۳۱ تير ۱۳۸۳
کنگره حزب مشارکت

 

امروز در فضاي سرد سياسي کشور، کنگره حزب مشارکت در تهران برگزار شد.

اصل برگزاري اين کنگره، از اين جهت مهم بود که نشان مي داد جريان اصلاحات، با انتخابات مجلس سوراي اسلامي و با شيوه اي که برگزار شد پايان راه نيست. اکثر شخصيتهاي سياسي هم شرکت کرده بودند. من هم با اينکه عضو مشارکت نيستم دعوت شده بودم ورفتم. دم در عبدالله رمضان زاده را ديدم، با هم رفتيم. آقاي عبدالله نوري را خيلي وقت بود نديده بودم، ديدمش، پشت سر با دکتر سروش حال و احوال پرسي کردم و از صباغيان و دکتر يزدي حال روزگارشان را پرسيدم. ياد دوراني افتادم که همه اينها چند سال پيش به جرم براندازي دستگير بودند. به هنگام خروج ديدم همه منتظرند وآرام مي روند، جلو رفتم، ديدم سعيد حجاريان معلول و از پا افتاده، عصازنان مي رود. آقاي عبدالله نوري به شوخي مي گفت آقا سعيد: هيچ مرجعي اينهمه شخصيت پشت سرش راه نمي روند. سعيد صداي نوري را شنيد، احوالپرسي گرمي کردند. من هم خيلي وقت بود سعيد را نديده بودم. ماچ و بوسه اي و سپس مصاحبه اي با خبرنگاران. بيرون در خواهر آغاجري را ديدم که از حکم محکوميت 5 ساله آغاجري به شدت ناراحت بود و با بهزاد نبوي و عرب مشاوره مي کرد. خيلي دلم گرفت. آدمي مثل آغاجري براي يک سخنراني بعد از محکوميت به اعدام حالا به 5 سال زندان محکوم شد.

در جلسه رضا خاتمي مواضع حزب را گفت. چون منتشر مي شود راجع به آن نمي نويسم. ولي خوب حرف زد.

اگر در جامعه ما حزب بتواند جاي خودش را باز کند، بسياري از مشکلات کم مي شود. احزاب مي توانند حلقه هاي وصل جامعه و حکومت باشند، نظرات جامعه را بي واسطه بدانند و خود در حکومت اجرا کنند.

متاسفانه در ايران احزاب نقش اصلي خود را ندارند. حزبي که بيشترين کرسي های مجلس را در اختيار می گيرد، به مراتب کمتر از حزبي که اصلاً نتوانسته کرسي اي در مجلس داشته باشد، مي تواند صاحب قدرت باشد.

بايد از حزب مشارکت به خاطر اينکه کار تحزب را جدي گرفته تشکر کرد.

۳۰ تير ۱۳۸۳
بانوی اسلام

 

شهادت حضرت زهرا، بانوي اسلام، تسليت باد.

 

شايد پرنده بود که ناليد

يا باد، در ميان درختان

يا من، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجي از تاسف و درد و شرم

بالا مي آمدم

و از ميان پنجره مي ديدم

که آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز به سوي دو دست من

در روشنايي سپيده دمي کاذب

تحليل مي روند

و يک صدا که در افق سرد

فرياد زد:

«خداحافظ..»

۲۹ تير ۱۳۸۳
تفريحات

 

تفريحات و پرکردن ساعت فراغت يکي از واقعيتهاي زندگي انسان است. روح انسان بر اين اساس طراحي شده است که در شبانه روز لحظاتي را آن جور که مي خواهد باشد. تفريح هرکسي هم متناسب با شخصيت، روح و تربيت و شرايط مختلف پيراموني اوست.

تنها چيزي که نمي شود بر کسي تحميل کرد تفريح کردن و لذت بردن است. اينکه مي گويند نوع تفريح را بايد حکومت به شکل هدفدار تنظيم کند از طنزهاي جاري است.

البته امکانات تفريح و ساعت فراغت را بايد حکومت ها آماده سازي کنند. ولي هيچ کس نمي تواند بر کسي تحميل نمايد که چگونه، با چه کسي و کجا و کي بايد انسان ببرد و آرام باشد.

ساعت فراغت خودش اصالت دارد. هدفدار کردن آن با ساعت فراغت تناسب ندارد. در ساعتهاي غير فراغت هدف زندگي تامين مي شود.

اگر سهراب زندگي کردن را به بودن شقايق محدود کرده است ولي به نظر مي رسد زندگي کردن هيچ محدوده اي ندارد حتي به بودن شقايق !

۲۸ تير ۱۳۸۳
تعطيلي روزنامه هاي وقايع اتفاقيه و جمهوريت

 

روزنامه هاي وقايع اتفاقيه و جمهوريت تعطيل شدند.

شايد براي ملت ما که به تعطيلي روزنامه هاي زيادي در اين سالها عادت کرده اند، خبر تعطيلي اين دو روزنامه، مثل خبر تعطيلي ساير روزنامه ها باشد. اما به دلايلي تعطيلي اين دو روزنامه از چند جهت مهمتر از تعطيلي روزنامه هاي قبلي بود.

1- بعد از انتخابات مجلس هفتم، صداي جرياني که صداي اکثريت قابل توجه مردم بود، بلندگوي پارلماني ندارد. و اگر همين يکي دو روزنامع هم تعطيل شود که شد، ديگر صداي بخش عمده مردم شنيده نمي شود. شنيده نشدن صداي بخش زيادي از مردم، به معناي نبود آن صداها نخواهد بود، به معناي زيرزميني شدن صداهاست. و چه خطرناک مي شود براي کشور.

2- با توجه به دادگاه زهرا کاظمي و شبهاتي که در اين مورد هست، قطعاً تعطيلي اين دو روزنامه که توجه ويژه اي به اين دادگاه داشتند، تلقي بدي در دنيا خواهد داشت. و با تهديداتي که شده است حتي از نظر اقتصادي مي تواند تاثيرات بدي براي کشور داشته باشد که البته دود آن به چشم مردم خواهد رفت.

3- حالا که با توجه به مواضع اکثريت مجلس شوراي اسلامي بلندگوهاي فراواني بي دغدغه در اختيار يک جناح است، و براي تعطيل کردن روزنامه ها فشار زيادي از داخل پارلمان نيست، دولت هم که نظراتش از قبل در اين موارد مسموع نبود. تعطيل شدن اين دو روزنامه يقيناً به محبوب کردن اين جناح نمي انجامد، بلکه همه آنچه که از قبل در مورد بسته شدن فضاي سياسي کشور بعد از انتخابات مجلس هفتم گفته مي شد، در اذهان جامعه قطعي و جدي مي شود.

4- غير از آنکه براي بسته شدن صداي رسانه هايي که مي توانست صداي بخش عمده اي از مردم باشد، نگران و متأسف هستيم، از نظر انساني براي اين همه نيروهايي که در رسانه ها  کار مي کردند و يک شبه از کار بي کار شده اند، بيشتر بايد تأسف خورد و نگران شد. نيروهاي فرهنگي و اجرايي که تنها جرمشان آن است که کار رسانه اي انجام مي دهند و هر روز خانه بدوش مجبورند از اين روزنامه به آن روزنامه بروند.

5- و آخر اينکه: يادش بخير وقتي که مجلس براي تعطيلي روزنامه ها فرياد بر مي آورد. اين تعطيلي آزموني است براي مجلس هفتم که چه خواهند کرد.

۲۷ تير ۱۳۸۳
پرونده خانم زهرا کاظمي

 

يک سال پيش روز چهارشنبه اي، هيأت منتخب رئيس جمهور گزارش خود در مورد خانم زهرا کاظمي را به دولت داد. قرار شد شب گزارش منتشر شود. از آقاي خاتمي خواستيم که اصل اين مطلب را که خانم زهرا کاظمي توسط خونريزي ناشي از ضربه به قتل رسيده را وزير بهداشت اعلام کند، آخر تا روز شنبه که قرار بود گزارش اصلي منتشر شود دهها حادثه مي توانست جلو انتشار گزارش را بگيرد و اين بخش قطعي گزارش بود. ايشان هم قبول کرد. بعد از پايان جلسه دولت، اتفاقاً من و پزشکيان با هم بيرون آمديم. خبرنگاران که حمله آوردند، گفتند پزشکيان مي خواهد حرف بزند، ولي من را هم رها نکردند. من هم همان حرف را گفتم. چون من سياسي تر از پزشکيان تلقي مي شدم، با اينکه هردو يک حرف زديم، صحبت من خبر اول دنيا شد. رويتر هم که اشتباهي کرده بود و در ترجمه از لغتي استفاده کرده بود که از معناي آن خونريزي ناشي از شکنجه مفهوم مي شد. از نادرترين اخباري شد که مورد توجه همه دنيا قرار گرفت. من معتقد بودم که کار درستي کرده ام. اين حداقل وظيفه ماست که وقتي فردي خطا کرده بايد آن را گفت، نه آنکه کل نظام و کشور را پشت سر خطاي يک فرد يا افراد قرار داد.

بيشترين فشارهاي ممکن را آن روز تحمل کردم که حرفم را پس بگيرم. قبول نکردم. قرار شد از طرف من بعضي مقامات رسمي تکذيب بدهند، ولي چون مال من نبود تاثير بدتري داشت.

من امروز هم معتقدم ماجراي خانم زهرا کاظمي لکه ننگي است که بايد عاملان آن بي هيچ دغدغه اي معرفي شوند و مجازات گردند. هرچه در اين امر شفاف تر عمل کنيم، بيشتر به نفع کشور و مردم است. جداي از آموزه هاي ديني ما که حضرت علي براي بيرون آوردن خلخال از پاي يک يهودي، مردن از شدت غصه را قابل قبول مي داند، از نظر سياسي و نيز به خاطر حرمت نام پر افتخار و پر احترام ايران، نيز اعتقاد دارم، ماجراي پرونده خانم زهرا کاظمي بايد هرچه سريعتر و با شفافيت کامل، به نحوي که نتايج آن مورد قبول افکار عمومي جهاني و داخلي باشد، پيگيري شود. اگر ابهام ها باقي بماند و در اين پرونده بجاي واقع گرايي، مصلحت انديشي شود اين پرونده همچنان به حرمت، حيثيت، منافع اقتصادي و سياسي و اجتماعي حکومت و مردم ايران آسيب مي رساند.

۲۶ تير ۱۳۸۳
عمامه

 

شايد کساني که در داخل و خارج در ميان دوستان و خويشان خود روحاني و آخوند داشته باشند، برايشان جالب باشد که در مورد خصوصيان اين لباس بدانند.

*****

بستن عمامه فوت و فن دارد. خيلي ها سالها در حوزه ها هستند و نقطه ضعفشان اين است که عمامه بستن را نمي توانند ياد بگيرند. چه بسا مورد تهديد و باج خواهي هاي دوستانه نيز قرار مي گيرند! عمامه را به دو نوع مي بندند، بعضي آن را به دور زانو و بعضي به روي سر. عمامه نوعاً از پارچه وال تهيه مي شود که رايج ترين نوع آنها هندي است. بعضي آن را خيلي بزرگ مي بندند و طبعاً پارچه زيادي مي طلبد و بعضي کوچک تر. به شوخي وقتي عمامه کسي بزرگ باشد آن را نشانه علم بيشتر مي دانستند ولي واقعيت اين است که عمامه بزرگ و کوچک دليل بر هيچ چيز نيست. علاقه و خواست طرف مهم است. من 4 متر پارچه استفاده مي کنم. مهمترين و سخت ترين بخش آن که ممکن است به کمک ديگران هم احتياج داشته باشد، آماده سازي پارچه پهن و تا دادن و گرد کردن آن است که بتوان بصورت يک پارچۀ گرد و دراز روي سر بسته شود.

قسمتي از بخش اوليه عمامه را بعداً روي کل عمامه مي پيچانند که آن را «تحت الحَنَک» مي نامند.

انصافاً بستن عمامه يکي از مراحل سخت لباس آخوندي است. نقل است که قبلاً براي شناخت روحاني از غير روحاني عمامه وي را خراب مي کردند.

از نکاتي که براي من خيلي عجيب و جالب بود اينکه علماي بزرگ عرب عمامه پيچ دارند. در لبنان که بودم، گاهي صبحها در درس آيت الله فضل الله شرکت مي کردم. هر روز وسط درس، بصورت رسمي يک آقايي عمامه جديد براي آقا مي آورد و آن عمامه را مي برد که آماده سازد. عرب ها هم عمامه را خيلي بزرگ مي بندند.

عمامه سياه را کساني مي بندند که فرزند پيغمبر هستند و سيد و عمامه سفيد را هم ديگران.

در فرصتهاي ديگر در مورد ساير بخشهاي لباس آخوندي خواهم نوشت. معمولاً روحانيون جوان در روز عيدي در منزل بزرگي حاضر مي شوند و بدست آن بزرگ معمم مي شوند که آن را مراسم عمامه گذاري مي نامند.

در روز عمامه گذاري معمولاً بزرگان توصيه هاي اخلاقي براي حفظ شئون روحانيت و رعايت تقوي مي نمايند.

۲۵ تير ۱۳۸۳
گاهي پيش مي آيد

 

روز شروع مجلس هفتم در مراسمي که همه مسئولان نظام در آن بودند، گفتند نمايندگان مجلس هفتم قيام کنند تا همه سوگندنامه را بخوانند. آقاي محمدي گلپايگاني رئيس دفتر مقام معظم رهبري هم قيام کرده بود. من چند رديف عقب تر بودم. نفهميدم کداميک از مقامات حاضر در آنجا اشاره کردند که سوگندنامه مربوط به نمايندگان است. ايشان با لبخندي نشست.

****

چندي پيش هم جلسه دولت بود. پشت محل برگزاري آن جلسه، مراسمي بود که آقاي خاتمي از عده اي از نظامي ها سان مي ديد. موزيک سرود رسمي ايران را زدند. اين آقاي عبدالعلي زاده وزير مسکن و شهرسازي بر اساس عادت، وسط جلسه دولت بلند شد و ايستاد. که يک مرتبه ديد ديوار بزرگي بين جلسه ما و محل نواختن موزيک هست. بلند شدن براي سرود يک احترام رسمي است. فهميد که لازم نيست در اطاق جدايي به صرف شنيدن صداي موزيک رسمي کشور بلند شد!

****

زماني که آقاي کروبي رئيس مجلس سوم بود، به همراه ايشان به پاکستان رفته بوديم. ايشان در مجلس شوراي پاکستان بصورت رسمي داشت از رو سخنراني مي کرد و با گوشي ترجمه مي کردند. اسم امام را آورد. طبعاً جاي صلوات فرستادن براي نمايندگان مجلس پاکستان نبود ولي يکي از همراهان که از نمايندگان آن دور مجلس بود آرام و بي صدا صلوات مي فرستاد.

****

شايد همه شان کار خوبي مي کردند. چيز مهمي نيست. فقط خاطره است.

۲۴ تير ۱۳۸۳
رأي اعتماد مجلس به وزير رفاه

 

امروز 132 نفر از 259 نفر نماينده حاضر در جلسه مجلس شوراي اسلامي به وزير رفاه و امور اجتماعي رأي دادند. اصلي ترين حرف مخالفين اشاره به عضويت آقاي شريف زادگان در مشارکت بود! يکي دو روز نفس گيري را  گذرانديم. اگر 3 نفر رأي نمي دادند، ايشان انتخاب نمي شد. ضمن تشکر از مجلس، توقع مي رفت که با توضيحاتي که ارائه شد، وزير رفاه رأي بهتري بياورد تا زمينه تعامل و همکاري ها جدي شود.

*****

قبل از شروع جلسه، يکي از نمايندگان تهران طي سخناني ضمن انتقاد از دولت که چرا حالا به فکر معرفي وزير افتاده، گفت که دموکراسي ايجاب مي کند که به نمايندگان مجلس از سوي دولت تبريک گفته شود و مهمتر اينکه: صداي مردم را بشنوند. شايد منظورشان اين بود که وزير مشارکتي معرفي نکنند. از اينکه صداي مردم بايد شنيده شود خيلي خوشحال شدم. ولي ايکاش آراي بالاي نمايندگان مجلس ششم و آراي 20 و چند ميليوني دور اول و دوم انتخابات رياست جمهوري هم صداي مردم تلقي مي شد و همانگونه که 12% رأي مردم تهران، صداي مردم تلقي مي شود.

*****

امروز تلويزيون اخبار مربوط به رئيس جمهور را خيلي با مزه نشان داد. حواشي ديدار و سر و صدا و همهمۀ خبرنگاران و ايستادن آقاي خاتمي جلوي اتومبيل در حاليکه داشت اخبار آراي مجلس را از راديو گوش مي داد را هم به تصوير کشيدند. اينکه خبر صدا و سيما از حالت کادر بندي شده و رسمي بيرون بيايد به نظرم کار رسانه اي خوبي است. در همين بين يکي از نمايندگان مجلس وقت ملاقات مي خواست، به وي گفتم که آقاي خاتمي قصد دارد ملاقاتهاي جمعي استاني با نمايندگان داشته باشد، بلافاصله پيش آقاي خاتمي رفت و از من شکايت کرد که به آقاي ابطحي سفارش مرا بکنيد. آقاي خاتمي هم به شوخي گفت شما سفارش مرا به آقاي ابطحي بکنيد. حالا تلويزيون هم همه اينها را پخش کرد.

آخه اين شوخي هم چيزي است که از تلويزيون بايد پخش شود؟

۲۳ تير ۱۳۸۳
18 تير هم گذشت

 

18 تير و سالگردش گذشت. در گوشه و کنار جهان خيلي از کساني که نه در ماجراي کوي دانشگاه بودند و نه در ايران که بدانند چه روزهاي دشواري بر دانشجويان گذشت، تظاهرات کردند. در ايران هم کنترل لازم صورت گرفت و تقريباً هيچ اتفاق مهمي نيفتاد.

اما هيچکش پاسخ نداد که چرا اين اتفاق صورت گرفت؟ چرا در جمهوري اسلامي يک روز به نام جنايت عليه دانشجويان ثبت شد؟ چرا با آنکه همه مسئولان نظام جمهوري اسلامي آن روزها حمله به کوي دانشگاه را محکوم کردند، اما معلوم نشد که عامل آن که بوده؟ چه کساني چنين روزي را براي اين نظام ثبت کردند؟ و چه شد که 18 تير يک روز ماندني در تاريخ بدي ها و زشتي ها باقي ماند؟

اگر براي اين سؤال ها پاسخ شفافي پيدا مي شد، افرادي که جنايت کرده بودند مقصر تاريخي بودند، نه نظام. در خيلي از ماجراهاي ديگر مثل ماجراي قتل خانم زهرا کاظمي نيز چنين است. ولي چه مي شود کرد؟

*****

راستي:

- در سالگرد 18 تير سردار نظري، فرمانده نيروي انتظامي تهران بزرگ در روز حادثه که در دادگاه هم تبرئه شده بود، براي شکايت از رئيس جمهور به کميسيون اصل 90 مجلس هفتم مراجعه کرد.

- باطبي هم در زندان است.

- از آنها هم که در خيابانها به مغازه ها حمله کردند، بانکها را آتش زدند و آشوب کردند هم من خبري ندارم که به چه سرنوشتي دچار شدند.

*****

مصاحبه امروز من با خبرگزاری فارس را هم می توانيد اينجا بخوانيد.

۲۲ تير ۱۳۸۳
قطع سخنراني در راديو

 

در ايام جنگ تحميلي و ايامي که من مدير راديو کشور بودم، رسم ما بر اين بود که ظهر ها ساعت 1 تا 2 سخنراني اي از يکي از شخصيت ها پخش کنيم که موضوع آن عمدتاً در مورد مسائل جنگ و تحريک و تحريص به رفتن به جبهه و تشويق رزمندگان بود.

يک بار، ما از يکي از مسئولان آن روز کشور سخنراني اي پخش کرده بوديم. در بين سخنان آن مسئول اهانت به عايشه همسر پيامبر بود. امام پيغام تندي داده بودند که اين سخنراني ها را پخش نکنيد و حساسيت برادران اهل سنت را بر نيانگيزيد. از دو سه کانال اين پيغام تند امام به ما رسيد. ما هم بسيار شرمنده از اينکه چرا توجه لازم را نکرده بوديم، عذر خواهي کرديم. به اين اميد که ديگر چنين اشتباهي نکنيم.

سه روز بعد از پخش اين سخنراني، در جبهه هاي جنگ، رزمندگان ايران حمله به جبهه هاي دشمن را آغاز کردند. در روزهاي حمله که يک مرتبه اعلام مي کردند، ما برنامه هاي عادي راديو را قطع مي کرديم، مارش مي زديم، نويسندگان جملات تشويق کننده رزمندگان را همانجا مي نوشتند و مستقيم پخش مي کرديم.

آن روز من در پخش راديو بودم. قرار بود که برنامه ويژه تا اخبار ساعت 14 پخش شود. خداحافظي کردم و بيرون آمدم. نگو که بلافاصله از ستاد مشترک زنگ زده بودند که عمليات محدود است و برنامه ها را عادي کنيد.

مدير پخش راديو که نمي دانسته چه کند و برنامه از قبل آماده شده، سخنراني اي بود که ربطي به جبهه و جنگ نداشت، لذا ديده بودند نوار آن آقاي محترم که هنوز به آرشيو بر نگشته و در مورد جبهه و جنگ هم بود را انتخاب کرده بود و اعلام کرد که توجه شما را به شنيدن سخنراني حضرت آقاي فلاني جلب مي کنيم. من در اتومبيلم بودم. دو دستي زدم تو سرم. آن آقاي محترم هم خيلي شمرده شمرده سخنراني خود را شروع کرده بود. تازه همين دو روز قبل بود که امام پيغام داده بودند. بد جوري مانده بودم. کنار خيابان ايستادم. از يک مغازه اي زنگ زدم. ديدم دوستان پخش راديو بي خبر هستند. همانجا به ذهنم رسيد که سخنراني راديو را قطع کنند و مارش بزنند تا يکي دو تا از اعلاميه هاي ستاد مشترک را که از صبح به راديو داد بودند، بخوانند. همين کار را کرديم. خيلي سه شده بود ولي چاره اي نبود. آن آقا هم مسئوليت مهمي داشت و از حرف امام خبر نداشت. به دفترم رسيدم، ديدم آن آقا زنگ زده، تعبيرش قشنگ بود، مي گفت من تازه قبا و لباده ام را آماده کرده بودم، عبا را به دوش انداخته بودم، صدايم را در سخنراني صاف کرده بودم که ما را قطع کرديد! توضيح لازم را به او دادم. دلخور شد ولي نمي توانست چيزي بگويد.

8 4        ۱   ۲    ۳    ۴       3  7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.