون ابزار تبلیغاتی برای فروش کتاب بوده است و سهم رییس جمهور اسبق آمریکا پر رنگ نبوده است. اما مهمتر از متن این کتاب، ابتکار نویسندگی مشترک یک رمان نویس برجسته با یک سیاستمدار درجه یک است. در همه جای دنیا اگر این اتفاق شکل بگیرد که سوژه از سیاستمدار باشد و نوشتن از نویسنده ای که بتواند سوژه را تبدیل به رمان کند، جهش بزرگی در ادبیات و سیاست اتفاق خواهد افتاد. سیاستمداران زیادی با دنیایی از اطلاعات سری و تاثیر گزار در اینده بشریت بدون اینکه بتوانند آنها را بازگو کنند از دنیا می روند و از سوی دیگر نویسندگان بزرگی هستند که دنبال سوژه می گردند و نمی دانند چه بنویسند. یا نوشته های خوبی می نویسند اما پیوندی با واقعیت ها ندارد و فقط رمان نویسی است و گرهی را از جامعه باز نمی کند. این همکاری یک رییس جمهور و یک نویسنده بزرگ که در کتاب رییس جمهور گم شده است شکل گرفته، آعاز یک راه نو برای نویسندگان است. این کار خوب البته می تواند از طریق سلطه هر یک از طرفین ماجرا دچار آسیب شود. نویسنده باید بتواند از سیاستمداران درجه اول اطلاعات سوژه نویسندگی خود را بگیرد و از دخالت های قدرت محور آنها دور بماند. وگرنه ادبیات قربانی سیاست می شود. در ایران تا جایی که من اطلاع دارم اتفاقات مهمی در عرصه سیاست داخلی وخارجی صورت پذیرفته که بسیاری از آنان اگر در همکاری سیاستمداران و نویسندگان شکل بگیرد می تواند داستانهای عجیب و نابی خلق شود. گرچه به نظر می رسد نه نویسندگان برجسته ایرانی به دلیل اینکه از قدیم و ندیم در مورد همکاری با سیاستمداران پرهیز داشته اند و متهم به همکاری باقدرت می شده اند آمادگی این کار را دارند ونه سیاستمداران تراز برجسته کشورمان معنای این همکاری را می دانند. اما اگر در هرجای دنیا این اتفاق بیفتد گام شیرینی خواهد بود. داستان کتاب رییس جمهور گم شده است ماجراهایی است که در دو سه روز اتفاق افتاده است اما خواندنی، هشدار دهنده و مهم است. آن چه من خواندم ترجمه ی نسرین مجیدی بود و ناشر آن نشر روزگار بود. تا می توانیم کتاب بخوانیم.

۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آقای ربیعی و راه دشوار سخنگویی دولت فعلی
برای من که طولانی ترین مدت را در حوزه های ارتباطی فعال بودم، انتخاب آقای ربیعی به عنوان سخنگو، به همان اندازه که قاعدتا برای خود آقای ربیعی خبر بد و سخت تلقی می شود، برای من و بسیاری یک خبر خوب تلقی می شود.  طبیعتا اقای ربیعی نباید از این انتخاب خوشحال باشد. یکی برای اینکه دفاع  وطرح مشکلات جانبی دولت وتداخل قوا و مسایل این چنینینی، هم در اوج است وهم غیر قابل گفتن.  دیگر ان که دفاع از عملکرد وزرا در بسیاری از موارد خیلی دشوار شده است و نهایتا سخنگویی که به نوعی دفاع از عملکرد دولت محسوب می شود بعد از مدتی تعطیلی و قرار گرفتن در سیبل انتقاد ها نوعی از خود گذشتگی است. در هر حال یقینا پذیرش این پیشنهاد برای ربیعی کار ساده ای نبوده است. یک وقتی یکی از امنیتی های اوایل انقلاب می گفت بد شانس ترین ادم ها کسانی بودند که در سال ۱۳۵۷ عضو ساواک شده اند. حالا ربیعی هم در این آخر عمر دولت روحانی سخنگو شده است و دوران سختی را باید تجربه کند.  اما در مقابل و به همان اندازه که  این کار برای خود ربیعی می تواند دشوار باشد، برای جامعه و دولت مفید است. اصل اینکه دولت سخنگو پیدا کرد،‌گام بزرگی است. شاید بیشتر باید افسوس خورد به ۹ ماه بی سخنگویی دولت. ربیعی  به چند دلیل سخنگوی خوبی در شرایط فعلی است. یکی رشته تحصیلی و تجربیات کاری در رسانه. دیگری میزان اطلاعات بالای او از پشت پررده بیشتر اتفاقات چهل ساله گذشته.  داشتن عقبه اطلاعاتی خبرها و افراد در شفاف سازی خبرها و یا در پنهانکاری آنها می تواند موثر باشد. در شرایط فعلی تنها این اطلاعات می تواند در شفاف سازی ها مورد استفاده قرار گیرد.و حتما ربیعی می داند نمی تواند پنهان کردن خبر را دنبال کند. نزدیکی دیرین ربیعی به رییس جمهور اقتدار ویژه ای به او می دهد که وزرا نتوانند مسایل داخل حوزه خود را مخفی تگه دارند. ارایه اطلاعات به سخنگو مهمترین ابزار اوست. سابقه کارهای مطبوعاتی هم داشته و چون عضو همیشگی جریان اصلاحات بوده و  اصلاحات با آگاهی عمومی و جامعه مدنی رشد کرده است حرمت گزاری به مردم را می فهمد. البته طرف مقابل هم از او شناخت دارند می تواند پیوند خوبی با آنها برقرار کند. اما: در وسایل تاثیر گزار بر افکار عمومی و رسانه، در این سالها جا به جایی های زیادی صورت گرفته است. روزنامه و حتی تلویزیون را نباید رسانه اصلی بداند. سلبریتی و آدم های مشهور وحتی کانالهای جدی خبری تلگرامی زیادی وجود دارد که تیراژ هریک از آنها از کل روزنامه های کشور بیشتر هستند.  تاثیر گزاری خبری را نمی توان از راه رسانه های سنتی سامان داد. دیگر اینکه در حوزه خبر و رسانه و سخنگویی کار روانی نمی شود کرد. یک زمانی می شد وکردند. من وشما از آن اطلاع داریم.. اما الان بیشترین آسیبی که به باور مردم نسبت به خبرهای حکومتی ایجاد شده است، به خاطر استفاده از شیوه های روانی و چیز فرض کردن مردم است.  حتی اگر دولت و یا یک وزیر سوتی های بدی هم بدهد، نمی توان آن را پوشاند و تکذیبیه های  بی پشتوانه داد. شفافیت ها تاثیر منفی اش کمتر از لاپوشانی است حرفهای زیادی را باید با آقای ربیعی در میان گذاشت. دوستان اهل رسانه کمک کنند. فقط یک نکته: شرایط خوب و یا بدی که در کارتابلهای مسئولان هست، الزاما باور افکار عمومی نیست. باید براساس اِلِمان های باور ساز با مردم حرف زد

۱۹ خرداد ۱۳۹۸
تمومه ماجرایی ها هم پاسخ بدهند.
در کنار گروههای سیاسی، عملا بخشی از جامعه ایرنی در اختیار تمومه ماجرا ای ها هست. گاهی با خطاب قرار دادن اصولگرایان و اصلاح طلبان میگویند تمومه ماجرا. وگاهی به صورت عمومی تر این شعار را می دهند. این شعار از دی ماه ۹۶ و در جریان اعتراضات آن رروزها فراگیر شد. گرچه شروع این شعار چنان چه مشهور است، از مشهد و ازسوی نیروهای افراطی داخلی مطرح شد ولی بعد ها و در جریان اغتشاشات ۹۶ شعار اصلی براندازان و گروههای ضد کلیت نظام شد. بفهمی نفهمی جریانات اصولگرای داخلی هم از این شعار استقبال کردند و هم زبان با جریان برانداز شدند. شاید اصلی ترین دلیل هم این بود که وقتی اصولگرایان در جامعه پشتوانه اجتماعی زیادی ندارند و با تخریب، آنان چیزی از دست نمی دهند،‌ بدشان نمی آید اصلاح طلبان هم در جامعه تخریب شوند تا دوباره یک تکرار میکنم طراحی و برنامه ریزی های انها را به هم نزند. شاید این را هم برای اصولگرایان قابل توجه بود که در همه انتخابات ها آفت اصلی برای شکست آنان حضور فراوان مردم در انتخابات بوده که نتیجه را از خواست اصولگرایان بیرون می کند. اگر مرجعیت اصلاح طلبان، حتی با کمک براندازان تخریب شود و آنان قدرت تاثیر گزاری کمتری در انتخابات داشته باشند و شرکت کننده کمتری پای صندوق های رای بیاید، موفقیت اصولگرایان بیشتر است. جریانات تندرو و افراطی اپوزوسیون هم که در حال چمدان بستن خود را می دیدند و مشغول تقسیم پست های حکومت آینده بودند، برای نفی کلیت نظام بر شعار اصلاح طلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا فشار آوردند و در برابر هر درخواستی از حاکمیت و یا هر نقدی از حکومت، تمومه ماجرا سر دادند و نیاز فراوانی داشتند که بنا به خیالات خود وقتی حکومت را در دست می گیرند، اصلاح طلبی هم نباشد که در بین مردم محبوبیت داشته باشد. اکنون در برابر ادعای فراگیر دیگه تموم ماجرا، باید متولیان این شعار را پاسخگو کرد. این مجموعه نیز باید به سوالتی جواب بدهند: ماجرا چه بوده است که دیگر تمام است؟ به نظر می رسد اکثرا ماجرا را جمهوری اسلامی می دانند. و معتقدند تمام شده است.  ماههای اول بعد دی ۹۶ که نه تنها توییت گردها و اینستا چرخانان، بلکه رسانه هایی که قصد داشتند معتبر بمانند نیز در همین تور گرفتار امدند که ماه های آخر جمهوری اسلامی است. حساب اپوزوسیون خارجی که به همان خارجی ها هم وصل هستند روشن است. آنها طبعا وظیفه سازمانی دارند ما که معتقد به تمام بودن ماجرای جمهوری اسلامی نبودیم و نیستیم. اما آنها باید از جریان تمامه ماجرایی که در داخل و خارج، این اعتقاد را داشتند پرسید:  =با چه منطقی و مستند به چه داده هایی ماجرای را تمام می دانستید وحس پایان نظام را القا کردید؟ = با زدن مرجعیت اصلاح طلبان در داخل چه دستاوردی به دست آوردید؟ اصلاح طلبی می توانست به طور نسبی و بی خطر تفکر مترقی و انسان محور را در کشور جایگزین خشونت و خرابی ونابودی نماید. = آیا در برابر آینده کشور که با این شعار و تضعیف اصلاح طلبی، زمینه رای آوری بیشتر جریان افراطی را فراهم آورده اندد، پاسخگوی این نتیجه و تبعات آن خواهند بود؟ و ده ها سوال دیگر مشابه و خطرناکتر. پاسخگو کردن همه جریانات سیاسی یک ضرورت است. اصلاح طلبان و اصولگرایان و تمومه ماجرایی ها همه خود را پاسخگوی رفتار سیاسی شان باید بدانند. همه مان باید بدانیم شعار دادن و ملتزم به رفتارمان نبودن، جامعه بی مسئولیت می آفریند.

۱۰ اسفند ۱۳۹۷
گپ روز تولد با ه. الف سایه ی نازنین
هرساله به ابتهاج نازنین روز تولدش زنگ می زنم. ۶ اسفند ۱۳۰۶ .  وقتی ایران بود دیدنش می رفتم. از وقتی رفته آلمان  امکان   دیدارش پیش نیامده. نه من پاسپورت دارم که بتوانم سفر کنم ونه او به ایران آمده است. گفتم دعا کن شاید دعای شما بگیرد که پاسپورتم را بدهند. به جای دعا گفت خدا ازتان قبول کند! با نشاط وشاداب بود. می گفت از خانه بیرون نمی رود.آخرین بار هم در ایران که دیدمش با واکر بود. ولی صدا و هوش سرشارش  پیدا بود. حرف توی حرف آمد.گفتم خوشحالم که در عصری زندگی میکنم که شما هم در همان عصر زندگی می کنید.  خندید و گفت من به بچه هایم میگویم خوشحال باشید هنوز یتیمتان نکرده ام. گفتم ومردم ایران این خوشحالی را دارند. شما از ستونهایی هستید که فرهنگ ایران به آن تکیه داده است با فروتنی بسیار وبا همان لهجه قدرتمندش گفت: نه بابا. شلوغش می کنند. بعد از مردم ایران تعریف کرد که مردم هروقت بحرانهای بزرگ داشته اند ومی شده نابود شوند، سرشان را خم کرده اند تا بحران گذشته و دوباره سر بلند کرده اند. مردم سواد نداشته اند اما ازمیان شان بوعلی وسعدی وحافظ و فردوسی سر بر اورده است. گفتم مرده پرست نیستیم. شما هم در ردیف بزرگان جدی شعر وادبیات ایران هستید. سایه به شکل غریبی در همه وجودش خاطر خواه مردم ایران است. هرکس دیده باشدش میداند. صحبت از داخل ایران شد. واحوالم را پرسید. گفتم به زندگی جاری مشغولم. حرفهایی زد که معلوم می شد با این سن و سال از جزییات مسایل اجتماعی واقتصادی مردم ایران خبر دارد. توضیح دادم که شفیعی کدکنی را در مراسم تشییع همسر دکتر شریعتی دیدم.احوالش را پرسید. گفتم محمدرضای حکیمی هم بود. خیلی نشناختش. به همین مناسبت صحبت شریعتی شد. گفت شفیعی و شریعتی مشهدی بودند همدیگر را می شناختند. اما  من با شریعتی هم صحبت وهم جلسه نبوده ام وهمدیگر را ندیده ایم. من گیلک بودم و او مشهدی. فاصله زیادی داشتم. گفتم فکرکردم در محافل شعری همدیگر را دیده باشید. اضافه کردم گرچه شریعتی خیلی هم اهل شعر نبود.  خوانده بودم منزل پدری اش در رشت در حال تخریب است. کمی از حال وهوای آن منزل صحبت کرد.از این منازل بزرگی که چندین خانواده در آن زندگی میکنند. توضیح دداد که پدرش سال ۲۷ آنجا را فروخته و آمده اند تهران. ما حقی نداریم روی آن زمین و مال مردم است. گفتم حقش هست که میراث فرهنگی آنجا را بازسازی کند. و به یاد سایه نگهش دارد. گفت من کجا و مفاخر کجا؟ تعارف و فروتنی نشان داد.کاش مسئولان گیلانی بدانند سایه چقدر برای ایران و فرهنگ ایران بزرگ است و خانه پدری اش را بخرند وموزه کنند. سایه شاید برای اینکه بحث را عوض کند، ادامه داد حالا اصل زمین وزمان در حال از بین رفتن است.طبیعت را نابود کرده اند.در خودایران و در دنیا. آینده کره زمین مبهم است. به تعبیر خودش از این انسان دوپا هر کاری بر می اید. با لحن تاسف بار زد به صحرای ترامپ. گفت این بابا می گوید چون سفارش اسلحه داده ایم از این که ( عربستان) یک روزنامه نگار را برده داخل سفارتشان و قطعه قطعه کرده می گذریم وبرایمان مهم نیست.  کمی صبر کرد و دوباره گفت انسان دو پا این قدر وقیح؟ دوباره تولد سایه جان را تبریک گفتم.خیلی لحظات شادی بود گفتگوی گرم وشیرین با هوشنگ ابتهاج ( سایه ) که الهی خدا نگهش دارد.   زمزمه کردم: ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز؟

۳۰ بهمن ۱۳۹۷
تشییع پر شکوه پشت در بسته حسینیه ارشادِ شریعتی
مراسم تشییع جنازه خانم پوران شریعت رضوی، همسر دکتر علی شریعتی با شکوه بود. یک نگاه گذرا به افرادی که در آنجا گرد آمده بودند، نشان از تعداد فراوان فرهیختگانی داشت که رسم شده در کشور دیده نشوند. من هم رفته بودم. جمعیت فراوانی کنار پیاده روی جلو حسینیه ارشاد ایستاده بودند. پرس وجو کردم. گفتند اجازه باز شدن درهای حسینیه را نمی دهند. تعجب فراوانی کردم. چه دلیلی می توانست مانع این کار شود؟ به دلایل امنیتی که نگه داشتن مردم کنار خیابان بد تر از تجمع شان در یک محل سربسته است. به دلایل سیاسی و اجتماعی و مذهبی هم هیچ توجیهی برای باز نکردن در حسینیه ارشاد نبود. نسل جدید حتما نمی داند رابطه حسینیه ارشاد و نسل مذهبی و انقلابی دست پرورده شریعتی چه بوده است. یک ایران بود و یک جامعه مذهبی که با حدود یک دهه قبل انقلاب با محوریت دکتر شریعتی می گذشت. چه حامیانش که جوانان انقلابی و دلسوخته ومذهبی و ضد ستم بودند وچه مخالفینش که عمدتا مرتجع بودند و یا لا اقل نگرانی این را  داشتند که شریعتی دینی که آنها می شناسند را عرضه نمی کند. اما بالاخره دیانت در آن دهه در همه ابعادش به نوعی به شریعتی می رسید. مرکزیت شریعتی هم حسینیه ارشاد بود. موجودیت تاریخی حسینیه به شریعتی بود. اوایل انقلاب بی آن که متولیان رسمی انقلاب برای شریعتی آستین بالا بزنند،‌مردم خود جوش شریعتی را معلم انقلاب خود می دانستند. به یقین بیشترین مدیران کشور از آغاز تا کنون در مکتب شریعتی چیز آموخته اند. خانم شریعت رضوی هم خود استوانه ای بود. خانواده پر شهید. یکی از خالقان ۱۶ آذر. دانش آموخته سوربن. همراه علمی و عاطفی شریعتی، مادر اساتیدی مثل سوسن و سارا و منا و احسان شریعتی و بازمانده تاریخ معاصرمذهبی و انقلابی ایران. همه اینها باید زمینه ای را فراهم می کرد که تجلیل در خوری از مراسم این بانوی بزرگ انجام شود. بعضی ها می گفتند که متولی جدید حسینیه فردی از موتلفه شده. نمی دانم واقعیت دارد یا خیر. آنها اجازه نداده اند. می شود حسینیه ی خود شریعتی توسط کسی تولیت شود که مانع ورود تشییع کنندگان همسر شریعتی باشد؟ دولت و دستگاه های اجرایی غایب بودند. حتی در حداستاندار و فرماندار تهران هم می توانست به این موضوع اهمیت دهد و در اولین ساعات بسته بودن در، مدیریت کند و در حسینیه را باز کنند. تشریفاتی در محل بگذارند. پلیس راهنمایی را توجیه کنند که مراقبت از تراقیک کند. هیچ خبری از این حرفها نبود. از شهرداری هم توقع این بی خیالی نمی رفت. دستگاه های اطلاعاتی وامنیتی بنا به وظیفه شان حتما در محل حاضر بودند. آنها می توانستند به حرمت شریعتی و حتی برای مصالح عمومی کشور مثل بقیه موارد سریع اقدام نمایند. وقتی احسان شریعتی گفت در همین پیاده روی جلوی حسینیه ارشادِ شریعتی و در حاشیه خیابانِ *شریعتی* نماز بر پیکر همسر شریعتی می خوانیم، همه شرمگین شدیم. اینها همه در صورتی است که تصمیمی پشت این بسته شدن در های حسینیه نباشد. اگر تصمیمی بوده وپوسته اش این بوده که ما دیدیم که واویلا…

8 4        ۱   ۲    ۳    ۴    ۵    ۶    ۷    ۸    ۹    ۱۰       3  7
© Copyright 2003-2019, Webneveshteha.com. All rights reserved.