۱۱ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (10) انقلاب گردی
از اصطلاحات قشنگ ومنحصر به فرد احمد محمود این است که به جای رفتن از لغت کشیدن استفاده می کند. من هم این هفته کشیدم به سمت انقلاب. چنان چه افتد و دانی،‌منظور خیابان انقلاب تهران است ونه خود انقلاب. خیابان عجیبی است. دور میدان انقلاب یک قهوه خانه آذری است که ناشناس و بقول خیلی ها بی لباس. گاهی به آنجا سر زده ام. به آنها که به ماها وقتی لباس آخوندی نداریم،‌میگویند بی لباس، خیلی توضیح داده ام که بی لباسی ما مثل با لباسی شماست، باز هم به آخوند بی لباس آخوندی میگویند بی لباس! در آن قهوه خانه که مخصوص آقایان است و سیگار کشیدن هم ممنوع می باشد، فقط املت و قلیان می دهند. خیلی تمیز و مجلسی. وارد خیابان انقلاب که شدم بیشترین تبلیغ برای نوشتن پایان نامه بود. یکی روپوش زردی تنش بود که روی آن نوشته بود: پایان نامه. مقالات isc و isi ارشد، دکترا. کلی آدم هم بنرهای کوچک به دست گرفته بودند و همین موضوع را تبلیغ می کردند. وضعیت خیلی از بزرگان و پولدارانی که دکتر می شوند با این تبلیغات روشن است. ما بخیل نیستیم هر کی پولدار است دکتر بشود با پایان نامه. اما وضعیت دانشمندان و فرهیختگان نداری که برای این پولداران پایان نامه می نویسند دردناک است. در بساطی های کنار خیابان انقلاب هم بقول معروف از شیر مرغ فرهنگی تا جان آمیزاد پیدا می شود. اکثرا هم با چاپ های نو. از یکی از آنها عکس گرفتم. یک آقای محترم کتابشناسی که مسئول بساط بود، خیلی محترم آمد جلو. قیافه من هم با این ریش و سایر مواد لازم، به امنیتی ها و نظامی ها و اینها می خورد. گفت مامور هستید؟ گفتم نه. گفت خوب از بساط ما عکس نگیرید از نان خوردن میفتیم. نمیشه از بساط ما عکس نگیرید. گفتم چرا. جلو چشمش پاک کردم. اما معنای حرفش را نفهمیدم. بساطی ها که جای مخفی نیستند. کتابهای هدایت و یا کتابهای قدیمی و دوران پهلوی واحیانا کتابهای چاپ خارج در بساطی ها بود. بعضی کتابهای بساطی ها، کتابهایی بود که در کتابفروشی ها هم بود. کتابفروشی ها پشت سر هم قرار داشتند. عناوین نشر ها خیلی زیاد و جالب بود. اما خواننده اندک. موبایل به دستانی که سرشان در تلفن هاشان هست واز جلو کتابفروشی ها رد می شوند، حضور قاتل در کنار جسد مقتول را تداعی می کند. کتاب و روزنامه و مجله و رسانه های کاغذی، قربانی هایی هستند که قاتلشان اسمارت فون ها هستند و دنیای مجازی. این تقابل بی رحمانه عاشقان خواندن و اندیشه را کم ولی متحد کرده است. لذتِ گرفتن کتاب در دست، و خواندن آن هنوز هم جایگزینی ندارد. شاید به همین دلیل در میان رسانه های کاغذی کتاب وضعیت بهتری نسبت به روزنامه و مجله دارد و هنوز صنعت نسبتا سر پایی است. خواندن کتاب از روی تلفن و یا صفحات لپ تاپ مثل خوردن هندوانه ابوجهل به جای هندوانه باغ تره های سبزوار است. از باب حرف تو حرف این را هم بگویم که اتفاقا یک میوه فروشی در همان میدان انقلاب هندوانه ابوجهل هم می فروخت. یکی از ویژگی های سالهای اخیر خیابان انقلاب، ویژگی مشترکی است که در بیشتر خیابانهای اصلی دیده می شود. تعداد فراوان کافی شاپ. با کادر تحصیل کرده و هنرمند. در خیابان انقلاب این کافی شاپ ها خیلی بیشتر است. خدا کند این کثرت کافه ها آسیبی به آنها نزند و زندگی همه شان بگردد. این کافی شاپ ها را خیلی دوست دارم. تقریبا بیشتر کافی شاپ های خیابان انقلاب پاتوق های فرهنگی هستند. حرف می زنند. نوشیدنی های گرم و سرد می خورند. کتاب می خوانند. برنامه های هنری برگزار می کنند. در چندین کتاب فروشی بزرگ کتاب ها را ورق زدم و اندکی هم خریدم. کتابی با نام پارسی بگوییم تازی نخوانیم توجهم را جلب کرد. لغت های فراوانی در زبان فارسی متداول را با معادل فارسی آن بر اساس شاهنامه و کتابهای قدیمی آورده بود. در همان نگاه اول لغت های جایگزین، آن قدر نا مانوس و پر فاصله از زبان فارسی امروز بود که قطعا اگر از آنها استفاده شود نیاز به مترجم خواهیم داشت. تاسف آور است که فارسی در طول تاریخ روی شیب جایگزینی عربی و انگلیسی و فرانسه قرار گرفته است. خود ناشر وقتی می خواست در مورد این کتاب حرف بزند، می گفت در میان نامداران کشور تنها حرف زدن دکتر کزازی به لغات این کتاب نزدیک است. با آقای عزیزی ناشر و شاعر ونویسنده و مدیر نشر روزگار قرار داشتم. نبود. تا بیاید، به کافه ای در روبروی نشر روزگار رفتم. قهوه ترک خوردم. همان جا بودم که آقای حسن صفدری،‌مترجم وشاعر از آن جا می گذشت و به داخل کافه آمد. داغ و تازه کتاب شعرهای شبیه هایکویی اش را که به زبان انگلیسی ترجمه و چاپ کرده بود را داد. اولین هدیه کتابش نصیب من شد. از خوبی های خیابان انقلاب این است که در آن فرهیختگان ادبی را می توانی در این کتاب فروشی ها ببینی. ادونیس شاعر معروف فرانسوی،‌عرب پشت کتاب آقای صفدری نوشته بود که شعرهای وی قطعه ای از نور است. برای همه آدم های فرهنگی قدم زدن در خیابان انقلاب توصیه می شود. صدای تبلیغ کنندگان پایان نامه. چاپ. کتابهای قدیمی. دانشگاهی، حرف های رمز آلود و غیر رمز آلود کافی شاپ ها، ‌موسیقی قشنگی است که فقط در خیابان انقلاب می شود آن را شنید.

۱۰ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (9) بلا نسبت حاج حسن آقای خمینی
بلا نسبت حاج حسن آقای خمینی، من در چهلم حافظ اسد در بندر لاذقیه، دور از شهر دمشق که قبرش در آنجا بود و مراسم رسمی گرفته بودند، سخنرانی کردم. به زبان عربی. دلیل بلا نسبت حسن آقا را بعدا میگویم. حرف تو حرف است دیگر. آنجا در لاذقیه مراسم بزرگی بود که از همه دنیا هیئت رسمی آمده بودند. معروف بود که بشار اسد چون تحصیل کرده خارج بوده ، قرار است که کلی تحولات روز آمد ایجاد کند. نوعی اصلاحات که اگر انجام می شد، این کشورها به بهار عربی و پیامد های آن نیاز نداشتند. اینهمه آدم هم کشته نمی شد. منطقه هم این قدر نا امن نبود. حیف سیاست مداران جلو چشم خودشان را می بینند و دور دست راکمتر نگاه می کنند. تناقضی که بین بدنه حکومت چپ زده و تحت تاثیر اتحاد جماهیر شوروی حافظ اسد و تفکرات بشار آن روز وجود داشت، نگذاشت این مساله تحقق یابد. حافظ اسد ،‌پدر بشار که طولانی ریاست کرده بود،سیاستمدار پیچیده و نسبتا مقبولی بود. نوعی کاریزما در شکل رفتار سیاسی اش بود. برای تشییعش هم از همه جا آمده بودند. بشار هم بر خلاف برادرش که قرار بود بعد از حافظ اسد رییس جمهور شود و یکسال قبل مرگ پدرش در تصادف مرد،خیلی مقبول نبود. برای جبران این کار همان مشاوران توصیه کرده بودند که قبر پدرش را ببرد دور دست در شهر خودشان دفن کنند که شخصیت بشار تحت تاثیر پدرش قرار نگیرد. در آن مراسم من در سخنرانی ام گفتم حافظ اسد سیاستمدار بزرگی بود ولی بشار اسد اضافه بر آن فرزند زمانه خودش هست و این نیاز دنیای جدید است. سال ۲۰۰۰ بود آن موقع. بعد از سخنرانی تنها موردی بود که بشار از جایش بلند شد و گوینده را بغل کرد. واقعا برای خوش آمد بشار نگفتم. ولی چه کنم که خوشش امد. اما بعدها معلوم شد که زیر سایه مدیران حافظ اسد نمی شود فرزند زمان خود ماند. در مثل مناقشه نیست. این جمله را علما زیاد به کار می برند. مفهومش این است که مثال ما از همه جهت مربوط به موضعی که می خواهیم به آن بپردازیم نیست.در اینجا واقعا مصداق دارد. هفته گذشته وقتی دعوت شدم به سمیناری با نام حقوق مردم در حکومت دینی. این سمینار توسط پژوهشکده امام خمینی برگزار می شد و محل آن مرقد امام بود. اسم سمینار را که دیدم و متولی آن را که حاج حسن آقای خمینی بود، فهمیدم حس خوبی به من دست داد.در این شرایط کمتر کسی این نوع نگاه ها را به امام خمینی و حکومت دینی دارد. معمولا در برنامه های مختلف صدا و سیما و یا بلندگوهای رسمی، کمتر کسی به این بخش از خصوصیات حکومت دینی می پردازد. شاید عمدا تلاش می شود امام و حکومت دینی راسمبل خشونت و بد اخمی نشان دهند.در حالی که انقلاب اسلامی بر اساس نگاه مردم محوری شکل گرفت. حکومت دینی هم بر همین اساس بود. موفقیت امام و رهبری هم در توجه به مردم بود. این که بعد از این مدت طولانی موضوعاتی که برای بحث در حوزه رسمی تولیت امام و مرقد ایشان انتخاب می شود، بازگشت به حرفهایی است که هم نیاز جامعه امروزی است و هم شعارهای انقلاب بوده است. مباحث سمینار خیلی مترقی بود. ولی با اینکه در مرقد امام برگزار شده بود، حتی یک خبر کوتاه هم در اخبار رسمی نیامد. البته دبیر علمی این سمینار هم که آقای خاتمی بود امکان حضور پیدا نکرد. من این موضوعات را نشانه این میدانم که حسن آقای خمینی که می پذیرد متولی این مسایل شود، واقعا فرد انقلابی و دانشمندی است که فرزند زمان خودش هست.بی‌آن که بفهمیم در چه زمانی زندگی میکنیم، نمی توانیم به هیچ موفقیتی دست یابیم. ما باید باور کنیم که در عرصه سیاست و فرهنگ وقتی موفقیم که لج بازی و جناح بندی تعیین کننده دیدگاه های ما نباشد.نه لج کردن با حکومت وندیدن کارهای خوب آنها می تواند به سربلندی کشور کمک کند و نه نادیده گرفتن تلاشهای دیگرانی که ممکن است قرائت رسمی را به طور کامل نپذیرند اما کارهایی می کنند که برای نیاز واقعی دین داری مردم مفید است. مراکز علمی حکومتی و اندیشکده ها وصدا وسیما باید فهرستی از سوالات مبنایی واقعی مردم را پیدا کنند و در این دورانی که همه مخاطب همه هستند، برای آنها جواب تهیه کنند. همه اگر تلاش کنیم مخاطبان انقلاب و حکومت را زیاد کنیم،‌هنر کرده ایم. این موضوعات مثل حقوق مردم در حکومت دینی و هرموضوع دیگری که بتواند نشان دهد با اتکا به مردم میشود حکومت کرد به نفع کشور است و به نفع انقلاب و رهبری معظم آن. حیف دلسوزان کم و متملقان زیاد شده اند.

۰۹ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (8) ارزشهای ملی و دینی
سالگرد جنگ تحمیلی است. خیلی ها با گذشت زمان از جنگ و دفاع ایران در مقابل رژیم صدام بی اطلاع هستند. نارضایتی از بعضی رفتارها در داخل و گسترش وسایل ارتباط جمعی و دلخوری ها زمینه ای درست کرده است که جمعی دفاع مقدس را هم در کانتکس مشکلات فعلی ببینند و آن ایام و ایثار رزم آوران آن دوران را هم با نگاه تردید ببینند. اصرار زیادی رسانه های داخلی بر اینکه فقط مبانی ارزشی دینی هم عامل دفاع بود و دور شدن خیلی از مبانی دینی هم بر این آفت افزوده است. اساسا از بعد انقلاب تا کنون رنگ و روغن ارزش دینی زدن به همه چیز، آفت بزرگی برای بسیاری از ارزشهای دینی و غیر دینی شده است. سال های اول انقلاب، موجی که در جامعه وجود داشت، شاید توجیه کننده بود. همه جا شعارهای دینی فقط ارزشی تلقی می شد. در حالی که در جامعه ارزشهای دیگری هم وجود داشت که برای جامعه ارزش بود و منافاتی هم با ارزشهای دینی نداشت. در رقابت های سیاسی و قدرت و در مسابقه حذف رقبا این حربه از همه طرف به کار گرفته می شد. عده ای به نفی کلی ارزشهای دینی برخواستند. جامعه متدین از آنها جدا شدند. از سوی دیگر عده ای به حمله به سایر ارزشهای جامعه حمله کردند. طبعا در سایه این هجمه ها تلاش می شد تا سایر ارزشهای جامعه کم رنگ شود و جامعه زیر فشار تبلیغاتی ارزشهای صرفا دینی قرار گیرد. در حالی که مثلا ایران دوستی ارزش بزرگی بود که می توانست به اهداف رشد و توسعه ایران و دفاع در مقابل مهاجمین کمک بزرگی باشد. ملی بودن ارزش بزرگی بود. مذهبی بودن هم البته ارزش بزرگی بود. حالا که حرف تو حرف است یادم آمد آن زمانی که فشار زیادی به ملی- مذهبی ها وارد شده بود، فکر کنم دکتر ابراهیم یزدی بود که با لحن طنزش همیشه می گفت مشکل ما این خط فاصله است. چون همه میگویند انسان ملی که به ملیتش اهمیت بدهد که خوب است. طبعا در جامعه ما مذهبی بودن هم که خوب است. ولی در بیانیه ها چنان ملی - مذهبی ها بد تلقی می شدند که نگو. پس حتما مشکل همان (-) خط فاصله بین ملی و مذهبی است که ما بد شده ایم. برگردیم به سخن اصلی این نوشته. هر جامعه ای ارزشهای متفاوتی دارد که اینها همه شان برای جامعه مهم هستند. دلسوزان واقعی به همه این ارزشها اهمیت می دهند. در دفاع مقدس هم انگیزه های دینی عده ای را به جبهه می کشاند و هم ارزشهای ملی و دفاع از میهن. خیلی ها بودند یکی از این ارزشها را باور داشتند و خیلی ها هم به هردوی اینها باور داشتند. یک بار من در دیدار با وزیر خارجه امارات که می گفت مگر ما و یا عراقی ها غیر مسلمانیم که شما در دوران جنگ شعار دفاع از اسلام می دادید گفتم، علاوه بر اسلام بسیاری از نیروهای ایرانی که در جبهه ها با عراقی ها می جنگیدند به خاطر ایران می جنگیدند. این تاریخ بزرگ و این سرزمین پهناور و این مردم غیور ایرانی برای حفاطت از سرزمینشان حاضر به دادن جان شدند. فرقی هم نمیکرد اگر از مرزهای شمالی که آن روزها در اختیار اتحاد جماهیر شوروی غیر مسلمان این کشور مورد حمله قرار می گرفت و یا اینکه از مرزهای جنوبی که عراق مسلمان در آن قرار داشت به ایران حمله می شد،‌ایرانی ها با یک میزان از غیرت ملی از ایران دفاع می کردند. بعد خاطره ای را گفتم که ما در رادیو در ایام جنگ بودیم، یک ترانه ملی حماسی از قبل انقلاب داشتیم. بنا به سنت آن روزها ما ترانه ها و سرودهای قبل انقلاب را پخش نمی کردیم. اما در ایام جنگ اجازه گرفتیم که آن ترانه را که برای مردم ایران و از نگاه ملی خیلی جاذبه داشت و بسیج کننده نیروهای ایران دوست بود را پخش کنیم تا نیروهای بیشتری به جبهه ها هجوم بیاورند. کسی که این ارزشها را در مقابل هم قرار دهد در حقیقت نیروهای داخلی را فشل و چند دسته می کند. به همین دلیل هم امروز، ما نه تنها احترام دینی به رزمندگان جبهه های نبرد ایران و عراق داریم، بلکه دفاع ایرانی هم از جنگ ایران و عراق میکنیم و احترام ایرانی برای رزمندگان قائلیم. همچنان که در شرایط فعلی که در تمام کشورهای منطقه نا امنی وجود دارد از کسانیکه جبهه و خط دفاع از امنیت ایران را به هزاران کیلومتر دور تر برده اند دفاع ایرانی میکنیم و برای آنها احترام ایرانی قائلیم. آنهایی که این قدرت بزرگ ملی را نادیده می گیرند در حقیقت به خود و به میهن خود بی احترامی می کنند. ایرانی هم ایرانی است و هم مسلمان و هم به سابقه پر افتخار خودش و هم به دین خودش احترام می گذارد. در سالگرد آغاز حمله بی رحمانه رژیم بعث عراق اگر چه سوالاتی در جزییات آن هست ولی در کل باید به خاطر دفاع از ایران در برابر همه کسانی که در آن جنگ شهید شدند و یا جانباز شدند و یا در اسارت ایام خوش جوانی را گذراندند کلاه از سر برداریم و به آنها احترام کنیم.

۰۴ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (7) مجسمه
مجسمه سازی هم یکی از مشاغل پر ریسک بعد انقلاب بوده.این هفته یک نمایشگاهی درگالری نشر ثالث رفتم. مربوط به مجسمه سازی بود. من از بچگی اسم مجسمه را می شنیدم. اما با این مجسمه سازی ها فرق داشت. میدان اصلی شهر ما مشهد، یک میدان بزرگی بود که اسمش میدان مجسمه بود .شیک ترها به آن میگفتند میدان شاه. اما در زبان عامه به مجسمه معروف بود. وسط میدان یک مجسمه بزرگ بود. من یادم نیست که به آن نگاه کرده باشم. نگاه هم می کردم نمی فهمیدم مجسمه کیست. همه شان شبیه هم بودند. چون بیشتر از قیافه شان جلال و جبروتشان دیده می شد. وجلال و جبروت هم که تابلوی هر اثری باشد، معلوم است که صاحب اثر مهم نیست. اساسا مجسمه سازی به خصوص در مورد شخصیت های سیاسی و یا مذهبی بیشتر یک نوعی ایجاد ابهت و نمایش قدرت بوده است. مجسمه سازی از شخصیت های مذهبی در کلیسا سابقه طولانی دارد. مسیحیت در دوران قدرتش در اروپا،‌از مجسمه برای گشترش هیبت و نفوذ مسیحیت و کلیسا استفاده زیادی کرد. در تمامی کلیساها مجسمه های بزرگ حضرت مسیح و یا چهره معصومانه حضرت مریم دیده می شود. در زیر زمین کلیساهای بزرگ دنیا، همان جا که قدیسان و کشیشان بزرگ را دفن می کنند، پر است از مجسمه های شخصیت های مرحوم. اصولا قدرت به نمایش دادن خود نیاز دارد. مذهب هم بخشی از قدرت جهانی است. در شرق آسیا مجسمه هایی از بودا هست که به خاطر بزرگی آن باید به خضوع و افتادگی روی بیاوری. اصلا جای حرف برای باور بزرگی اش باقی نمی گذارد. در میان ادیان البته مسیحیت در امر مجسمه سازی پر سابقه تر و پر تجربه تر است. در حوزه سیاست هم سیاستمداران به نمایش اقتدار نیاز داشتند. کمونیست ها در سیاست خیلی از این صنعت استفاده کردند. هژمونی القایی با مجسمه برای آنان مهم بود. رهبران کشورهایی مثل ایران قبل انقلاب هم از این صنعت استفاده می کردند. کمتر شهری بی مجسمه بود. مهم هم نبود که مجسمه کدامیک از اعضای خانواده سلطنتی است. مهم این بود که مردم هر شهر بفهمند که یک مجسمه ای مراقب آنان است. وقتی هم انقلاب شروع شد، مهمترین اتفاق سمبلیک این بود که به همان مجسمه که سالها بود مردم را به نمایندگی از شاه مراقبت میکرد، ساقط کنند. در عراق هم روز پایین آمدن مجسمه صدام،‌روز سقوط صدام تلقی شد. در ایام انقلاب، حتی وقتی که تظاهرات آزاد شده بود، به اصطلاح امروزی ها خط قرمز مجسمه ها بود. آدم های زیادی به خاطر حمله به مجسمه کشته شدند. همین موضوع که مجسمه ها سمبل شاه و شاهنشاهی بود باعث شد که بعد انقلاب مجسمه سازی برای ابراز قدرت انجام نشود. اساسا هر قدرتی که به زور خودش را بخواهد وارد جامعه کند،‌قدرت مصنوعی است و به دل ها وارد نمی شود. فرق هنرمندان وسیاستمداران در همین نکته است. البته می خواستم در مورد مجسمه سازی های هنری بنویسم که حرف تو حرف آمد و سر از شوآف قدرت های مذهبی و سیاسی بوسیله مجسمه در آوردیم. هنر مجسمه سازی در هنرهای تجسمی جای والایی دارد. به دلیل همین جایگاه هم بود که قدرتهای مذهبی و سیاسی از این صنعت استفاده می کردند.اما هنرمندانی که به خاطر دلشان و هنرشان مجسمه می ساختند هم دچار مشکل بودند. اسلام از دین هایی بود که به مجسمه سازی خیلی اهمیت نمی داد. درنظر بعضی فقیه ن ساختن مجسمه کامل موجود جان دار ممنوع و حرام بوده است. همین نکته باعث شده بود که خیلی این صنعت مورد تشویق قرار نگیرد. گاهی هم مورد بی مهری قرار گیرد. شاید سرقت های مجسمه ها هم بی نصیب از همین نگاه مذهبی نبود. اما این هنر هم مثل موسیقی راه خودش را پیدا کرد. مجسمه های کامل انسان اگر چه کمتر ساخته شد اما مجسمه های زیادی از شخصیت های هنری و فرهنگی و تاریخی ساختند. این بخش آن حفاظت از تاریخ ایران بود. اما مهمتر از اینها مجسمه هایی بود که صاحب اثر، هنر ذهنی خودش را به مجسمه تبدیل کرده است. اینها پر از استعاره و حرف و سخن است. این نوع آثار خودش شعر است و البته هنر. در همان نمایشگاه نشر ثالث مجسمه های سه نسل را به نمایش گذاشته بودند. هنرمندان نسل امروز در ارایه هنر نهفته پشت اثرها حرف کمتری از گذشتگان نداشتند. مجسمه ساز یا مجسمه هایی که دلش آن را ترسیم می کند،‌خلقت جدیدی می کند. آن را می پرستد و به آن عشق می ورزد. بقول نادر نادر پور پیکر تراش پیر هم که با توشه خیال مجسمه عشقش را می آفریند، وقتی یک شب خشم عشق دیوانه اش کند،‌سایه ها هم می بینند که پیکر تراشیده خودش را هم می شکند. در هر حال مجسمه سازی یکی از هنرهای مظلومی است که از یک سو قدرت های مذهبی و سیاسی و از سوی دیگر موانع گوناگون آن را تهدید کرده است. اما هنرمندان پیکر تراش آن را نسل به نسل به هم انتقال داده اند. آنها که حرف دل مجسمه سازها بوده است و نماینده هنر بر آمده از دلشان بوده، در تاریخ مانده است. حتما این هنر را مردم بر دل بنشانند. حتی اگر حکومت نتواند و یا نخواهد بنشاند.

۰۳ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (6) حج
قدیم ها یعنی قبل انقلاب ، حج دست بخش خصوصی بود. تازگی به کمک عزرائیل خیلی متولدین دهه ده شمسی به دیاراباقی می شتابند. اما تا متولدین دهه های بیست و سی و تا حدودی چهل حضور داریم، همه چیز با متر قبل و بعد انقلاب بررسی می شود. کار بدی هم نیست. تا اینها هستند تاریخ توسط شاهدان گفته شود بهتر است. اما نامردی است که همان شاهدان خلاف واقعیتی که دیده اند تاریخ بنویسند. در‌آن سال ها کسانی که می خواستند به حج بروند،‌ همان سال تصمیم می گرفتند. از ماه رمضان کاروان ها تبلیغات در روزنامه ها می دادند و در محافل مذهبی به اصطلاح امروزی ها بنر می زدند. بنرهای آن موقع هم پلاستیکی نبود. کاغذی بود. بنر های پیشرفته که دهه پنجاه رسم شده بود، اوزالید بود. خارجیِ خارجی. بیشتر اوقات تبلیعات مذهبی و غیر مذهبی روی کاغذ چاپ می شد. مذهبی هایش را دم خانه مراجع تقلید و دیگران می زدند. غیر مذهبی هاشم نمی گذاشتند ما ببینیم. یک کاروان معروفی بود بنام شربت اوغلی. مال ترک ها بود و در تهران مرکزیتش بود. فرست کلاس بود. در دوران نو جوانی من این اتفاق که کسی با کاروانهای درجه یک برود مثل مازراتی سواری الان بود. همان موقع ها دکتر شریعتی سخنرانی معروف خودش را در مورد حج انجام داد. آن سخنرانی تحولی در مفهوم حج بود. مثل همه سخنرانی های دیگرش از مفاهیم دینی، برداشت های متفاوت وبیشتر انقلابی داشت. به اعتقاد من آن شاهکار نوشته های شریعتی بود. برای تمام مراحل حج فلسفه ای می گفت. نشانه های سمبلیک. عرفه روز شناخت است. مشعر محل شعور است. به خاطر فضای سیاسی و انقلابی قبل انقلاب روی جمع کردن سنگ ریزه و کوباندن آن بر سر شیطان خیلی مفصل حرف زده است. ما هم جوانان انقلابی و مذهبی حالی می کردیم. در آن دوره ها فضای انقلابی گری در سطح دنیا در اختیار چپ ها بود. اینکه کسی از مفاهیم مذهبی این نگاه انقلابی را بیرون بکشد، باعث سربلندی مذهبی ها می شد. اینکه خداوند و یا پیامبر خدا هم واقعا همین منظور را داشتند یا نه، البته در درجه دوم قرار داشت. دروغ چرا؟. صدای کاست های حج شریعتی که آن سالها به مشهد آمده بود، هنوز توی گوشم هست. کاش رادیو تلویزیون حالا که می خواهد همه چیز را به رنگ مذهب نشان دهد، می فهمید که شریعتی بهترین شخصیتی بود که مفاهیم دینی را در قالب انقلابی ریخت. در هر حال حج بعد از انقلاب کم کم دولتی شد. عربستان سهمیه بندی کرد. هزاران نفر به کاروانها پیوست شدند که از انقلاب و نظام نمایندگی کنند. مرکز اصلی صدور انقلاب در سالهای اولیه پس از انقلاب حج شد. کسی نمی توانست آزاد به حج برود. و طبعا کاروانهای درجه یک و دو جای خودش را به کاروانهای رسمی داد. الان هم اگر امر حج را رها کنند تا هرکس که میخواهد بتواند خودش در قالب کاروانهای خصوصی بروند، شاید حج راحت تر باشد. حج یک امر شرعی است و با استطاعت واجب می شود. دادن سوبسید که بتواند رفتن به حج را تسهیل کند، نمی دانم چقدر شرعی است. خیلی در سال های اول انقلاب این بحث مطرح بود. یک عده بر این باور بودند که در نظام اسلامی باید از امکانات کشور در اختیار امر حج قرار بگیرد تا حج ارزان تری باشد و مردم بتوانند بیشتر به حج بروند. عده ای هم می گفتند که خداوند بر آدم مستطیع حج واجب کرده . هیچ دلیلی ندارد که امکانات کشور صرف این شود که حاجی زیاد کنیم. همیشه هم حج یکی از نقاط اختلاف و مشکل آفرین در روابط ایران و سعودی بوده است. دهه اول انقلاب فضای سیاسی مکه و مدینه در ایام تقریبا در اختیار شعارهای انقلاب اسلامی بود. اما عربستان سعودی کم کم این امور را محدود کرد. یک بار درسال ۶۶ در مکه درگیری شدید بین ایرانیان و سعودی ها اتفاق افتاد. من هم در آن سال مسئول تبلیغات بودم.خیلی از حجاج با گلوله و یا زیر دست و پا کشته شدند. در روزنامه های سعودی نوشتند که ایرانی ها می خواسته اند کعبه را از جا بکنند و به ایران بیاورند.خاطرات عجیبی بود. بالاخره امسال هم حج پایان یافت. این همه را گفتم که یادی بکنم از شهدای سال گذشته منا. کمتر کسی ادعای عمدی بودن کشتار حجاج در منا را داشته است اما قطعا این کار نشانه بی کفایتی دولت سعودی است که برگزار کننده حج است. حتی اگر آنها به اعمال عبادی واجب هم نرفته بودند، حفاظت از کسانی که وارد هر کشوری می شوند به عهده دولت میزبان است.شهدای منا غریبانه مردند. عید مسلمانان تلخ شد....

۰۲ آبان ۱۳۹۵
حرف تو حرف (5) علم و دین و نمایش اسلاید
دهه چهل شمسی در ایران و در کشورهای اسلامی که سابقه فرهنگی داشتند و کتاب می نوشتند وکتاب می خواندند، مثل مصر و عراق، یکی از مترقی ترین کارهای حوزه دینی این بود که علم را در خدمت دین قرار بدهند. از لابلای قرآن آیاتی را پیدا می کردند که فرضیه های علمی را توضیح دهد و در نهایت اثبات نمایند که قرآن کتاب علم است. در ایران چند تا از کتاب های مهندس بازرگان مثل ترمودینامیک، و یا مقالات زیادی از تنها مجله دینی مکتب اسلام و یا مرحوم صبور اردوبادی بر همین اساس است. مشکل این بود که وقتی علم جلو می رفت و مثلا آن چه که از قرآن ثابت کرده بودند ،‌فرضیه اش باطل می شد گیر می کردند. در حالی که قرآن اصلا ادعای طرح فرضیه فیزیک و شیمی و اقتصاد را نداشته است. اما در آن دوران گفتمان غالب دین پژوهان روشنفکر بود. به دلیل همین مشکل از اوایل دهه پنجاه شمسی کم کم این نوع عالمان دینی فرمان را پیچاندند وبی خیال این علم مالی دین شدند. در همان دوران ها هنر هم گاهی اسلامی می شد.البته خوب هم بود. وقتی سینما در ایران راه افتاده بود، یک گروهی در اصفهان اسلاید شو درست کرده بودند. پدرم را خدا رحمت کند. در سالهای اولیه دهه پنجاه من به برکت لطف و نو آوری های پدرم در مرکزی بنام کانون بحث وانتقاد دینی مسئول نمایش اسلاید بودم. خیلی فکر می کردیم که هنر را در خدمت دین گرفته ایم. اصل این کار در اصفهان شروع شده بود. جمعی از نیروهای مذهبی در اصفهان به دنبال همین اندیشه علمی کردن دین، عکس هایی از طبیعت گرفته بودند. بالای آن یک آیه از قرآن نوشته بودند. وسط عکس بود و پایین ترجمه آن بود. از روی آن اسلاید می گرفتند. عمده موضوعات آن همین بود که قرآن در هزاره گذشته به مسایل علمی توجه داشته است. مثلا از ساخت سلاح های مختلف اسلاید گرفته بودند. بالای آن آیه وانزلنا الحدید فیه باس شدید را نوشته بودند، و جوری ترجمه شده بود که قرآن پیش بینی کرده است که از آهن می شود سلاح های سنگین ساخت. مرتضی نیلی جوان مبارز اصفهانی بود که این اسلاید ها را به مشهد آورده بود. در اصفهان حاج عباس اعرابی هاشمی و حسن سپه کار آنها را تولید می کردند. مراکز فروش نوارهای ریل و کاست مذهبی هم زیاد بود که نواهای بی موسیقی می فروختند.در این فروشگاه ها نوار قرآن های خارجی و مصری و سخنرانی های منبری های مهم را می فروختند. نوارهای مرحوم فلسفی و مرحوم شیخ احمد کافی بیشتر از بقیه فروخته می شد. این فروشگاه ها خیلی تحت نظر ساواک بودند. بعضی از‌ فروشندگان این مراکز آدم های انقلابی بودند. یواشکی و زیر میزی نوارهای شریعتی یا خامنه ای و هاشمی نژاد و افراد انقلابی را می فروختند. یعنی سفارش می گرفتند و بعدا اماده می کردند. آقای متفقهی کنار مسجد امام حسین تهران و یا آقای مرتضی فاطمی در مشهد و آقای نوربخش ونکویی در اصفهان از این فروشگاه ها داشتند. در این فروشگاه ها بعد از آمدن اسلاید های دینی، این ابزارهای دینی هم اضافه شد. دستگاه نمایش اسلاید ها هم در این فروشگاه ها فروخته می شد. دستگاه پخش یک دستگاه آماتور آلمانی بود که اسلاید را روی پرده نمایش می داد. عوض کردن اسلاید هم دستی بود. دوتا اسلاید روی آن دستگاه جا می گرفت. یکی را که نمایش می دادی باید اسلاید قبلی را عوض می کردی. بعد ها دستگاه پیشرفته تری آمده بود که به صورت برقی اسلاید ها عوض می شد. و این در آن دوران که نیروهای مذهبی با سینما و تلویزیون و حتی رادیو قهر بودند خیلی به چشم می آمد. اصل اینکه در یک مرکز دینی پرده ای آماتور با پارچه سفید نصب شود خود، سنت شکنی مهمی بود. قهر اولیه و آشتی دیرتر دین با هنر و شاید تکنولوژی سابقه دار بوده است. تقریبا در همه ادیان هم وضع چنین بوده. مقاومت اولیه به خاطر سخت بودن جدار های دینی است. در هر حال الان هم پس از انقلاب همان دعوای قدیمی برپاست. اینکه آیا دین مدعی همه چیز بوده و باید باشد؟ یا دین کلیات را گفته و بقیه را عقلا و خرد جمعی باید تشخیص دهند. من فکر میکنم دین و قرآن را نباید با مسایل روزمره علمی تطبیق داد . کتابهای آسمانی و قرآن کتاب ساختن خود انسان است و نه کتاب فیزیک و شیمی و اقتصاد و موارد مشابه. این حرف ها به من البته ربطی ندارد. ولی حرف تو حرف آمد. اسلاید ها در آن دوران گام بزرگی بود برای پیوند اولیه هنر دیداری با دین داری. تا حرف تو حرف دیگر

۲۶ مهر ۱۳۹۵
حرف تو حرف (4) تاریخچه ویدیو و فیلم های داود رشیدی
خدا رحمت کند داود رشیدی را. خیلی هاتان یادتان نیست. برای دیدن فیلم مجاز و غیر مجاز نوارهای ویدیویی بزرگی بود که که اول کوچکتر بود و بعد برای اینکه کیفیت بهتری پیدا کند بزرگتر شد. زمان قاجار و پهلوی نه ها. همین ۲۵ سال پیش. کوچک ها بتاماکس نام داشت و بزرگترها وی. اچ . اس. اول هایی که این دستگاه ها از بتاماکس در حال تبدیل به وی اچ اس بود آنهایی که دستگاه هاشان را تغییر داده بودند کلی پز می دادند که کیفیت فیلم دیدن ما با شما فرق می کند. اون موقع اساسا دستگاه ویدیو ممنوع بود. فیلم های ویدیو هم قاچاق. نه که فکر کنید فیلم های خارجی و پورن وسیاسی و خلاصه غیر مجازها ممنوع باشد. نه. اساسا کل ویدیو ممنوع بود. حتی برای دیدن فیلم های سینمایی ایرانی که روی پرده رفته بود و اکرانش هم تمام شده بود. آقای بزرگواری بنام انوار که خیلی به سینمای پس از انقلاب حق دارد معاون سینمایی وزارت ارشاد بود که همین آقای خاتمی خودمان - نه اون آقای خاتمی اونا- هم وزیر ارشاد بود. برای سیما وزنده شدنش در دورانی که سینما خیلی اخ بود. هنر پیشه ها تار ومار بودند. انقلابی ها سینما بلد نبودند. جنگ بود. خیلی از سینماها در ایام انقلاب خراب شده بود. در چنین شرایط آقای انوار و سید محمد بهشتی در راس گروهی بودند که می خواستند سینما را احیا کنند. آقای انوار استدلال می کرد که سینما نیاز به تقویت دارد. اگر صنعت ویدیو از قدغنی در بیاید مردم پول به سینما نمی دهند. سینمای ما از پا خواهد افتاد. استدلالی بود فرهنگی که فرهنگیان دیگری هم با آن مخالف بودند. شاید زیادی بخشی نگر بود. مهم این بود که در آن دوره مدیران فکر می کردند هرکاری می خواهند میتوانند انجام دهند. نه ماهواره بود و نه اینترنت. در غیاب این دو همه چیز دست مدیران بود. مهمتر از همه سی دی و فلش هم نبود. قاچاق ها به صورت گنده جا به جا می شد. مثلا یک ساقی فیلم حد اکثر می توانست پشت موتورش کارتونی درست کند که ۴۰ یا ۵۰ تانوار وی اچ اس جا بگیرد. خود دستگاه ها هم فروشش ممنوع بود.اصلا از موضوع خیلی دور شدیم. خلاصه اینکه در دوران قاچاق بودن ویدیو ما معاونین وزارت ارشاد ویدیو داشتیم و حداکثر کار خلافمان این بود که فیلم هایی که روی پرده سینما نمایش داده بودند را با پارتی بازی از معاونت سینمایی می گرفتیم و در خانه نگاه می کردیم. این مصادف شده بود با تولد تازه اولین دخترم، فائزه. یکی از کارهای قشنگ کیومرث پور احمد در آن سالها فیلم بی بی چلچله بود. فیلم عاطفی و موسیقی فوق العاده. بازیگر اصلی اش داود رشیدی. جواد آقا تکیه کلامش بود. هر وقت می خواستیم فائزه چیزی بخورد و یا آرام باشد، فیلم جواد آقا رو نشونش می دادیم. بعدها کلی فیلم از داود رشیدی دیدم. کلی تاترهایش را رفتم. اما نوستالژی جواد آقای بی بی چلچله در خانه ما ماند. هفته گذشته ، صبح زود وقتی هنوز چشمها باز نشده و دید چشم ها کامل نشده بود، طبق معمول زیر متکا دست بردم تا قبل از کش آمدن و بلند شدن از روی تخت ووضو ونماز ، موبایلم را نگاه کنم. اولین خبر کانالهای مختلف تلگرامی خبر از پرواز داود رشیدی می داد. خبر تلخی بود. بیشتر از هر چیزی حرمت و شخصیت این چهره های قدیمی مطرح بود. پنج نفر هنر پیشه های قدیمی که همه شان سمبل اندیشه گی و شخصیت بودند. عظمتی خیلی فراتر از عمل کردن بینی برای هنر پیشگی شان داشتند. یک نوع مربی های طولانی مدت برای مردم ایران شناخته می شدند. حالا یکی شان پرواز کرده بود و امیدواریم ۴ نفر باقیمانده عمر طولانی داشته باشند.. سر نماز کلی دعا کردم برای تعالی روح داودخان رشیدی. توی گروه خانوادگی مان نوشتم آقا جواد بی چلچله را یادتان هست. همان که دخترمان در دوسالگی حرف هایش را حفظ بود، رفت. از یک جهت دیگر هم برای هم نسلان دخترهای من خاطره انگیز بود. داستان ماندگار زیزی گولو که لیلا رشیدی مادر زی زی گولو بود. این سریال هم از سریالهای ماندگار تلویزیون ایران بود. داود، ‌پدر لیلا رشیدی هم بود. لیلا هم یک جورایی اصلا جزو صاحب خانه های اصلاحات است. ارتباطشان و علاقه شان به رییس همیشه من، آقای خاتمی خیلی زیاد بود. حالا ‌داود رشیدی رفت پیش خدا. همه برایش دعا کردیم. داود رشیدی از آخرین های نسل هنر پیشگان اهل سواد و اندیشه و درد بود.به روحش درود می فرستیم. حالا خوش به حال همه تون که وی اچ اس نمی بینید و با یک کلیک به همه چیز دست مییابید. همان جور که شما به سختی وتعجب از ممنوعیت ویدئو در بیست سال پیش دارید. خیلی کمتر از بیست سال آینده همه تعجب میکنیم که ماهواره ممنوع بوده است.

۲۶ مهر ۱۳۹۵
حرف تو حرف( ۳) چپ
قرار بود در مورد دیدار آخرم با سایه بنویسم. خیلی حرف تو حرف آمد. یک آخوند، خانه ابتهاج خودش اتفاق بود. گرچه به خاطر این کارها و رفتن تاتر و سینما و احیانا خوردن ساندویچ خیلی ها قبول ندارند که من آخوندم. بقول مشهدی ها که به جای اتفاقا میگویند برعکس، من هم میگویم بر عکس خیلی هم آخوندم. حرفهامان هم در همین وادی بود. تلویزیون خانه سایه مثل همیشه روشن بود. من پشت به تلویزیون بودم و سایه رو به تلویزیون. همیشه توی خانه اش تلویزیون وطنی روشن بود. اما این بار یکی از تلویزیون های اجنبی روشن بود. صدای تلویزیون بسته بود.فکر میکنم به دلیل اینکه هفته نامه لثارات بعد از لغو پروانه دوباره چاپ شده بود، گزارشی پخش می کرد. یک مرتبه اشاره ای به تلویزیون کرد. من هم مجبور شدم یک لحظه اجنبی نگر شوم. بزرگ نوشته بود دیوث فرهنگی. با صدای بلند و عصبانی گفت این جامعه می تواند اخلاق داشته باشد. استغفار کنان رو از تلویزیون اجنبی برگرداندم. به همین مناسبت، بحث خشونت های داخلی شد و کم کم بحث به داعش و خشونت جهانی رسید. معتقد بود از وقتی دنیا از چارچوب حزبی خارج شده، مبارزات سیاسی هم از چارچوب خارج شده است و هرکسی برای خودش تصمیم می گیرد. این نگاه سایه نگاه مهمی است. اوایلی که در دهه گذشته القاعده به وجود آمده بود، تمام اهتمام دنیا به طرف کشور افغانستان بود. خیلی هم کار به کارشان نداشتند. یک کشوری بود که درش بسته بود. می گفتند بگذارید هر کاری می خواهند بکنند. بعد از اینکه القاعده برج های دوقلو را زد و مقامات امنیتی جهان دست اندر کارانش را مشخص کردند و تحقیقاتشان تمام شد و معلوم شد که بسیاری از آنان در همان آمریکا درس خوانده اند و افراد دیگری هم درهمان آمریکا و اروپا طرفدار القاعده هستند، یک جمله طلایی محققان آمریکایی گفتند که القاعده بومی شده. از مرکز مادر جدا شده . بوش دوم آن موقع این را نفهمید. دقیقا این نکته ای بود که سایه به آن اشاره داشت. دنیا از چارچوب حزبی خارج شده. گروههای سیاسی جهان اکنون مدیریت ندارند و علاقمندان به مبارزه تک تک تصمیم می گیرند. سایه می گفت همیشه مذهب پناه بی پناهان بوده است. به افراد در این منطقه ظلم شده است. این نیرو ها عملا از مذهب استفاده می کنند. این نیروها که یا به خودشان یا به هویتشان ظلم شده ، دنبال فریادرس هستند. و نیروهای مبارز هم احتیاج به فریاد رس دارند و از سوی دیگر چون جان را به میان می آورند دنبال فنا ناپذیری هستند. باید ماندگار بدانند خودشان را. مذهب به این دو نیاز جواب می دهد. من چون در کار ادیان بوده ام و همیشه با رهبران ادیان صحبت کرده ام، می دانم که ادیان اصول مشترکی دارند که همه به آنها اعتقاد دارند. معاد که سمبل فنا ناپذیری است و پشتیبانی و فریادرسی، از اصول مشترک است. گرچه نمی توان همه دلایل رشد داعش را در این دانست. اروپایی هایی که به داعش رفتند شاید جزو این قاعده نباشند.خیلی بحث جدی شد. نمی دانم اینکه میگویند ایرانی ها زیر پرچم حزبی نمی روند چقدر درست است. سابقه آسیب های حزبی در این موثر است یا اینکه قبل و بعد انقلاب حکومت نمی خواسته مردم حزبی باشند در این ماجرا تاثیر داشته است. یک نوع ترسی از احزاب به درون جامعه رخنه کرده است. قبل انقلاب که گفتند اگر حزب خوبه ما خودمان مسئولش می شویم. راست و دروغش گردن اونایی که می گفتند . اوایل انقلاب معروف شد که عده ای به بهانه اینکه اینها آثار دوران شاهی است.با بیل و کلنگ افتاده بودند به جان آثار باستانی. وقتی اعتراض کرده بودند، پاسخ داده بودند که اینها آثار شاهنشاهی است. ما خودمان آثار باستانی بهتری می سازیم. قبل از انقلاب هم گفتند خود حکومت حزب رستاخیز درست می کند خیلی هم بهتر از حزبی که مردم احتیاج دارند. همین روال عدم حمایت از حزب به معنای واقعی اش بعد انقلاب هم ادامه یافت. در کشورهایی که دموکراسی متعارف نهادینه نشده است حزب به معنای واقعی اش مزاحم تلقی می شود. از قدیم هم گفته اند سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند. اما گاهی دستمال را که نبندند، سر چنان محکم به در و دیوار می خورد که دیگر سری در بدن باقی نمی ماند. برگردیم خانه سایه. اولین بار بود که بی سیگار می دیدمش. خیلی عجیب بود. گفت مدتهاست ترک کرده. سیگار با سیگار روشن می کرد. من هم پریدم وسط حرف که : آخه چرا ترک کردید؟ خندیدیم. واقعا چه کاریه سیگار ترک کردن؟. ریش دو شاخه ابتهاج آدم را میخکوب می کند. این بار خیلی حرف توی حرفهایم نیامد. دست من نیست. گاهی می آید. گاهی نمی آید. تا حرف تو حرف هفته آینده

۳۱ مرداد ۱۳۹۵
حرف تو حرف (۲) پیر پرنیان اندیش
هفته پیش حرف تو حرف را با این وعده به پایان رساندم که از سایه ه. الف. ابتهاج بنویسم. این مقید شدن به توضیح یک مطلب، ستون فخیمه من را در روزنامه فخیمه تر اعتماد از حالت حرف تو حرفی بیرون می اورد. اما مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که حرف مرد ضرورت ندارد یکی باشد. چنانچه افتد و دانی نمونه هایش را در زندگی سیاسی من دیده اید.مرد هم در اینجا به معنای مذکر نیست. بانوان را هم در بر میگیرد. مرد باید به اقتضای ایام حرفهای متناسب دورانش را بزند. بشریت از یکی بودن حرف مردهای سیاست خیلی آسیب دیده است. بگذریم، بلد نیستم الکی قیافه بگیرم و بگویم که شخصیت فرهیخته ای هستم و از دیر باز سایه شناس بوده ام و از این حرفها. می دانستم کسی بنام هوشنگ ابتهاج هست و در سطح عالی شعر میگوید. میشناختمش مثل شناختی که از حافظ و سعدی داشتم ولی فقط می دانستم این مرد زنده است. یک بار چند سال پیش عارضه مغزی برام پیش آمد ودر بیمارستان بستری شدم. البته عارضه هنوز اقدامات عملیاتی نکرده بود که معالجه شد. خل و چلی مختصری که در من می بینید مربوط به آن مریضی نیست. خدادادی است. البته با مزه بود که تا مدتی مخالفان سیاسی اصلاحات وقتی می خواستند مطالبم را در حمایت از اصلاحات کار کنند، می نوشتند محمدعلی ابطحی که چندی پیش در بیمارستان به علت عارضه مغزی بستری بود، فلان حرف را گفته. ترجمه فارسیش این بود که کمی شیرین می زنم. کاملا اخلاقی. دروغ هم نگفته بودند. بیمارستان هم بستری بوده است. درهمان بیمارستان یکی از عیادت کنندگان فرهنگی کتاب گنده کادو شده ای برایم آورد. شیرینی نبود که همانجا باز کنند. ماند تا به منزل رفتم. خدا وکیلی من آدم کتاب خوری بودم که متاسفانه بعد از آمدن تلگرام، کتاب خوان شدم.علاقه خوبی به کتاب خواندن دارم. بقول شماها ورم بوک یا به زبان مادری کرم کتاب داشتم و دارم. اسم کتاب پیر پرنیان اندیش بود. با عکسی از سایه و ریش دوشاخه اش. چه لذت بخش بود آن ایام که کتاب پیر پرنیان اندیش دستم بود. بعضی کتابها را که میخوانیم، به دوپینگ احتیاج داریم که خسته نشویم. چایی یا قهوه یا سیگار و یا قلیانی باید آماده کنیم که خستگی خواندن کتاب را ببرد. اما بعضی کتابها به سرعت گیر احتیاج دارد که فرصتی باشد به بقیه امور زندگی هم برسیم.پیر پرنیان اندیش سایه از این نوع کتاب ها بود. نمی شد از خوردنش دست کشید. دو جوان عاشق خبرنگاری ادبی، بنام های میلاد عظیمی و عاطفه طیه این قدر پای سایه نشسته بودند و با او حرف زده بودند که نهایتا این کتاب فاخر را کامل کرده بودند. وقتی می خواندم، علاوه بر اینکه آشنایی کامل با زندگی ابتهاج پیدا کرده بودم،به دائره المعارفی از ادبیات معاصر وآشنایی با بزرگان شعر و ادب ایران دست یافته بودم. پر از خاطرات شیرین و تلخ. بچه که بودیم، گوشت خیلی در غذاها نبود و با مزه ترین بخش غذا هم گوشت بود، ما بچه ها گوشت های خورش را کنار می گذاشتیم که آخر غذا بخوریم. مزه مزه می کردیم تا خوشمزگی غذا در ذایقه مان بماند. اواخر کتاب پیر پرنیان اندیش که رسیده بودم دلهره بدی داشتم. خیلی آرام آرام کتاب را مزه میکردم. می ترسیدم تمام شود. و بالاخره تمام شد. در مستی خواندنش مدتها باقی ماندم. توصیه میکنم شما هم بخوانید. معرفی کردن کتاب خوب خیلی کار خوبی است. با اینکه معروف است مویی از آخوند کندن معجزه است،اما تا حالا هر وقت خواسته ام به دوستانم در تولدشان و یا مناسبت های دیگری مثل عروسی و دامادی شان کادویی بدهم،این کتاب را داده ام. ‪وقتی کتاب را خواندم در فیس بوکم نوشتم.همه آن چه که از کتاب برایم زیبا بود‬. آن موقع ها فیس بوک توی بورس تر بود. اینستاگرام خیلی فراگیر نشده بود و تلگرام هم نبود. دنیای مجازی هم که مرز نمی شناسد. شب ها کلی وقت پای فیس بوک میگذاشتم. مطلب می نوشتم. کامنت می خواندم. پک میزدم. به صفحه دوستان سر می زدم و کارهایی که می دانید. در مطلبم برای هوشنگ ابتهاج و کتاب پیر پرنیان اندیش نوشتم که خوشحالم که معاصر سایه هستم و کاش از نزدیک دیده بودمش. یکی دو روز بعد یک مسیج درباکس مسیج هایم خواندم. یکی برایم نوشته بود که آقای ابتهاج هفته آینده می ایند ایران. به ایشان مطلب شما را نشان داده ایم. اگر دوست دارید وقتی آمدند ایران قرار بگذاریم که به دیدنشان بیایید. خبر خوبی بود. پیگیر شدم، تا وقتی خبر دادند که سایه آمده ایران. من گمان میکردم که اصلا مقیم آلمان است. از اولین دیدار من سالها می گذرد. گاهی تلفنی هم احوال می پرسیدم. قول داده بودم در مورد دیدار اخیرم بنویسم که باز هم با اینکه قرار نبود در این مطلب حرف توی حرف نیاید، آمد. معلوم شد خیلی هم مرد اگر بخواهد تظاهر هم بکند، نمی تواند حرفش دوتا شود.

۳۱ مرداد ۱۳۹۵
حرف تو حرف (۱) طاوس های گرما زده
حرف تو حرف (۱) بعد از پایان یافتن خاطرات شفاهی رادیو در دهه شصت، به نظرم رسید از نگاه خودم حوادث هنری و فرهنگی که چشم و گوشم در هفته جنبیده و آنها را دیده بنویسم. اگر چه بلای خانمانسوز فضای مجازی که همان لحظه آدم را وسوسه می کند که عکس بگذاریم و کانال بنویسیم و خلاصه هم بنویسیم. اما در روزنامه نوشتن طعم دیگری دارد. درست مثل فرق چای کیسه ای و چای خوش دم گیلانی. در این ستون هم پایان هفته مان به شب جمعه منتهی نمی شود و این خودش در سن و سال ما باعث خوشحالی است که پایان هفته ستونی ما عصر دوشنبه است تا شما در سه شنبه بخوانید. در همین جا دغدغه قدیمی خودم را مطرح کنم که آیا آنهایی که خارج هستند و جمعه شان یکشنبه است، همه اعمال شب و روز جمعه شان به شب و روز یکشنبه منتقل می شود؟ خوب سوال است دیگر. یعنی حتی دعای کمیل را شب یکشنبه می خوانند یا نه؟ منظور دیگری نداشتم. در خارجه رسم بر این است که یک مناسبت تاریخی را که تعطیل است و وسط هفته است با نعطیلات آخر هفته در هر سال جور می کنند و یک جا تعطیلی اعلام می کنند. این را داشته باشید. یک بار علمای بزرگ ریش در ریش نشسته بودند. من که البته بخشی از پر رویی ذاتی دارم و بخش دیگر راهم در لولیدن در بین علما به دست آورده ام، سینه صاف کردم و گفتم چه اشکال دارد که مناسبت های تاریخی و دینی که اعمال ویژه ای در آن وارد نشده است، مثل خارجی ها به پایان هفته منتقل کنیم و هر سال محاسبه شود و در پایان هفته آن روز به مناسبت بزرگداشت و حرمت گزاری به امام اعلام شود.کلی هم توضیح دادم که آن روز معین که خصوصیتی ندارد. تجلیل و یاد آوری آن مناسبت مهم است. دوران آقای احمدی نژاد بود. یادتان هست تا تقی به توقی میخورد بین التعطیلات را تعطیل اعلام می کرد؟ مردم هم که هر مناسبتی باشد به شمال سرازیر می شوند. عزاداری و شادمانی شان با هوای مرطوب شمال تناسب عجیبی دارد. در یکی از این اعلام تعطیلی های احمدی نژادی ییهویی درست مثل عکسهای ییهویی اینستاگرامی بعضی از علیا مخدرات محترمه که ییهویی آپ می کنند،شهر های شمال فحطی آمد و پول بانک ها تمام شد و هزار بد بختی دیگه، اصرار می کردم همه اینها را می شود پیش بینی کرد و در مناسبت های ملی و مذهبی ثابت بودن روزهای تعطیل را از ثابت بودن در آورد. در آن جلسه هجوم تندی به من شد. به نحوی که به جلسه قول دادم اصلا خودم یک مقاله در مورد ضرورت عدم ثابت کردن تعطیلات بنویسم. در جریانید که من آماده تغییر نظراتمم همیشه. اما بازهم اعتقاد دارم که این کار خوبی است. حرمت گذاریه مهمه که انجام میشه. وای چه حرف تو حرفی شد. یو ترن بزنیم به ستونی که قرار است وسط هفته از اینجانب خودنمایی کند. هر هفته حرف تو حرف ما در مورد ستون آزادی خواهد بود که در حوزه مسایل فرهنگی وهنری هفته خواهم نوشت. با نگاه خودم. توی هفته گذشته دیدار شیرینی با سایه داشتم. شاعری که معاصر او بودن افتخار همه ماست. مثل معاصران حافظ وسعدی. در این مورد در همین ستون خواهم نوشت. روز خبرنگار هم بود . رفتم روزنامه اعتماد و شهر وند. بعد توی اینستاگرامم عکس خبرنگاران و تحریریه ها را انداختم. من در آوردی نوشتم مثل طاوس های زیر آفتاب. مثل طاووس قشنگ وآماده خودنمایی کاری بودند اما گرمای سوزان قانون وحقوق هزار پیرایه دیگر آنها را ملول کرده بود. مسئولان کاش رورنامه ها را فرصت بدانند نه تهدید. مسئولان کاش بدانند که اگر می خواهند فساد نباشد. اگر می خواهند مردم در صحنه باشند. اگر می خواهند بزرگترین سازمان نظارتی بیست وجهار ساعته کار کند، باید دست رسانه ها را باز بگذارند. و مهمتر اینکه بفهمند خبرنکاران و روزنامه نگاران هم زندگی دارند. زن دارند. شوهر دارند. بچه دارند . باید ذهن آرامی داشته باشند تا بتوانند خوب بنویسند. در فرمایش مولا علی هست که به قاضی خوب حقوق بدهید تا بتواند فارغ از خواست این و آن قضاوت کند. روزنامه نگاران ما هم قاضی های عصر رسانه هستند. خلاصه که از شیرین ترین روزهایمن روز خبرنگار بود که کنارشان گفتیم وخندیدیم و غصه خوردیم و لذت بردیم. تا حرف تو حرف دیگر در همین ستون.

8   4       ۱    ۲   ۳    ۴    ۵    ۶    ۷    ۸    ۹    ۱۰       3  7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.