۲۶ شهريور ۱۳۹۳
دیداری با آیه الله به طعم اسکولی
من از کسانی هستم که کمتر با آقای هاشمی رفت و آمد حضوری داشته ام. یکی از آن موارد نادر البته در تاریخ فرهنگ کشور مهم بود. بحث تهاجم فرهنگی در سال های ۷۰ و ۷۱ از سوی رهبری انقلاب که سال های اولیه رهبری خود را سپری می کردند، مطرح شده بود. خیلی جدی هم تعقیب می شد.مخاطب آن عملا وزارت ارشاد شده بود. صدا وسیما و موسساتی مثل سازمان تبلیغات و حوزه های علمیه و آموزش و پرورش و وزارت علوم و دیگران که در فرهنگ سازی موثر بودند، مثل وضعیت کنونی از فشار به دور بودند و همه، هجمه ها را به طرف وزارت ارشاد سوق می دادند. دلیل اصلی اینکه نگرانی رهبری معظم پس از دودهه، علیرغم تذکرات مستمر ایشان و حضور همه گرایش ها در وزارت ارشاد، همچنان باقی است همین برخورد سیاسی با این نظرات بوده است. اگر در همان اول همه می پذیرفتند که به جای بهره برداری سیاسی از مقوله تهاجم فرهنگی، به آن به صورت جدی و ریشه ای برخورد کنند، این نگرانی در بیست ساله گذشته همچنان مساله اول در حوزه فرهنگ نبود. در آن زمان نیز غیر از آقای خاتمی که وزیر ارشاد بود، بقیه به جای بررسی و ریشه یابی و ارایه راه حل های قابل اجرا، به صدور بیانیه های حمایتی پرداختند. آقای خاتمی مساله را جدی گرفت. وارد بحث شد. بخش هایی را که مصداق تهاجم فرهنگی معرفی می شد، به عنوان مصداق تهاجم قبول نداشت. بعد از جنگ بود و اعتقاد داشت معنا ندارد فضای بعد از جنگ، بسته تر از فضای فرهنگی دوران جنگ باشد. بحث ها بالا گرفت. چندین جلسه شورای عالی امنیت به این موضوع اختصاص یافت که بعضا این جلسات در حضور رهبری تشکیل می شد. آقای خاتمی نهایتا به این نتیجه رسید که از حرف هایش تنازل نکند. آقای هاشمی رفسنجانی که رئیس جمهور بود، از این بحث خودش را کنار کشیده بود. معتقد بود که باید همه نیروی خودش را بر اقتصاد بگذارد و دولت سازندگی را اداره کند و رسما اعلام میکرد که حوزه فرهنگ اولویت ایشان نیست و در ماجرای این اختلافات علاقمند نبود که درگیر این مسایل برای دفاع از وزارت ارشاد شود. آقای خاتمی در این میان اصرار بر استعفا گرفت. بارها این را اعلام می کرد. در بین این بی تفاوتی آقای هاشمی نسبت به سرنوشت وزیر ارشاد و اصرار مستمر آقای خاتمی به استعفا بعد از چهارده سال وزارت، کسان زیادی واسطه می شدند تا آقای خاتمی از اصرار بر استعفا دست بردارد. من در آن دوران معاون بین الملل وزارت ارشاد بودم. همه معاونین آقای خاتمی هم اصرار داشتند که نظرات آقای خاتمی مقبول افتد و ادامه کار با پذیرش شرایط آقای خاتمی ادامه پیدا کند. عملا این کار به خاطر اینکه طرف دیگر نظر منسوبین رهبری انقلاب بود، به راحتی عملی نبود. نهایتا معاونان وزارت ارشاد تصمیم گرفتند که مستقیما از آقای هاشمی رفسنجانی کمک بگیرند تا استعفای اقای خاتمی را نپذیرد. به همین دلیل تقاضای وقت از آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس جمهور وقت کردیم. چند روزی گذشت تا اینکه یک روز از دفتر آقای هاشمی تماس گرفتند و برای من وقت گذاشتند که همان روز به دیدار آیه الله بروم. من آن روز با عجله به دیدار آقای هاشمی رفتم. مفصل مسایل آقای خاتمی ونظرات ایشان را توضیح دادم. آقای هاشمی بیشتر گوش می داد. بعد از تبیین مفصل دیدگاه آقای خاتمی، آقای هاشمی درمورد این که آقای خاتمی باید بماند و مسایل فرهنگی هم با وزارت ایشان حل و فصل شود صحبت کردند. و البته اشاره داشتند که ایشان باید کوتاه بیاید و بی سروصدا کارش را انجام دهد. من از ایشان خواستم که استعفای آقای خاتمی را نپذیرد. ایشان هم از من خواست که با آقای خاتمی را راضی کنم که استعفایش را پس بگیرد و در وزارت ارشاد کارش را ادامه دهد. بعد از دیدار در حال خدا حافظی از اطرافیان، اصلا متوجه لبخند ملیح آنان نشدم. با عجله آمدم ورارت ارشاد و قراری با آقای خاتمی و دوستان معاون گذاشتم. خنده دوستان دیگر ملیح نبود. گفتند امروز حکم آقای علی لاریجانی را برای وزارت ارشاد زده اند.سیاست است دیگر. تا مدت ها آن روزدر بین دوستان رسما روز سر کاری و یا اسکولی من نام گرفت.

۲۴ شهريور ۱۳۹۳
تاریخ مصرف فیلترینگ گذشته
تهران - ایرنا - محمدعلی ابطحی به رفع فیلترینگ و عضویت در شبکه های اجتماعی نظر مثبتی دارد و معتقد است: ما نمی توانیم نسبت به بود و نبود شبکه های اجتماعی اظهارنظر کنیم بلکه بهتر است آن را به عنوان یکی از اجزای زندگی برای خودمان تعریف کرده و بپذیریم. استفاده از فیلترشکن ها نه تنها فیسبوک را باز می کند بلکه امکان دسترسی به سایت های کاملاً غیراخلاقی را بازمی کند/ مخابرات بیش از حرمت گذاری به مردم؛ به ملاحظات سیاسی توجه می کند/ اطلاعاتی که درباره شبکه های اجتماعی به شخصیت های مختلف نظام داده می شود؛ عموماً صحیح نیستند.
ابطحی به ایلنا گفت: وقتی میلیون ها آدم از هم میهنان ازجمله اشخاصی چون رییس جمهور، مجلسی ها و وزرا که بدنه تأثیرگذار اجتماع هستند، عضو این شبکه های اجتماعی هستند، بحث کردن در این باره که این شبکه مفید هست یا نه بحثی بیهوده است چراکه تاریخ مصرف این حرف ها گذشته و حالا زمانی است که ما باید در استفاده عمیق تر از این شبکه ها نظر بدهیم. این شبکه ها را باید به عنوان واقعیتی که در جامعه وجود دارد؛ بپذیریم.
وی در رابطه با موفقیت های دولت در طول یکسال اخیر در بحث رفع فیلترینگ اظهار داشت: دولت در این مدت به دلایلی نتوانسته موفقیت چندانی کسب کند. مدیریت مخابراتی رییس جمهور شعارهای دکتر روحانی را نادیده گرفتند؛ درحالیکه اجرای این مسئله چندان هم دشوار نبود. وقتی مردم با وجود سرعت کم و با سختی به سایت های دولت دسترسی پیدا می کنند؛ مخابرات باید حداقل احترام را برای مردم قایل باشد و سرعت را بالا ببرد.
ابطحی ادامه داد: مشکل سرعت اینترنت فقط مربوط به دوره انتخابات نیست. متأسفانه این مسئله کماکان وجود دارد. مخابرات یکی از وزارتخانه هایی است که بیش از ملاحظه ی حرمت گذاری به مردم، به اصل ملاحظات سیاسی توجه می کند.
این روحانی اصلاح طلب؛ در جواب این سوال که چرا برخی از علما با رفع فیلترینگ مخالفند؛ گفت: اطلاعاتی که به شخصیت های مختلف نظام داده می شود؛ عموماً اطلاعات صحیحی نیستند چراکه اگر صحیح باشند نوع برخوردها باید متفاوت باشد. مثلاً در بیانیه ای که به دفتر آیت الله مکارم شیرازی داده بودند، به این نکته اشاره شده بود که در شبکه های اجتماعی تصاویری مستهجن رد و بدل می شود. درحالیکه در گفتگوهای تلفنی هم ممکن است حرف های ناهنجاری زده شود، آیا این مسئله دلیل این است که تلفن چیز بد و آسیب رسانی است؟! تمام وسایل ارتباطی دچار چنین مسایلی هستند ما باید این ناهنجاری ها را رفع کنیم.
ابطحی با بیان اینکه تعریف آسیب مهم است و باید بدانیم که چه چیزهایی آسیب نامیده می شود؛ گفت: با توجه به واقعیات دنیا از برخی مسایل باید بگذریم و برویم سراغ آسیب های جدی و آن ها را برای خودمان تعریف کنیم. قبل از سیل؛ خیس شدن زمین مشکل است اما بعداز سیل؛ خیس بودن زمین فراموش می شود و همه به دنبال حل کردن بحران سیل هستند. مسئله فیلترینگ هم به همین شکل. آسیب ها به تناسب اتفاقات متفاوت می شوند.
وی در رابطه با این موضوع که بسیاری از شخصیت ها و روحانیون در دنیای مجازی فعالیت می کنند، اظهار داشت: با توجه به تناقض هایی که در این مورد وجود دارد؛ باید بگویم وقتی مسئولین حکومت در این شبکه ها در سطح عالی حضور دارند و علما نیز هریک به گونه ای از آن ها استفاده می کنند؛ می توانیم وجه مثبت این مسئله را هم ببینیم.
ابطحی افزود: فکر می کنم دوران شبکه های اجتماعی هم دارد سر می آید. شبکه های اجتماعی مثل فیسبوک از لپ تاپ و کامپیوتر وارد گوشی های تلفن همراه شده اند و هر روز رشد بیشتری می کنند که با فیلترینگ جلوی رشدش گرفته نمی شود. باید بگویم این نگاه بسته به فیلترینگ؛ نگاه آسیب پذیری است.
وی متذکر شد: همیشه اعتقاد داشتم فیلتر کردن فیسبوک راه درستی نیست چراکه استفاده از فیلترشکن ها نه تنها فیسبوک را باز می کند بلکه امکان دسترسی به سایت های کاملاً غیراخلاقی که در همه دنیا ممنوع است را برای کاربر فراهم می کند و این یک آسیب بزرگتر است.


۰۶ شهريور ۱۳۹۳
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی(قسمت دوم)
لقمهای نانِ خالی خورد و همینطور که چایاش را سرمیکشید، به موبایلش که داشت زنگ میخورد نگاهی انداخت و صدای آن را قطع کرد. سکوت را شکستم و پرسیدم که اصلا علاقه به داستان نوشتن در شما چگونه شکل گرفت؟ تصورم این بود که اشارهای به دوران زندان سال 88و رمانهای زیادی که آنجا خوانده میکند که در علاقمند شدنش به نویسندگی بیتاثیر نبودند. اما به جای پنج سال، سیوپنج سال عقب رفت و از دوران جوانیاش گفت:« راستش من در ابتدای انقلاب با اینکه بیست ساله و خیلی جوان بودم به این دلیل که میتوانستم متن بنویسم وارد رادیو شدم. نمیدانم! شاید این ویژگی را از پدرم ارث برده بودم. البته آن زمان خیلی مطالعه میکردم اما سواد زیادی نداشتم.» و بعد داستانی را تعریف کرد تا دستم بیاید که نوشتههای دوران جوانیاش زمین تا آسمان با نوشتههای امروزش فرق دارد:« دوران استعفای مهندس بازرگان بود و لیبرالیسم به عنوان یک امر خیلی بد مطرح میشد. من اصلا معنای لیبرالیسم را نمیدانستم. مجله امت که متعلق به دکتر پیمان بود خیلی علیه لیبرالیسم مینوشت. چندنفر از رفقایم در مشهد هم همین عقیده را داشتند و جزواتی تهیه میکردند و من همه آنها را میخواندم. نتیجه اینکه خیلی با لیبرالیسم بد بودم بدون اینکه اصلا معنای آن را بدانم. اما جالبش اینجاست که روزها به رادیو میرفتم و در متنها مینوشتم که لیبرالها بدانند فلان و لیبرالها بدانند بهمان که این متنها از رادیو خوانده میشد. فقط این را میدانستم که باید به لیبرالیسم حمله کنم. یک آقایی که مسئول خبر بود، یک روز که متنی حماسی نوشته بودم با ترس و لرز به من گفت که لیبرالیسم یک مکتب است و سالها در دنیا سابقه دارد و اینقدر حمله به لیبرالیسم مبنا ندارد. این تلنگر خیلی برایم مهم بود و هیچوقت از یادم نرفت.» ناخودگاه دستش رفت سمت عمامهو کمی عقب و جلویش کرد و خواست چیزی بگوید که پیشدستی کردم و چون هنوز جواب سئوالم را – چرایی علاقهاش به داستان نوشتن- نگرفته بودم دوباره همان را پرسیدم. یک بُرش خیار به لقمهاش اضافه کرد و لقمه را گذاشت کنار بشقاب تا به سئوالم جواب بدهد: «در دوران "توفیق اجباری" و تنهایی ناشی از آن، رمان خوان شدم. قبلا همیشه هرچه کتاب تاریخ و خاطرات تاریخی منتشر میشد را میخواندم. تقریبا همهٔ زندگینامهها و تاریخشفاهیها را خوانده بودم. اما در زندان حسابی رمان خواندم. اولین رمانی هم که در وضعیت انفرادی خواندم دزیره بود. بعد از آن تجربه، دوست داشتم قصهنویسی را تجربه کنم. شاید چون میترسیدم آنچه در ذهنم بود را مستقیم بنویسم به چارچوب قصه روی آوردم. شاید احساس کردم امنیت این عرصه بیشتر است.» لقمه را برداشت و خورد. حواسش جای دیگر بود و من هم از فرصت استفاده کردم و یادِ رمانی افتادم که نوشته و چند دقیقه قبل گفت که مدتی است در کشوی میزش خاک میخورد. میدانستم که محمدعلی ابطحی بعد از آن تجربه، افسرده شده و به جلسات مشاوره و رواندرمانی میرفته است. میخواستم دربارۀ افسردگیاش بپرسم و اینکه پناه بردنش به نوشتن و هر هفته تئاتر و فیلم دیدن در درمان افسردگیاش تاثیری داشته یا نه؟ هنوز داشتم توی ذهنم جملات را کنار هم میچیدم که خودش انگار که ذهنم را خوانده باشد به کمکم آمد و گفت:« زندگی من به قبل از 88 و بعد از 88 تقسیم شده. وقتی آمدم بیرون این حس را داشتم که من برای رفتارهای سیاسی و انتقام سیاسی از همه این سالها آن همه رنج کشیدم ولی در بیرون برای هیچکس مهم نیست. تنها راهی که به فکرم رسید این بود که برای خودم یک سرمایه فکری جدید درست کنم. برای ساختن این سرمایه روی خواندن ادبیات و دیدن فیلم و تئاتر متمرکز شدم.» جرات کردم و پرسیدم که این تصمیم، برای شما داروی مقابله با افسردگی بود؟ سرش را تکان داد که یعنی بله و بعد از رویاروییاش با افسردگی گفت:« افسردگی شدید داشتم. حدود دو سال و نیم، هفتهای یکبار به جلسه مشاوره میرفتم تا بتوانم خودم را حفظ کنم.» و سرانجام؟ « یک روز با آقای ملکیان در حاشیه رودخانه میگون قدم میزدیم. او به من گفت که: مهمترین نقطه اوج آدمی این است که خودش برای خودش از همه دنیا مهمتر باشد تا از رهاورد این شناخت بتواند کارهای خیلی مهمی برای دیگران انجام دهد. این جمله خیلی تاثیرگذار بود. بعد از آن سعی کردم در عینحال که با همه دوست بودم فدوی کسی نباشم.» حس کردم که میخواهد رفتارِ سیاسی خود را نقد میکند، همینطور هم بود:« من دوستانی زیادی داشتم که در مقاطع خاص سیاسی مثل من نبودند.سرشان را پایین انداختند و در حمایت از یک فرد ویا جریان تمام قد و بدون مصلحتاندیشی وارد میدان نشدند. از رفتار آنها نمیخواهم دفاع کنم اما من تمام قد وارد میدان حمایت از جریان اصلاحطلبی به رهبری آقای خاتمی به صورت افراطی شده بودم و هرچه هم پیغام میگرفتم که کمی کوتاه بیا، کله شقانه میگفتم نه.»پرسیدم پشیمانید از رفتار سیاسی خود؟ در کمال تعجب گفت:« نه! اما دیگر شناختهایم تغییر کرده.» محتویات ظرف افطار هم تمام شده بود. خواستیم با فنجانی قهوه انرژی بیشتری بگیریم برای ادامه بحث که فهمیدیم دستگاه قهوهساز کافه خراب شده و چارهای نداریم جز این که دوباره به چای پناه ببریم. با اصرار من که لابد میخواستم مختصر بودن افطار را جبران کنم، کیک هم انتخاب کردیم و برگشتیم به ادامۀ صحبتهایمان. محمدعلی ابطحی از وفادارانِ به فضای مجازی در ایران است. وبلاگش از جمله قدیمیها است و ردپایش در همۀ شبکههای اجتماعی پیداست. کامنتخورش هم زیاد است؛ و عدهای هم همیشه منتظرند تا به هربهانه و پای هر پستی که مینویسند کامنتی به کنایه بگذارند و به او حمله کنند. دربارۀ حساش نسبت به این کامنتها پرسیدم به خصوص اظهارنظرهای کنایهآمیزی که بعد از زندان پای پستهایش میگذارند. انگار خوشش آمد و شاید هم منتظر بود یکجایی دربارۀ این دست واکنشها حرف بزند. اول کامنتها را دستهبندی کرد:« از حق نگذریم بالای ۸۰ در صد کامنتها ابراز محبت و لطف و بحث های منطقی در مورد موضوع استاتوس است. اما خب، خیلی از کامنتها مربوط به مخالفین دین است که من در این باره دو سه خط قرمز برای خودم تعریف کردهام. کامنتهای حاوی اهانت به ائمه و یا مسئولین کشور که اهانت به آنها مشکل حقوقی دارد را بلافاصله حذف میکنم. بعضی کامنتها را هم طرفداران اصولگرایان مینویسند که همیشه بودهاند. از من و امثال من به طور سنتی خوششان نمی آید. اما بعد از زندان و دادگاه یک گروه دیگر هم کامنت مینویسند که جوانانِ نو پای اصلاحطلب هستند که اتفاقا بعضیهاشان خیلی هم تند می نویسند.» چند لحظه سکوت کرد و بعد دربارۀ این کامنتهای گروه آخری گفت:« بدون تعارف برای من تحمل این کامنتها خیلی مشکل است. مثلا برای من مینویسند که باید اول مشخص کنیم که ابطحی جزء اصلاحطلبان هست یا نه. یا میگویند تو چرا مثل فلانی و بهمانی نبودی. هر جوابی که بدهم امکان دارد به دلیل اختلافنظر مبنایی با برخی از دوستان و اتفاقاتی که در زندان افتاده مشکلساز شود. نقد دوستانم را هم درست نمیدانم و برعکس سعی میکنم از خوبیهای آنها بنویسم و تاحالا جملهای که حتی ذرهای ابهام داشته باشد نسبت به چهرههایی که من را با آنها مقایسه میکنند ننوشتم. اما راستش دلم از این میگیرد که موضعگیریهای متفاوت زیادی در جهت همراهی با حاکمیت دربارۀ خیلی از دوستانی که در ذهن مردم سمبل تفکر اصلاحی شدهاند میدانم که کاملا متفاوت با تصوری است که مردم از آنها دارند.» نگاهش کردم و حرفی نزدم تا بیشتر شنونده باشم. گلایه میکرد:« از اینکه برخی آدمها در ذهن این جامعه سمبلِ انسانِ اصلاح طلب و روشناندیش میشوند لجم درمیآید. مثلا آقای فلانی که دوست ما است و من میبینم که چقدر تلاش کرده ارتباطاتش را به هرطریقی با مسولانی که در ظاهر منتقد آنها هستند، حفظ کنند اما در جامعه بعضیها فکر میکنند چقدر بزرگ و متفاوت است. تازه! بعد از روی کار آمدن دولت آقای روحانی، عدهای که قرار بود شغل و پستی داشته باشند به مراتب تندتر از حرفهای من در دادگاه زدند. من سئوال میکنم چطور است که برای خلاص شدن اشکال دارد آن حرفها را زدن اما برای گرفتن کرسی دولتی اشکال ندارد؟ یا مثلا فردی از پنج سال حکمش، چهارسال بیرون بوده و اصلا به روی مردم نمیآورد که بیرون بوده و بعد میبینم که مردم برای من کامنت میگذارند که باید مثل فلانی میبودی. خب اینجور وقتها نمیتوانم چیزی بگویم و فقط دلم میگیرد. » معلوم بود که هنوز گلایههایش تمام نشده. تکهای کیک خورد و قبل از اینکه من حرفی بزنم، ادامۀ سخناش را گرفت:« از شما چه پنهان خیلی تلاش کردم خودم را حفظ کنم و سعی کنم به لجبازی نیفتم با اینکه خیلی زیاد دلم میسوزد.» پرسیدم کامنتها را مردمِ عادی میگذارند، از آنها دوست داشتید انتقام بگیرید؟ سرش را تکان داد که یعنی نه: سکوتی طولانی کرد و بعد گفت:« مشکل اساسی من این است که به دلایلی که حتما در تاریخ پنهان نمیماند تصمیم گرفتم در دادگاه به صورت علنی حاضر شوم و تحلیل بدهم و نمیدانم چرا تحلیل ها به عنوان اعتراف در ذهنها تبلور پیدا کرده است. اگرقرار بود دلایل آن را بگویم که اصلا آن حرفها را نمیزدم.» پرسیدم جدای از این کامنتها آیا شده که در جمعی و یا در خیابان هم یکباره با شما اینطور برخورد بکنند؟ نگاهش روی دیوار روبرو قفل شد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:« بدون اغراق برخوردهای افراد در خیابان با من خیلی محبتآمیز بوده. یادم نمیآید که غریبهای با پرخاش جلو آمده و از من پرسیده باشد که چرا فلان حرف را زدم. فقط دوستان خودمان که با هم اختلاف منافع و اختلاف فکر داشتیم گاهی به من پرخاش کردند.» تا آمدم درخواست کنم که مصداقیتر صحبت کند، من را با خودش برد به فضای دادگاه پنج سال قبل:« اگر زمانی پایم را وسط بگذارم و بگویم از محتوای تحلیلی حرفهایم دفاع میکنم نتیجه خوبی ندارد و من آدمِ تحمیل آن اتفاقات نیستم. و فضای دو قطبی تندی که در جامعه وجود دارد مجال این را نمیدهد که انتقاداتم را طرح کنم.» چند لحظهای سکوت برقرار شد.

۰۴ شهريور ۱۳۹۳
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی(قسمت اول)
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی مریم شبانی دو- سه دقیقه مانده به افطار وارد شهرکتاب شد؛ با عبا و عمامه و هیبت رسمی. تعجب کردم! این اواخر هرجا که دیده بودمش عبا و عمامه نپوشیده بود. قاطی سلام و احوالپرسی به شوخی به محمدعلی ابطحی گفتم: با این لباس آمدید که مثلا بترسم و سئوال جدی نپرسم؟ خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:« نه، پوشیدم دیگه...» فکر کردم اگر یک شوخی دیگر هم بکنم، با شناختی که از ابطحی دارم – که اصولا حرفها را جدی میگیرد- جواب خواهم شنید که حالا مشکل شما با لباسِ آخوندی من چیست؟ و من هم باید بگویم: هیچی! صدای اذان که در شهرکتاب پیچید، رفتیم داخل کافه، منویی هم در کار نبود و یک انتخاب بیشتر نداشتیم: بشقاب نان و پنیر، گوجه و خیار و سبزیِ افطار به اضافۀ چای. تا افطارِ مختصر ما آماده شود، دیدم که محمدعلی ابطحی دارد گوشه و کنار کافه را ورانداز میکند. دفعۀ اولش نبود که به این کافه میآمد اما دقتاش در جزئیات اطراف وادارم کرد که بپرسم دنبال چیزی میگردید؟ خیلی سریع گفت:« نه.» و بعد از آرزوی این سالهایش گفت:« دوست دارم یک کافیشاپ برای خودم داشته باشم.» قبلا هم یکبار مفصل از علاقهاش به داشتن کافیشاپ و ایدههایش برای آن گفته بود. پرسیدم پس چرا برای تحقق این آرزو قدمی برنمیدارید؟ ابروهایش درهم رفت و همانطور که داشت روی میز برای بشقابِ افطارش جا باز میکرد با یکجور بیحوصلگی جواب داد: «هم پول میخواهد و هم وقت برای دنبال کار رفتن. راستش این چند سال خیلی تنبل شدم. به اضافه اینکه سه- چهار سال گذشته لذتی از زندگی دریافت کردم که اصلا حاضر نیستم آن را کنار بگذارم و وارد کار جدی و وقتگیر بشوم.» از پاسخاش فهمیدم که ایدۀ کافیشاپ رویایی آقای ابطحی هم احتمالا هیچوقت محقق نخواهد شد. مشغول نان و پنیرِ افطار شدیم و هنوز جملهای که چند ثانیه قبل گفته بود توی ذهنم زنگ میخورد:« لذتی که این چند سال از زندگی چشیدهام...» خب! میدانستم که محمدعلی ابطحی در چهارسال گذشته خیلی چیزها را تجربه کرده و به همهجا سرکی کشیده است؛ کلاس عکاسی رفته، حتی پای درس فیلمنامهنویسی و مستندسازی و اصول سینما هم نشسته . کلاس قصهنویسی هم رفته و به قول خودش از میان همه تجربهها این یکی برایش تجربهای خوش بوده، کلی رمان خوانده و یک رمان هم خودش نوشته است. گفتم از داستانتان چه خبر؟ گفت:« کامل شده و در کشوی میزم خاک میخورد.» اما یک خبر خوب هم داشت:« کتاب الاحقر فداتون همین روزها احتمالا منتشر میشود.» از نام کتاب برمیآید که محتوای طنز داشته باشد. سکوت کردم که خودش دربارۀ کتاب بیشتر بگوید:« وقتی داشتم تمرین نویسندگی میکردم یک کتاب از قصههای خیلی کوتاه خواندم که دوستش داشتم. بعد ذهنم رفت سمت جُکهای خاصی که در محافل آخوندی گفته میشد. سعی کردم این جوکها را زیر دویست کلمه بنویسم.» با خنده و کنجکاوی پرسیدم جُک آخوندی؟ خیلی جدی جواب گرفتم:« جُکهای آخوندی خیلی مهم و مبتنی بر یکسری معلومات و اطلاعاتِ زندگی آخوندی هستند. این جوکها ترکیبی از جملاتی که به اشتباه روی منبرها میخوانند و تجربههای زندگی روزمره است.» و شما با این جُکها چه کردید؟ با پاسخی که داد یک آس هم رو کرد:« مدتی نزد یک آقایی هایکو یاد گرفتم و بعد نشستم و بعضی از طنزهای منبریها را ردیف کردم و تمرین کردم تا زیر دویست کلمه بنویسم و نتیجه این تلاش شد کتاب الاحقر فداتون که قرار بود در نمایشگاه کتاب منتشر شود که نرسید.» با یکجور رضایت و خوشحالیِ خاصی دربارۀ کتاباش صحبت میکرد. گفت که کتاب شامل 50 داستان مینیمال دویستکلمهای است که در دولت قبلی به آن مجوز انتشار ندادند و در دولت فعلی با یکی دو مورد ممیزی توانسته مجوز کتاب را به لطفِ معاون فرهنگی وزارت ارشاد بگیرد.

8 4        ۱      3 7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.