۲۳ آذر ۱۳۸۲
جانبازي به دنبال دوست

 

 

* دستگیری دیکتاتور بزرگ قرن را به همه ملت ایران تبریک می گویم. در این مورد بعداْ بیشتر خواهم نوشت.

 

 

* چند روز پيش در خيابان پاستور، پشت ميله هايي که مجموعه رياست جمهوري را از خيابانهاي ديگر جدا مي کند، جانبازي را ديدم که کور بود. ايستادم و او را به دفترم دعوت کردم.

 

 

مي گفت با آرمان دفاع از کشورم به جبهه رفتم. من و دوستم در جايي بوديم که خمپاره آمد. او شهيد شد و من 45% از ناحيه  نخاع جانباز شدم. ازدواج کرده ام و الان سه  بچه دارم. جنازه دوستم که همانجا مانده بود، آرام را از من گرفته بود. رفتم عضو گروه تفحص جنازه شهدا شدم. در سال 66 وقتي که دنبال جنازه دوستم مي گشتم يک مين کنار من منفجر شد و هر دو چشم من کور شد.

 

 

اخيراً يکبار از مهران تا کربلا پياده رفتم، 10 ساعته، ناخن هاي پايم ريخته بود. پرسيدم اهل کجايي، گفت از روستاي مريانک در ده کيلومتري همدان. پرسيدم تهران چه مي کني؟ گفت چشمم خيلي اذيتم مي کند، آمدم آنرا به دکتر نشان بدهم. گفتم کجا ساکني؟ گفت جايي ندارم، شبها در حرم امام مي خوابم. به اندازه همه دنيا ناراحت شدم. فکر کردم اگر اينها نبودند، صدام  نامرد خوزستان ما را گرفته بود. اينها افتخارات تاريخ ما هستند ولي  حالا که براي معالجه چشمش به تهران آمده در حرم مي خوابد. کمکهاي لازم را کردم و از بنياد جانبازان برايش کمک گرفتم. نفهميدم چه شد که وقتي دستش را گرفتم تا خداحافظي  کنم ناخودآگاه دستش را بوسيدم.

 

4چند مطلب بي ارتباط
دوستي که نشناختمش3
© Copyright 2003-2019, Webneveshteha.com. All rights reserved.