۲۸ بهمن ۱۳۸۹
نقد درونی

 

 

از قدیم ضرب المثلی شنیده بودم که آدم بد باشه و بگوید بهتر از این است که فلان باشه و نگوید.

بعد از اتفاقات سال 88 و برخوردهائی که صورت گرفت، دو نکته اساسی در درون جبهه اصلاحات مغفول شد. یکی اینکه فاصله خواست و توقع خیلی از کسانی که خود را مخاطب جنبش سبز معرفی میکردند و خواستهای اعلام شده رهبران جنبش سبز بسیار زیاد شده بود. و متاسفانه نه کسانی که توقع سقوط نظام را داشتند و نه رهبرانی که خواستار اجرای قانون اساسی بودند و ادعای تبعیت از خط نورانی امام را میکردند، صادقانه مرزهای خود را از یکدیگر جدا نکردند و آنرا و لوازم آن را تبیین نکردند.

. نکته دیگر هم این بود که کسانی که هزینه های دردناکی برای اهداف رهبران جنبش سبز داشتند نفهمیدند که خواست مشخص آنان چیست و بهترین راه برای رسیدن به آن خواسته ها چیست.

اگر قرار باشد بی رودربایستی و صادقانه تحلیل کنیم: اعتراضات از نتایج انتخابات ریاست جمهوری شروع شد. خواست اولیه بررسی نتایج انتخابات بود. کسانی که به تجربه تاریخی رفتار حاکمیت را می شناختند به خوبی میدانستند و پیش بینی میکردند که این نظام با پشتوانه نیروهای وفادارش پهن شدن در خیابان و مبارزات خیابانی را بر نمی تابد. تجربه عملی در روزهای عاشورا و 22 بهمن 88 هم نشان داده بود که جز آسیب جوانان و هتک حرمت های فراوان به همه مقدسات نتیجه دیگری ندارد. و مهمتر اینکه این رفتارها با خواست اجرای فانون اساسی و بازگشت به خط امام هیچ تناسبی نداشت. در این میان تکلیف دو دسته خیلی روشن بود. یکی کسانی که رسما و بی رودربایستی خواستار سقوط نظام جمهوری اسلامی بودند و دیگر کسانی که پای انقلاب اسلامی و دفاع از آرمانهای اولیه آن محکم ایستاده بودند. این دو طیف فاصله زمین تا آسمان را با یکدیگر در مبانی باید داشته باشند. مخلوط شدن این دو طیف  با این همه فاصله همه آرمانها و زندگی نسل فعلی را درهم ریخت.

دعوت به راهپیمائی 25 بهمن هم یکی از این اتفاقات پر تناقض بود. که آشنایان به سیاست میتوانستند با توجه به تجربه گذشته نتایج تلخ آن را پیش بینی کنند. وقتی چند ماه قبل آقای خاتمی صحبت از شرکت در انتخابات – با شرائطی که اعلام کردند- را میکند و یا تشکل بزرگی مثل مجمع روحانیون مبارز با حضور و ریاست آقای خاتمی در شب بیست و پنجم بهمن تشکیل جلسه میدهد و فقط در مورد حوادث مصر اظهار نظر میکند، نشانه این است که بخش مهمی از این جریان واقعیت های درست یا نا درست حاکمیت و جامعه را درک کرده است.

نقد مسئولان حکومتی بارها در برخورد با این حوادث از سوی طیف های مختلف مطرح شده است. اما اگر ما به نقد درونی جبهه اصلاحات در این حوادثی که اثرات دراز مدت آن برای نسل معاصر بسیار دردناک است نپردازیم، همواره در معرض آسیب و حذف شدن و به دست نیاوردن هیچ دست آوردی محکوم خواهیم بود. در این یادداشت به نکات نقد امیزی از این اتفاقات  و تناقضات درحوادث روز 25 بهمن می پردازم. گرچه میدانم در این فضای غبار آلود نوشتن این ها که آن را حقیقت میدانم سخت است و عکس العمل هائی را بر می انگیزد. به همین دلیل برای شنیدن هر نقد منصفانه ای آماده ام:

1-      ماجرا از دعوت  آقایان کروبی و موسوی برای راهپیمائی حمایت از مردم مصر شروع شد. در دل همین دعوت نهقته است که سرنوشت سایر ملت ها برای آنان مهم است و نمی توان تنها به سرنوشت ملت ایران بسنده کرد. طبعا اگر سرنوشت سایر ملل پر اهمیت است، سرنوشت مردم فلسطین که مظلوم ترین مردم نیم قرن اخیر هستند دارای اهمیت فراوان تری است. طبیعتا مرز آشکاری بین این ایده و تفکر کسانی که شعار نه غزه نه لبنان را دادند وجود دارد. ضمن اینکه هیچکس انکار نمیکند که جنس انقلاب مردم مصر از جنس انقلاب اسلامی است که مردم ایران در سال 57 آن را تجربه کردند ودر آن خواستار تغییر نظام و رفتن شاه و حاکمیت شاهنشاهی بودند.  

2-      اگر ادعا شود که دعوت به راهپیمائی برای حمایت از مردم مصر و تونس بهانه ای برای دعوت مردم به خیابانها بوده است، بلافاصله این سئوال مطرح میشود که هدف از کشاندن مردم به خیابانها چه میتواند باشد؟ حضور پرجمعیت  مردم در اعتراض به شیوه انتخابات در 25 خرداد 88 نمونه بارزی است که پشت این دعوت ها، هدف قابل اجرائی وجود نداشت. رهبرانی که همچنان ادعای حفظ نظام، پایبندی به قانون اساسی، تبعیت از خط نورانی امام خمینی را میکنند و دنبال اصلاح و نه انقلاب هستند و حتما نظام را قابل اصلاح میدانند که مخاطبان خود را به انقلاب و از بین بردن اصل نظام دعوت نمیکنند، راه حل خیابانی که مسیر انقلاب و سقوط هر نظامی است با این شعار ها کاملا متناقض است. راه حل اصلاح در همه  دنیا گفتگو و تعامل با دست اندرکاران حاکمیت هاست و نه مشابه سازی با حرکت هائی مثل حرکت مردم مصر که رسما خواستار سقوط نظام بودند

3-       استقلال از میان شعارهای اولیه انقلاب اسلامی، بنا به پذیرش همه تحلیل گران داخلی و خارجی پر رنگ تر و جدی تر در طول سالهای 32 ساله بعد انقلاب در ایران عملی شده است. غرور تاریخی مردم ایران هم همین اقتضا را داشته است که در هر شرائط از دخالت قدرتهای خارجی متنفر و بیزار باشند. در حوادث بعد از انتخابات دهم بارها این استقلال با دخالت های مستقیم قدرتهای خارجی و منجمله در حوادث 25 بهمن مورد هجمه قرار گرفته است. به عنوان یک ایرانی و به عنوان یک وطن دوست، نمیشود در برابر این دخالت های تحقیر آمیز بی تفاوت بود. مسائل داخل کشور با اختلاف سلیقه های گوناگون، اگر راه را بر دخالت قدرتهای خارجی باز کند حتما باید در برابر آن موضع گرفت. عموم مردم امروز ایران حتی کسانی که به شدت از عملکرد مجریان ناراضی هستند، از اعلام حمایت و رضایت اتحادیه اروپا و رئیس جمهور و وزیر خارجه آمریکا و راه طی شده سلطنت طلبان و همراهان دشمن بعثی احساس تحقیر و ذلت میکنند.

4-      نسلی که انقلاب اسلامی را به وجود اورده است، وقتی مشکلات را می بیند، حتی اگر نسل های بعد بخواهند انقلاب جدیدی بکند، نمی توانند و حق ندارند که به عنوان شریک آن نسل خود را قلمداد کنند. انقلاب اسلامی ثمره تلاش نسل ما است. خوبی و بدی آن را باید نسل ما بپذیرد و اگر میتواند بدی ها را اصلاح کند. فرصت طلبانه ترین کار این است که نسل انقلاب 57 خود را رهبر و شریک نسلی بداند که احیانا خواست های متفاوتی دارند. بی شک کسانی در جامعه هستند که یا اصل انقلاب اسلامی را قبول ندارند و یا مبانی اساسی آن را. اگر با این نسل بی رودربایستی حرف بزنیم و با آنان صادق باشیم باید با صراحت به آنان بگوئیم که نسل ما انقلاب کرد و برای حفظ آن تلاش کرد و علیرغم اعتراض به شیوه های اجرائی از مبانی آن دفاع میکند. ایستادن در جایگاه رهبری کسانی که به هر دلیل این مبانی و یا اصل انقلاب را نمی خواهند از سوی معتقدان به حفظ نظام هم ظلم به نفس است و هم ظلم به آنها.

5-      در صورت شفاف نبودن مواضع ما، و به خصوص با توجه به تجربیات گذشته، در وضعیت موجود، استفاده ابزاری از این نسل و قربانی کردن آنان که خواست های متفاوتی دارند و در پرده ابهامی که ما به وجود می آوریم، گمان میبرند خواست مشترکی با ما دارند، خیانت نابخشودنی محسوب میشود و جامعه جوان کشور را به یاس تاریخی بی دلیلی میکشاند که صدها برابر از خواست های مقطعی ما برای این نسل دردناکتر است. فراموش نکنیم که نسل جوان در آغاز زندگی است و مثل ما در بخش پایانی زندگی قرار ندارد و حق دارد که از زندگی بهره بگیرد.

6-      رودربایستی هائی که رهبران مخالفان فعلی با جامعه دارند، آینده ای مبهم و تلخ را برای نسل جوان کشور رقم میزند. در تجمعات روز 25 بهمن، بنا به روایت همه تحلیلگران، تجمع کنندگان خواستار حذف رهبری نظام بودند. این خواست با اصرار به عمل به قانون اساسی که در آن ولایت مطلقه فقیه وجود دارد، و یا با پایبندی به خط امام منافات دارد. چرا این مرز را روشن نمیکنیم؟ کسانی که در تجمعات 25 بهمن شعار حذف رهبری و اصل نظام را دادند، یا تصور میکنند که رهبران دعوت کننده نیز چنین خواستهائی دارند و یا میدانند که نظر آنها این نیست و از رهبران به عنوان یک سپر استفاده ابزاری میکنند. این سو هم اگر شجاعتر بود، یا صادقانه همین شعارها را می داد و یا رسما اعلام میکرد که نمیخواهند ابزار باشند، و تکلیف این نسلی که همه هزینه ها مثل گوشت قربانی بر عهده آنان است روشن می شد. واقعیت هم این است که اگر به اصلاحات باورهست نمی شود این خواست های ساختار شکن را رد نکرد و اگر فکر میکنند  این نظام، اصلاح پذیر نیست باید رسما برای سقوط آن تلاش کرد وهزینه ها را هم خود بپذیرند و کسانی که به این فکر باور دارند. وضع موجود شتر سواری دولائی است که با هیچ منطقی قابل قبول نیست

7-      اتفاق تلخ تر حادثه روز 25 بهمن ، ورود خشونت سازمان یافته به  درون مردم بود که حداقل دو نفر کشته شدند.دستگاههای اطلاعاتی از نفوذ منافقین خبر میدهند. این یک فاجعه است. وقتی چنین امکانی هست، در چنین وضعیتی باید برای دعوت مردم به خیابان این محاسبات را هم کرد.

8-      افراطیون همیشه دشمن بزرگ مردم بوده اند. راه نجات آینده کشور هم از دالان دوری از افراطیون و اعتقاد به اصلاح مستمرغیر ساختاری  و صف بندی در برابر بیگانگان ودوری از خشونت و پای بندی به قانون میگذرد. کسانی هستند که بر این باور نیستند، به حذف حداکثری و جذب حداقلی بر خلاف نظر رهبر انقلاب می اندیشند و ابزار کافی هم دارند. ما نباید راه را برای غلبه این مجموعه باز کنیم.

باور کنیم: وحدت، همدلی، همکاری برای رفع نواقص و مفاسد، پرهیز از انتقام جوئی ، دوری از تهمت و اتهام و فحاشی ، حفظ استقلال و مرز بندی با قدرتهای خارجی، حفظ کرامت و آزادیهای مصرح در قانون اساسی و فراخوان به اصلاح در زیر سقف نظام و رهبری ضرورت فعلی کشور ما است .

۱۶ بهمن ۱۳۸۹
حق آزادیخواهان میدان تحریر بر جهان عرب

 

مبارک چه در این روزها برود و چه چند ماه آینده، دورانش تمام شد و تا همین جا اتفاق بسیار بزرگتری از سقوط او در جهان و به خصوص در خاورمیانه عملی شده است.  مبارک رهبری بود که سمبل این خصوصیات برای مردم مصر بود:
1-     دیکتاتوری
مبارک بی شک در طول زمامداری طولانی اش یکی از دیکتاتور ترین رهبران جهان بود. پذیرش این دیکتاتوری برای مردم مصر خیلی دشوار بود. روز به روز مبارک برای پر کردن فاصله اش با مردمی که دیکتاتوری را نمی پسندیدند، فضای کشورش را امنیتی تر کرد. حتی برای دوران بعد خودش هم جمال مبارک را آماده کرده بود که با تکیه به همان فضای امنیتی و دیکتاتوری مصر را اداره کند.  این مهمترین اتفاق مبارک دوران نا مبارک رئیس جمهور فعلی مصر است. تا همین جای کار چه سایر رهبران جهان عرب سر کار بمانند و یا سقوط کنند مجبورند به خواست مردمشان و مردمسالاری توجه کنند. اتفاق جایگزینی دموکراسی به جای دیکتاتوری در همه جهان عرب با اتفاقات مصر عملی خواهد شد. به این دلیل جوانان تظاهر کننده در میدان تحریر قاهره حق بزرگی بر مردم منطقه دارند.مهم ماند یا نماندن رهبران فعلی بر اریکه قدرت نیست، مهم این است که همه رهبران منطقه برای ماندن فهمیده اند باید نقش و حق مردم را جدی بگیرند و فضای سیاسی را باز کنند و به دموکراسی تن در دهند.
2-     دفاع از اسرائیل
کسانی که مسائل جهان اسلام و به خصوص مسائل جهان عرب را تعقیب میکنند همگی براین اصل توافق دارند که مردم در کشورهای عربی به طور طبیعی با قلدری ها و ستم های اسرائیلی ها بر علیه مردم فلسطین که همزبان و هم مسلک آنان هستند پیوند عاطفی دارند. حد اقل توقع آنان از رهبرانشان این است که اگر حتی بر علیه اسرائیل وارد مبارزه مستقیم نمیشوند، سنگر دفاع از اسرائیل نباشند. این مسئله در مصربه دلائل تاریخی و به دلیل پیشتازی مصر در مسائل جهان اسلام از اهمیت بیشتری برخوردار بود. مبارک در دوران خودش وکیل مدافع اسرائیل شده بود. این برای مردم مصر خیلی تلخ بود. شاید تظاهرات حقیقتا خودجوش علیه اسرائیل در همه سطوح و به خصوص در سطح دانشگاهی در این سالها در مصر بیش از هر جای دیگر عالم اتفاق می افتاد. از این پس همه رهبران عرب به این نکته پی میبرند که نباید وکیل مدافع و حامی اسرائیل باشند. این هم اتفاقی است که با اتفاقات مصر صورت پذیرفته و راه طی شده تلقی میگردد. تکاپوی شدید غرب، اظهار نظرهای مداوم آمریکا، تشکیل اجلاس اتحادیه عرب و نگرانی غیر قابل توصیف اسرائیلی ها، معطوف به زلزله ای است که فراتر از مصر در جهان عرب علیه اسرائیل اتفاق خواهد افتاد.
3-     تحقیر مردم مصر
کشور مصر به خاطر نیروی انسانی فراوان 70 میلیونی و داشتن تاریخ عریق و پر قدمت و بالا بودن نرخ سواد و فرهنگ در آن کشور و موقعیت سوق الجیشی اش در خاورمیانه همیشه به عنوان رهبر طبیعی جهان عرب و احیانا جهان اسلام شناخته می شد وسرنوشت جهان عرب به صورت طبیعی در مصر رقم میخورد. بزرگترین مرکز نشر و بیشترین سطح مطالعه کتاب و وجود مطبوعات پر سابفه و فراوانی شخصیت های اندیشمند در آن کشور دلائل مهمی بودند برای اینکه مصر در مسند رهبری جهان عرب نشسته باشد. دوران مبارک دوران تلخی برای مردم مصر بود که در آن نقش مصر در مسائل بین المللی و جهان عرب به نازلترین سطح خود رسیده بود.در این دوران حتی کشور کوچکی مثل قطر نقش پر رنگ تری از مصر در مسائل جهان عرب داشت. این را مردم با فرهنگ مصر به خوبی درک میکردند. تحقیر انباشته شده در ذهنیت مردم در دوران مبارک عامل مهمی برای حوادث اخیر بود. تحقیر تاریخی برای ملت پر فرهنگ و تاریخ مصر عقده بزرگی برای مردم آن سامان بود. در دوران پس از مبارک، حتما مردم مصر میخواهند این نقش تاریخی خود را برای جبران تحقیر دوران مبارک به دست آورند.

اینها بخش از نتایج قیام مردم مصر است که اگر حتی به سقوط کوتاه مدت مبارک نیانجامد، اثرات مهم و تاریخساز خودش را عملی کرده است. این پیروزی بزرگتر از سقوط مبارک است که تا کنون جوانان آزادیخواه میدان تحریر برای مردم جهان اسلام و عرب به ارمغان آورده اند.
 

۱۱ بهمن ۱۳۸۹
نگاهی به سقوط آخرین پادشاه


سقوط شاه و رژیم شاهنشاهی بی شک برای همه تحلیلگران تاریخی یک رویداد مهم و قابل ذکر در تاریخ جهان خواهد ماند. در طول 32 سال گذشته از زاویه های مختلف به این واقعه مهم تاریخی پرداخته شده وابعاد پیدا و پنهان آن بارها مورد توجه و موشکافی قرار گرفته وطبعا تحلیل هایی که اکنون ارائه میشود نو و جدید نخواهد بود ولی به تناسب گذشت زمان و اتفاقاتی که در سطح جهانی افتاده است، باز نگری به برهه ای از تاریخ که هنوز مدیریت کشور در اختیار همان نسلی است که شاه را ساقط کردند، میتواند ما را به تعمق بیشتربرای پیدا کردن تابلوی عبور راهنمائی کند. البته هر محققی که بخواهد ریشه تاریخ سقوط شاه را بررسی کند، باید حتما شاه و قدرت او را در شرائط جنگ سرد و جغرافیائ ایران باید بشناسد تا به اهمیت آن بتواند پی ببرد. به باور من شاه به ترتیب از سه زاویه فرهنگی و سیاسی و اقتصادی ضربه دید که به سقوطش منجر شد. در حوزه فرهنگی، بی توجهی وی و سیستم او به باورهای دینی، عامل مهمی در این سقوط به شمار میرود. کار شاه و سیستم او در بسیاری از موارد از بی توجهی، به مبارزه با باورهای دینی مردم کشیده شده بود. اعتقاد شاهان به باورهای دینی هرگز در تاریخ مورد توجه جدی مردم نبوده است اما مبارزه و رویاروئی با اعتقادات دینی مردم، همیشه حساسیت آفرین بوده است. جدی ترین دریچه ای که امام خمینی برای فتح ایران شاهنشاهی از آن وارد شد، همین دریچه مبارزه رژیم شاه با دین باوری بود. قرار گرفتن طبیعی امام درمقام رهبری بلامنازع انقلاب اسلامی هم به دلیل جایگاه رهبری دینی و مرجعیت بود که همین نیز نشانه عمق اهمیت مسئله دین در جامعه ایرانی است. حتی هم اکنون و بعد از 32 سال از آغاز انقلاب اسلامی که پایه های دینی و اعتقادی به دلیل اینکه همه نارضایتی ها و مشکلات حکومتی را از دین تصور میکنند، تضعیف شده است، باز هم دین یکی از دو عامل گسترده و فراگیر در کنار فرهنگ ملی قرار دارد. بعد از سقوط شاه، در سطح جهانی به اهمیت دین در این منطقه پی بردند که متاسفانه در استفاده سیاسی از آن افراط شد و از دل آن طالبان در جهان و افکار خرافه گرا در داخل بخشهائی از حاکمیت شکل گرفت. دیکتاتوری مطلق و بی توجهی به اراده و خواست مردم و سرکوب های گسترده و وجود سازمان مخوف امنیت کشور را هم که تاثیر جدی در سقوط نظام پادشاهی داشتند نیز در حوزه فرهنگی عوامل آسیب پذیری رژیم شاه قابل تحلیل است. در حوزه عوامل سیاسی مهمترین دلیل سقوط شاه را باید در اتکای بیش از حد شاه به دولتهای بزرگ دانست. اگر خاطرات سفیران آمریکا و انگلیس را در دوران آخر عمر رژیم شاهنشاهی مرور کنیم، فاجعه دردناک سقوط استقلال و اعتماد به نفس ایرانی را در کلمات و گفته های پادشاه این سرزمین پر تاریخ میتوانیم لمس کنیم. وقتی شاهی برای تغییر و آوردن نخست وزیر و یا سیاستهای روزمره دیگرش به این حد وابسته به نظرات روسای جمهور آمریکا و انگلیس است، حتما استقلال حداقلی برای گرفتن تصمیمات مفید برای مردم کشورش را ندارد و ووقتی با یک بحران روبرو میشود نمیتواند به پشتیبانی مردمی که خواست های آنان مورد توجه اش نبوده دلگرم باشد. حضور صد ها هزار نفری مستشاران آمریکائی در کشور که از عدم اعتماد به نفس و اعتماد به ملت ناشی می شد، یکی دیگر از نقاط آسیب پذیر شاه بود که نتیجه آن حقارت ملی بود. مردم پر غرور ایران نیمتوانستند چهره های خارجی را که با تشریفات از ما بهترانی در جامعه رفت و آمد میکردند را به عنوان تاثیر گزاران اصلی بر سرنوشت کشور ببینند. این تحقیر ملی دربه وجود آوردن زمینه سقوط شاه بسیار موثر بود. وقتی در سیاست خارجی، کشوری تحت اختیار بی تردید قدرتهای جهانی که آن روزها در دو قطب شرقی و غربی بودند قرار میگرفت طبیعی بود که مصالح آنان مهمتر از مصالح ملی و مردم کشور خودشان میشود و مردم، هم تحقیر میشوند و هم آن را با تمام وجود خود حس میکنند و همواره ملت تحقیر شده، دنبال احیا هویت خود هستند. رهبر کبیر انقلاب اسلامی از این حفره شخصیتی مردم ایران به خوبی استفاده کرد و آنان را با این تحقیر ملی تلنگر زد. در حوزه اقتصادی نیز قیمت نفت که بالا رفت، توسعه غیر همگون و غیر متوازن در سطح جامعه به وجود آمد که در نتیجه منافع نفت به لایه های نیازمند جامعه نفوذ نکرد. عدم باور قشر متوسط به پائین جامعه به استفاده صحیح از منابع نفتی و فساد شایع اقتصادی در سطح دربار و مسئولان عالیرتبه نظام شاهنشاهی باعث شد که حتی پول حیرت آور نفت هم به جای تقویت چارچوبهای نظام، باعث آسیب پذیری حکومت و تنفر بیشتر مردم از رژیم شاهنشاهی شود.در این میان این ثروت باد آورده به دلیل عدم شناخت و عدم باور شاه به مردم باعث شد که هم مردم متوسط به پائین را از دست بدهد و هم خود دچار توهم وحشتناکی شود. مصاحبه های سالهای آخر شاه، پر از این توهمات است. رژیمی که چند سال بعد سقوط کرد را قدرت بزرگ جهانی می پنداشت که اروپا را از نظر اقتصادی در مرحله بعد خودش می پنداشت.شاه ایران توجه نداشت که مباحث فرهنگی، سیاسی و به خصوص استقلال سیاسی و مسائل اقتصادی یک بسته به هم پیوسته است که بی توجهی به هریک از آنان می تواند نظامی را به بزرگی و قدرت رژیم شاه آن روز را درهم بشکند
.

۱۱ بهمن ۱۳۸۹
دلائل سقوط شاه

سقوط شاه و رژیم شاهنشاهی بی شک برای همه تحلیلگران تاریخی یک رویداد مهم و قابل ذکر در تاریخ جهان خواهد ماند.

در طول 32 سال گذشته از زاویه های مختلف به این واقعه مهم تاریخی پرداخته شده وابعاد پیدا و پنهان آن بارها مورد توجه و موشکافی قرار گرفته وطبعا تحلیل هایی که اکنون ارائه میشود نو و جدید نخواهد بود ولی به تناسب گذشت زمان و اتفاقاتی که در سطح جهانی افتاده است، باز نگری به برهه ای از تاریخ که هنوز مدیریت کشور در اختیار همان نسلی است که شاه را ساقط کردند، میتواند ما را به تعمق بیشتربرای پیدا کردن تابلوی عبور راهنمائی کند.

البته هر محققی که بخواهد ریشه تاریخ سقوط شاه را بررسی کند، باید حتما شاه و قدرت  او را در شرائط جنگ سرد و جغرافیائ ایران باید بشناسد تا به اهمیت آن بتواند پی ببرد.

به باور من شاه به ترتیب از سه زاویه فرهنگی و سیاسی و اقتصادی ضربه دید که به سقوطش منجر شد.

در حوزه فرهنگی، بی توجهی وی و سیستم او به باورهای دینی، عامل مهمی در این سقوط به شمار میرود. کار شاه و سیستم او در بسیاری از موارد از بی توجهی، به مبارزه با باورهای دینی مردم کشیده شده بود. اعتقاد شاهان به باورهای دینی هرگز در تاریخ مورد توجه جدی مردم نبوده است اما مبارزه و رویاروئی با اعتقادات دینی مردم، همیشه حساسیت آفرین بوده است. جدی ترین دریچه ای که امام خمینی برای فتح ایران شاهنشاهی از آن وارد شد، همین دریچه مبارزه رژیم شاه با دین باوری بود. قرار گرفتن طبیعی امام درمقام رهبری بلامنازع انقلاب اسلامی هم به دلیل جایگاه رهبری دینی و مرجعیت بود که همین نیز نشانه عمق اهمیت مسئله دین در جامعه ایرانی است. حتی هم اکنون و بعد از 32 سال از آغاز انقلاب اسلامی که پایه های دینی و اعتقادی به دلیل اینکه همه نارضایتی ها و مشکلات حکومتی را از دین تصور میکنند، تضعیف شده است، باز هم دین یکی از دو عامل گسترده و فراگیر در کنار فرهنگ ملی قرار دارد. بعد از سقوط شاه، در سطح جهانی به اهمیت دین در این منطقه پی بردند که متاسفانه در استفاده سیاسی از آن افراط شد و از دل آن طالبان در جهان و افکار خرافه گرا در داخل بخشهائی از حاکمیت شکل گرفت.

دیکتاتوری مطلق و بی توجهی به اراده و خواست مردم و سرکوب های گسترده و وجود سازمان مخوف امنیت کشور را هم که تاثیر جدی در سقوط نظام پادشاهی داشتند نیز در حوزه فرهنگی عوامل آسیب  پذیری رژیم شاه قابل تحلیل است.

در حوزه عوامل سیاسی مهمترین دلیل سقوط شاه را باید در اتکای بیش از حد شاه به دولتهای بزرگ دانست. اگر خاطرات سفیران آمریکا و انگلیس را در دوران آخر عمر رژیم شاهنشاهی مرور کنیم، فاجعه دردناک سقوط استقلال و اعتماد به نفس ایرانی را در کلمات و گفته های پادشاه این سرزمین پر تاریخ میتوانیم لمس کنیم. وقتی شاهی برای تغییر و آوردن نخست وزیر و یا سیاستهای روزمره دیگرش به این حد وابسته به نظرات روسای جمهور آمریکا و انگلیس است، حتما استقلال حداقلی برای گرفتن تصمیمات مفید برای مردم کشورش را ندارد و ووقتی با یک بحران روبرو میشود نمیتواند به پشتیبانی مردمی که خواست های آنان مورد توجه اش نبوده دلگرم باشد.

حضور صد ها هزار نفری مستشاران آمریکائی در کشور که  از عدم اعتماد به نفس و اعتماد به ملت ناشی می شد، یکی دیگر از نقاط آسیب پذیر شاه بود که نتیجه آن حقارت ملی بود. مردم پر غرور ایران نیمتوانستند چهره های خارجی را که با تشریفات از ما بهترانی در جامعه رفت و آمد میکردند را به عنوان تاثیر گزاران اصلی بر سرنوشت کشور ببینند. این تحقیر ملی دربه وجود آوردن زمینه سقوط شاه بسیار موثر بود.

وقتی در سیاست خارجی، کشوری تحت اختیار بی تردید قدرتهای جهانی که آن روزها در دو قطب شرقی و غربی بودند قرار میگرفت طبیعی بود که مصالح آنان مهمتر از مصالح ملی و مردم کشور خودشان میشود و مردم، هم تحقیر میشوند و هم آن را با تمام وجود خود حس میکنند و همواره ملت تحقیر شده، دنبال احیا هویت خود هستند.

رهبر کبیر انقلاب اسلامی از این حفره شخصیتی مردم ایران به خوبی استفاده کرد و آنان را با این تحقیر ملی تلنگر زد.

در حوزه اقتصادی نیز قیمت نفت که بالا رفت، توسعه غیر همگون و غیر متوازن در سطح جامعه به وجود آمد که در نتیجه منافع نفت به لایه های نیازمند جامعه نفوذ نکرد. عدم باور قشر متوسط به پائین جامعه به استفاده صحیح از منابع نفتی و فساد شایع اقتصادی در سطح دربار و مسئولان عالیرتبه نظام شاهنشاهی باعث شد که حتی پول حیرت آور نفت هم به جای تقویت چارچوبهای نظام، باعث آسیب پذیری حکومت و تنفر بیشتر مردم از رژیم شاهنشاهی شود.

در این میان این ثروت باد آورده به دلیل عدم شناخت و عدم باور شاه به مردم باعث شد که هم مردم متوسط به پائین را از دست بدهد و هم خود دچار توهم وحشتناکی شود. مصاحبه های سالهای آخر شاه، پر از این توهمات است.  رژیمی که چند سال بعد سقوط کرد را قدرت بزرگ جهانی می پنداشت که اروپا را از نظر اقتصادی در مرحله بعد خودش می پنداشت.

شاه ایران توجه نداشت که مباحث فرهنگی، سیاسی و به خصوص استقلال سیاسی و مسائل اقتصادی یک بسته به هم پیوسته است که بی توجهی به هریک از آنان می تواند نظامی را به بزرگی و قدرت رژیم شاه آن روز را درهم بشکند.   

 

8 4        ۱      3 7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.