۰۵ آذر ۱۳۸۲
نگاه به خارج

این روزها در محافل سیاسی ایران بحث نگاه به خارج یکی از مطرح ترین مباحث سیاسی است. عمدتاً هم این مسأله سلاحی است در اختیار محافظه کاران که مرتباً به دنبال ارتباطات مشکوک جناح اصلاح طلب، پرونده ها را زیر و رو می کنند.

من معتقدم ملت ایران آنقدر برزگ و رشید هست که خودش برای خودش تصمیم بگیرد. اصلاً انقلاب کرد که آن سوی مرزها و در روی میز رؤسای جمهور کشور های دیگر پرونده سیاست سازی سیاسی ایران باز نباشد. در آینده سیاسی ایران نیز می دانم که هر جریان و گروهی که چشم به یاری و برنامه ریزی خارجیها داشته باشد در درون مرزهای ایران هیچ آینده ای ندارد.

اما نکته ا ی که می خواهم آن را اضافه کنم این است که تصمیم گیری بر اساس مخالفت با خارجی ها هم نوعی نگاه به خارج است. در خاطرات سیاسی ام به یاد دارم در کابینه اول آقای هاشمی رفسنجانی، وقتی می خواستند محتشمی را از وزارت کشور بردارند، عده ای از دوستان ما با این تغییر مخالف بودند با این استدلال  که تغییر آقای محتشمی بخاطر مواضع تند ضد اسرائیلی اش نوعی چراغ سبز به آمریکا و اسرائیل است.

در همان زمان بزرگان کشور استدلال می کردند که ما بر اساس اراده خودمان تصمیم می گیریم، همانقدر که نظر مثبت خارجی ها برای ما مهم نیست ،نظر منفی آنان نیز در سیاست های ایران جایی ندارد.این استدلال بسیار خوبی بود و هست. امروز هم در عرصه سیاسی کشور معتقدم نظر مثبت و منفی خارجی ها نباید تاثیرگزار باشد.  روشن ترین مثال آن حقوق بشر است. رعایت حقوق بشر یک ارزش است. آیا کسی که دفاع از حقوق بشر را هم راستائی با غربیها می داند، و لذا آن را از دستور سیاسی جریان و حزب خود پاک می کند و به مدافعان حقوق بشر اتهام می زند که طبق خواسته غربیها عمل می کنند، نگاه به خارج ندارد؟ من این را هم نگاه به خارج می دانم. دهها مثال برای این نوع نگاه به خارج وجود دارد که شمارش آنها کار سختی نیست. ولی این نوع نگاه به خارج پرونده سازی ندارد!

۰۴ آذر ۱۳۸۲
ما هم اومدیم!

دیشب در این بلبشوی داخل ایران در مورد عید فطر که مردم منتظر بودند که آیا بشه، آیا نشه، دوستی به من زنگ زد که خبر راه اندازی سایت اعلام شده. یکی دو ماهی بود که با بر و بچه های سایت باز، مشغول راه اندازی و تکمیل این سایت بودم. روی ایمیلم دیدم که یکی از دوستان اهل فرهنگ ایمیل زده، و طبق اصطلاح فرهنگ خودش نوشته استاد، در صفحه اول گویا هستید. دوستانی که دو ماه بود ما را علاف کرده بودند و هرروز خرامان خرامان بخش کوچکی از سایت را آماده می کردند، دستپاچه شده بودند. همه چیز درست بود، مگر ارسال ایمیل . بنده های خدا تا صبح بیدار بودند. مرتب هم sms می فرستادند که hit سایت بالا رفته. صد تا، دویست تا، هزار تا، دوهزار تا، تا سه ساعت بعد از اعلام دوهزار و چهارصد تا. بالا رفتن hit رابطه مستقیمی با فشار خون بچه ها پیدا کرده بود که نمی توانستند ایمیل سایت را درست کنند. در همین جا  از همه کسانی که پیام فرستادند و من نتوانستم آنرا ببینم عذر خواهی می کنم. اعلام ناخواسته ای بود و ما هم مثل همه چیز نا خواسته دچار مشکل شدیم! از امروز ظهر ساعت 15:30 ایمیل هم راه اندازی شده. اگر کسی خیلی علاقه دارد پیام بدهد، شرمنده، تکرار کند.

نکته دیگر:

خیلی ها لطف کرده کردند و لینک دادند و لطف بیشتر اینکه خیلی ها در مورد این سایت مطلب نوشته بودند. من از همه آنها که با هر ادبیاتی نوشته اند تشکر می کنم. فقط نمی دانم چرا این عزیزان فکر کرده اند که من می خواستم از این راه محبوب شوم، یاطرحی  پشت این کار است. دست دشمن را در میان می بینند و نهایتاً به روانکاوی بنده و شخصیت بنده پرداخته اند. البته با تشکر مجدد از همه آنها، من برای خودم مثل همه افراد حق و حقوق قائلم که آنچه را دوست دارم، بنویسم. خودم باشم و دلم. و اصلاًً هم به روانکاوی و روانشناسی احتیاج ندارد. بابا، در این دنیای سیاه و سفید، رنگهای دیگری هم هستند. من خودم را یکی از علاقمندان به رنگهای غیر از سیاه و سفید می دانم. جرأت آنرا هم داشته ام که صاف و پوست کنده نظراتم را بگویم و صد البته این حق را هم برای همه قائلم که با دیدگاههای من مخالف باشند. اصلا خوبی محیط سایت و وبلاگ همین است که همه بتوانند حرف بزنند.

در هر حال ازهمه 12870 نفری که تا ساعت 15:30 بعد از ظهر که این یادداشت را می نویسم  سایت رابالا برده اند ، تشکر می کنم.

از کسانی که سایت را معرفی کرده اند، لینک داده اند، نقد کرده اند، بد گفته اند، تعریف کرده اند خیلی متشکرم. حتما همه اینها راهنمای ادامه کارم خواهد بود.

از همه این حرفها گذشته، وظیفه خودم می دانم از دوستان خیلی خوبم، نیما رسول زاده و سامان سیف الهی که مرا در راه اندازی این سایت کمک کرده و می کنند تشکر کنم.

راستی به خدا من آخرین نفری نبودم که با شواردنادزه ملاقات کرده باشم که طفلک همزمان با این لینک سقوط کرده باشد. 25 روز پیش با او دیدار داشتم! حالا قضیه چائوشسکو

         رئیس جمهور رومانی  که شب بازگشت از ایران اعدام شد حساب دیگه ای داشت!

۱۵ آبان ۱۳۸۲
چرا سايت را راه اندازي کردم؟
شايد براي شما اين سوال مطرح شود که چرا سايت راه انداخته ام. ما را چه به اين کارها؟
واقعيتش اين است که به چند دليل ساده:

1.       دوسالي است که هر روز با اينترنت کار مي کنم. تقريباً سايت و وبلاگهاي همه شما ايراني ها را ديده ام و از خواندن بسياري از آنان لذت برده ام، علاقه ام به اينترنت مرا واداشت که سايت درست کنم.

2.       خيلي مصاحبه کرده بودم و مقاله نوشته بودم. بعضي از آنها هم مهم بود. مي خواستم در يک جا آنها را جمع آوري کنم.

3.       خيلي روزها دوست داشتم مطلبي بنويسم. با وبلاگ نمي شد. بهانه اي مي خواستم که اظهار نظرهاي کوتاه بکنم. خيلي هم سعي دارم هر روز چيز بنويسم. فارغ از همه مسئوليتهاي سياسي و حقوقی ام.

4.       شش، هفت ماهي است که موبايلم را دوربين دار کرده ام. خيلي عکس هاي ويژه از شخصيت هاي ريز و درشت برداشته ام. گفتم شايد ديدن بعضی از اين عکس ها براي مخاطبان مفيد و جالب باشد. خودم هم خيلي عکسهاي خوب و با مزه داشتم آنها را هم مي خواستم در سايت بگذارم.

5.       قصد دارم بعضي وقتها بعضي از دوستانم و يا به عبارتي مقامات را در سايتم دعوت کنم تا شماها از آنان سئوالاتتان را بپرسيد.

6.        و نهايتاً اينکه اگر خودم هم توانستم به سئوالي پاسخ بدهم، اين امکان را فراهم نمايم.

 

            سيد محمد علي ابطحي          

۱۱ آبان ۱۳۸۲
مراسم تحلیف الهام علی اف در آذربایجان

در روز جمعه 9/8/82 چند ساعتی برای شرکت در مراسم تحلیف الهام علی اف پسر حیدر علی اف که به تازگی رئیس جمهور آذربایجان شده به باکو رفتم. به چند نکته جالب برخورد کردم. اولاً سرنوشت حیدر علی اف نامعلوم است. اخبار رسمی اینست که وی در بیمارستان و مریض است. ولی هیچ یک از ما شرکت کنندگان رسمی نه می توانستیم حالش را  بپرسیم و تقاضای شفای عاجل کنیم و نه تسلیت بگوییم. گویا اصلاً حیدر علی افی در کار نبوده و دیگر اینکه د رمراسم پرشکوه تحلیف که از کشورهای آسیای میانه، روسیه و ترکیه و ایران هیأت های رسمی آمده بودند، الهام به قانون اساسی و قرآن سوگند خورد.

 

مراسم زیبا و پرشکوهی بود. از روزه و روزه داری هم اصلاً خبری نبود. حتی در ظاهر. ما که روزه بودیم توسط شیخ الاسلام شهر به منزلش که کاخ زیبایی بود دعوت شده بودیم. از اینکه همراهان از کاخ زیبای وی در تعجب بودند، خندید و با زبان نیمه فارسی، نیمه ترکی گفت که شما  در ایران این همه آیت الله دارید و من در این کشور تنها آیت الله هستم و لذا این کاخ به من می رسد.

 

 

بعد از افطاری مراسم شام رسمی بود. همه نوع مشروبات الکلی سرو می کردند و مراسم رقص و آواز بود. ما رفتیم که قبل از این مراسم با الهام، رئیس جمهور جدید خداحافظی کنیم و به تهران برگردیم. شیخ الاسلام هم باز همراه ما بود ولی با کلاه و بدون عمامه و قبا. پرسیدم مگر نباید با لباس رسمی شرکت کنید، باز با همان لهجه شیرین گفت: آنجا جای عمامه نیست. خانمها زیادند و عرق می خورند و رقص می کنند! وقتی دید که ما خیلی به این مسائل گیر دادیم گفت آقاجان شوما از جمهوری ایسلامی آمده اید. ما بعد از هفتاد سال کومونیستی تازه موسلمان شده ایم. همین مقدار دین داری کافی است. این هم استدلالی بود دیگر.

 

 

در هر حال ضمن تبریک به الهام علی اف از او خداحافظی کردیم و شبانه به تهران آمدیم. از سفر، هیأت ایرانی خیلی راضی بودند. نکته دیگری که برایم جالب بود، اینکه من در کنار ادوارد شوارد نانزه رئیس جمهور فعلی گرجستان و وزیر خارجه قبلی اتحادیه جماهیر شوروی نشسته بودم. هرچه خواستم با انگلیسی دست و پاشکسته ای که بلد بودم با او حرف بزنم، دیدم حتی مسائل ابتدایی را هم نمی تواند به انگلیسی تکلم کند. خیلی برایم عجیب بود.

 

۰۷ مهر ۱۳۸۲
ماجرای شکایت ازکیهان و گویاآ

چندی پیش در روزنامه ها خواندم که قرار است شکایت من از روزنامه کیهان و گویاآ تعقیب شود. اصلاً یادم نبود که من ماهها پیش شکایت کرده بودم. کیهان که در نوشتن مطالب علیه افراد و منجمله من سابقه طولانی دارد ولی ماجرای شکایت از این قرار بود که بعد از مصاحبه با سایت کاپوچینو مطلبی را شخصی بنام نوریزاد نوشته بود که در آن ادعا کرده بود من در بیروت و سواحل دریایی شهر با شورت بالای زانو راه می رفته ام. و خیمه حزب الله را به نفع اسرائیل در هم می کوبیدم. با اینکه نه به قیافه من می آمد و نه با اعتقاداتم سازگار بود که در شهر کوچک و پر جمعیت بیروت که بسیاری من را می شناختند با شورت بالای زانو راه بروم و طبعاً معلوم بود که دروغ است، اما شکایت کردم که جایی ثبت شود. گمان هم نمی کردم که کسی مطلبی علیه ما را تعقیب قضایی کند! سایت گویاآ هم نوشته بود که از شهرداری 3 میلیارد تراکم مجانی گرفته ام.این مساله هم در پرونده های شهرداری خیلی راحت قابل اثبات بود که دروغ است و یک ریال هم تراکم نگرفته ام و اصلاً هیچ مراوده مالی در هیچ وقت با شهرداری نداشته ام ولی باز هم برای اینکه ثبت کنم شکایت کردم. بعد ها سایت افشاء درست شد. خیلی دروغهای بامزه می نوشت، مثل اینکه یک کلاس رقص در تهران به دختران من بطور اختصاصی رقص ایرانی و اسپانیولی درس می دهد. یا اینکه وقتی برای یک مأموریت رسمی به امارات رفته بودم بر اساس گزارشی که لابد از مراکز رسمی گرفته بود، در همان روز پروازم آورده بود که من برای شرکت در کنسرت ایرانی ها عازم دوبی شدم. دیدم شکایت کردن فایده ندارد. سنگ مفت، گنجشک مفت. اتهام به ماها که از نظر سیاسی مورد قبول آن جماعت نیستیم ثواب دارد. دیگر نه شکایت کردم و نه نامه نوشتم. ولی همواره با خودم فکر می کنم که چه خوب بود اگر در میدان سیاست مردانه دعوا می کردند و به این نوع خباثت که ضرری هم برای ما ندارد وارد نمی شدند. ولی اگر چنین بود که چنان نبودند!

در این مورد بهتر است که همه شان را به خدا واگذاریم.

۰۶ مهر ۱۳۸۲
آزادی دو مستند ساز و جریان شیرین عبادی

بعد از جلسه استیضاح آقای معتمدی، وزیر پست و تلگراف و تلفن از مجلس بیرون می آمدم که از میان خبرنگارانی که آنجا حاضرند، یکی پرسید: آقای ابطحی شما در مراسم استقبال از دو مستند ساز ایرانی در فرودگاه شرکت داشتید؟ گفتم نه. پرسید پس چرا در مراسم استقبال از خانم عبادی شرکت داشتید؟ چون ربط بین این دو را نمی دانستم، سکوت کردم و پاسخ ندادم. به دفترم آمدم دیدم روزنامه جمهوری اسلامی نوشته در مراسم استقبال از دو مستند ساز ایرانی که از بند زندان آمریکایی ها در عراق رهایی یافته اند، رمضانزاده و ابطحی نبودند. این شیوه نو و تازه ای بود که نبودن در استقبال خبر باشد.

من به سهم خودم از اینکه دو هموطن از زندان آمریکایی ها رهایی یافته اند خیلی خوشحال هستم و آرزو دارم هیچ هموطنی در زندانها نباشد و لی ربط بین این دو را نفهمیدم. خواستم از شما کمک بگیرم. مختصر ومفید!

۰۵ مهر ۱۳۸۲
یاداشتهای پراکنده از چایزه صلح نوبل(2)

با یکی از بزرگان کشور برخورد کردم. پرسید از همه دیدگاههای خانم عبادی اطلاع داری که چنین دفاعی از اهداء جایزه صلح نوبل به خانم عبادی در مصاحبه ات کردی. گفتم این یک حادثه ملی است. من به نمایندگی از رئیس جمهور به استقبال تیم فوتبال هم وقتی که از استرالیا بر می گشتند رفتم. آن هم یک حادثه ملی بود. از اعتقادات و رفتار هیچ یک از فوتبالیست ها هم خبر نداشتم. وقتی لاله و لادن به بیمارستان می رفتند، یک اتفاق مهم بود که آنها ایرانی بودند. رئیس جمهور هم وقتی بیانیه داد نه از عقاید لاله و لادن خبر داشت و نه رفتارهای فردی آنان را می دانست. حوادث ملی مال کشورمان است.

در جلسه دیدار شورای معاونین پارلمانی با رئیس مجلس، به آقای کروبی گفتم شما قصد تبریک به خانم عبادی را نداری، خنده ای نمود. بعد از چند دقیقه پرسید اگر خانم عبادی یک شال کوچکی که نشانه حجاب باشد بر سر داشت چه اشکال داشت، چرا اینکار را نکرد. من هم حرف آقای کروبی را قبول داشتم. در جهان اسلام و ایران هم در آن صورت خانم عبادی احترام بیشتری برای خود بر می انگیخت. راستی لازم است یادآوری کنم که خانم عبادی خواهر آقای دکتر عبادی معاون آقای دکتر عبادی، معاون آقای عارف معاون اول ریاست جمهوری و از همکاران نزدیک ماست.

 

·          سه شنبه

در جلسه علنی مجلس به همراه رئیس جمهور شرکت کردم. بعد از جلسه، خبرنگاران آماده سئوال و پرسش بودند. آقای خاتمی گفت اول سئوالهایتان را بگویید تا یکی یکی جواب بدهم. چون در آن ازدحام معلوم نبود. سه سوال اصلی مطرح شد. مسئله جایزه نوبل، برنامه فن آوری اتمی و کنفرانس اسلامی مطرح شد.رئیس جمهور در مورد خانم عبادی حرفهایش را زد. دختر خانمی که کم تجربه بود وسط صحبت آقای خاتمی پرید که چرا بیانیه رسمی ندادید، آقای خاتمی پاسخ داد همین حرفها صحبت های رسمی من است. باز داد زد نه این این ماجرا خیلی مهم است و باید بیانیه رسمی می دادید، که به هر دلیل رئیس جمهور پاسخ داد نه خیلی هم مهم نیست و بعد تاریخچه نوبل را گفت. بعد از ظهر کیهان در آمد و در آن نوشته بود که رئیس جمهور گفته این جایزه مهم نیست، و و گفته بگین و سادات که مرد صلح نبودندکه جایزه را گرفته اند. معاون ارتباطات دفتر رئیس جمهور تماس گرفت که رئیس جمهور گفته که کی من با خبرنگاران این صحبتها را کرده ام، تکذیب کنید. برای ما هم خیلی تعجب بر انگیز بود.دوستان دفتر رئیس جمهور با ارسال تکذیبیه کمی جلوی این موج را گرفتند. من پیش آقای خاتمی بودم. وقتی گفتم من امشب در استقبال مردم از ایشان شرکت می کنم، توصیه کرد که اگر خبرنگاران پرسیدند ، بگو به همان شکل که سوء استفاده از جایزه صلح نوبل بد است، تحریف و سوء استفاده از سخنان رئیس جمهور هم نابجاست. من هم مصاحبه کردم. من و بسیاری از دوستان نزدیک رئیس جمهور بیشتر وقت بعد از ظهرمان به پاسخ اعتراضات دوستان و مسؤلان گذشت، که کیهان خوانده بودند. ما پاسخ فوق را می دادیم که دفتر رئیس جمهور که مرجع رسمی است آن را تکذیب کرده است.

از فرودگاه پرسیدم که پرواز کی می نشیند، ساعت 21:15 دقیقه را را اعلام کردند. ساعت 7:30 دقیقه از منزلم در نیاوران را ه افتادم که به موقع برسم. ستاریفر و رمضانزاده هم می آمدند. وسط راه عبد الله رمضانزاده زنگ زد که راه خیلی شلوغ است. از ستاریفر هم پرسیدم گفت من از میدان آزادی پیاده به طرف فرودگاه می روم، ماشین نمی رود. قرار بود ما به پاویون دولت برویم و در پای پلکان، ایشان را رسماً استقبال کنیم. ساعت 8:15 دقیقه به میدان آزادی رسیدیم. آنقدر ترافیک بود که گویا اتومبیل را پارک کرده بودیم. محسن میردامادی زنگ زد که من هم در ترافیک مانده ام. از پاویون زنگ زدند که هواپیما رسیده است، ما داریم می رویم و من همچنان در ترافیک.

بالاخره با هر زوری بود ساعت 9:20 دقیقه به پاویون رسیدیم. دوستان رفته بودند. با بی سیم سؤال کردند گفتند که مراسم استقبال رسمی از خانم عبادی پایان یافته و ایشان به داخل مردم رفته اند. با یک اتومبیل از داخل باند فرودگاه به سالن حجاج رفتم. دیدم خانم عبادی دارد از دربی که بیرون رفته بود بر می گردد. مادر و دخترش همراهش بودند. ظاهراً رفته بود داخل جمعیت و امکان بیرون رفتن نداشت و تنهایی برگشته بود. دوستان دولت و مجلس هم بیرون مانده بودند. سلام و احوال پرسی کردم. بسیار با تواضع پاسخ داد و تشکر کرد. هم از مصاحبه ام و هم از حضورم. با هم به اطاقی رفتیم و کمی هم صحبت شدیم. یک ساعتی برای تنظیم برنامه خروجشان طول کشید که با هم ماندیم و بعد خداحافظی کردیم.

ستاریفر که از دوران دانشجویی با او آشنا بود مادرش را برد. خبرنگار صدا و سیما جلو آمد و پرسید که چه اشتراک فکری بین شما و خانم عبادی هست که به استقبال ایشان آمده اید. گفتم اشتراک ایرانی بودن. و اینکه افتخار ایران است که برای اولین بار یک زن مسلمان ایرانی جایزه نوبل را می برد. در آن شلوغی میردامادی، رمضانزاده، بهزادیان و خانم ها: امانی، اشراقی، حقیقت جو، جلودارزاده و شهیدی را هم دیدم.

 

در مسیر بازگشت به منزل یکی از دوستانم زنگ زد: از داخل مردم صدای شعار ها را به گوشم رساند. به خصوص شعارهای علیه آقای خاتمی که به اعتقاد او ناشی از مصاحبه امروز رئیس جمهور بود. از اینکه در هر جایی و به هر مناسبتی مردم آزادانه و بی خطر احساس می کنند می توانند علیه رئیس جمهور شعار بدهند، خوشحال شدم.

 

·          چهار شنبه

تیتر کیهان علیه نزدیکان رئیس جمهور بود که تلاش مذبوحانه کرده اند تا رئیس جمهور را سانسور کنند. خیلی ها هم مرتب زنگ می زدند و تشکر می کردند. خیلی ها هم همچنان زنگ می زدند که چرا آقای خاتمی این مصاحبه را کرده و می گفتند حرفهای شما بی اثر است. عجب گیری کرده ایم ها!

دیگه بسه نوشتن

۰۴ مهر ۱۳۸۲
يادداشت هاي پراکنده از جايزه صلح نوبل(1)

·          جمعه 18/7/82

روز جمعه از تعطيلي استفاده کرده بودم و در منزل مشغول مرتب کردن CD هاي بهم ريخته ام بودم. حدود ساعت دو بود که بوق sms موبايل توجهم را جلب کرد. دليري خبرنگار جوان روزنامه ايران پيغام فرستاده بود که خانم شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل شد. باورم نشد. بيشتر به شوخي شبيه بود. به تلويزيون خودمان پناه بردم، خبري نبود. به سراغ رسانه هاي بيگانه رفتم، ديدم نه خبر درست است. خيلي خوشحال شدم. به عنوان يک ايراني احساس غرور کردم. بعد از چند دقيقه خبرنگار رويتر در تهران روي موبايلم زنگ زد، تبريک گفت و تبريک شنيد. گفت آيا حاضريد در اين مورد اظهار نظر کنيد، بي ترديد و پرس و جو و مشورت قبول کردم. همانجا ابراز خوشحالي کردم. به خانم عبادي تبريک گفتم و آرزو کردم که ديدگاههاي حقوق بشري و اهدا اين جايزه به اين ايراني پرنشاط باعث شود که در ايران روند دفاع از حقوق بشر و آزادي سرعت بيشتري پيدا کند. بلافاصله خبرگزاري فرانسه تماس گرفت، همان حرفها را تکرار کردم. ايسناي خودمان هم که بچه هاي پر نشاطي دارد تماس گرفتند، با تاخير با آنها هم مصاحبه کردم و ابراز خوشحالي نمودم. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که خبرنگار اسوشيتدپرس تماس گرفت و گفت با عبدالله رمضانزاده مصاحبه کرده ايم، ولي بعد از مصاحبه گفته از آن استفاده نکنيد. گفتم بعداً زنگ بزنيد تا با رمضانزاده صحبت کنم. عبدالله خودش زنگ زد که آيا تو اظهار نظر کرده اي، گفتم بله و ترديدي نداشته ام. گفت من سخنگوي دولتم و هنوز نتوانسته ام هماهنگ کنم. گفتم من که حرف زدم و اين جايزه را افتخار ايران مي دانم. تلاش وسيعي کردم که ساير دوستان هم صحبت کنند.مصاحبه خانم عبادي را که گوش کردم، بيشتر خوشحال شدم که اين مصاحبه را کرده ام. واقعاً هم اعتقادم اين بود که خانم عبادي با اين جايزه نام ايران و تلاشگران براي اصلاحات و حقوق بشر را پر آوازه کرده است. و اين افتخار ملي است. و از اينکه اولين کسي بودم که از داخل حکومت اعلام نظر کردم خوشحال تر بودم. نزديک مغرب بود که رمضانزاده زنگ زد که هماهنگي هاي لازم را کرده ام و قرار بر اين شده که دولت جمهوري اسلامي هم رسماً اعلام نظر کند. مسجدجامعي هم بيانيه داد.

شب برادر خانمم به منزل ما آمده بود. داشتم با تلويزيون MBC و الجزيره مستقيماً به زبان عربي همان نظر ها را که داده بودم مصاحبه مي کردم. وي که آدم سياسي هم هست پرسيد چرا اينقدر به اين مساله اهميت مي دهيد؟ گفتم که اين اولين بار است که ايران جايزه صلح نوبل را مي برد. آنهم کسي اين جايزه را برده که براي احيا روند اصلاحات تلاشهاي فراوان کرده است. خيلي تعجب کرد، گفت تلويزيون گفته يک موسسه نروژي جايزه خودش را به خانم عبادي داده!! تازه متوجه شده بود اين جايزه يک موسسه نروژي، جايزه نوبل است.

 

·          شنبه 19/7/82

روزنامه ها را ديدم. تقسيم بندي علني شده بود. اصلاح طلب ها حامي و محافظه کاران دلخور مي نمودند. نتوانستم با هيچ عقل و هيچ بنياني بفهمم که چرا بايد عده اي دلخور شوند. وقتي عده از آنها هم با من تماس گرفتند که چرا اين جور موضع گرفته اي، بيشتر تعجب کردم.

ولي ديدم اين مساله هم در ادامه اختلاف ديدگاههاي اين سالهاست. تازه مگر کداميک از کساني که افتخار ملي براي کشور مي آفرينند و مورد تشويق مردم قرار مي گيرند به معناي آن است که تمام ديدگاهها و رفتارهاي فردي و اجتماعي آنان مورد مورد قبول همه بوده است! خوشمزه تر اينکه يک روزنامه شوهر خانم عبادي را پورزند معرفي کرده بود! سيل حمايت ها هم بالا گرفته بود.

 

·          دوشنبه 20/7/82

يکي از موثران محافظه کاران را در جلسه اي ديدم. مي گفت اينقدر بي آبرويي کرديد و از اين خانم بي حجاب حمايت کرديد که ديشب تلويزيون هاي لس آنجلس حسابي مسخره ات مي کردند که از شرايط سوء استفاده کرده اي ، يا اينکه خانم عبادي جايزه را به خاطر مبارزات سياسي عليه جمهوري اسلامي گرفته است، معاون رئيس جمهور از اين ماجرا سوء استفاده کرده و از خانم عبادي تجليل کرده است. ديدم منطق پير و پاتال هاي تلويزيون گردان لس آنجلس همان منطقي است که تندروهاي بی منطق خودمان دارند که مي گويند جايزه سياسي است و بايد در برابر آن ايستاد! باز بيشتر خوشحال شدم که احساس کردم مردم ايران نه به اين داخلي هاي تندرو و نه به تلويزيون گردان هاي خارج از کشور کاردارند. به خانم عبادي تبريک مي گويند براي آنکه ايراني است و از همه توقع دارند که در اين شادي با آنها شريک باشند. و من نيز خودم را يکي از آنان احساس کردم. که بنا به اعتقاداتم حرف مي زنم و کار مي کنم. از همه اينها گذشته باز هم به خانم عبادي تبريک مي گويم.

۰۳ مهر ۱۳۸۲
براي چاقها

دوستي دارم خيلي چاق تر از خودم. يکي از دوستان ديگرم به طنز از او ياد مي کرد که وقتي از ميدان تجريش واردخيابان شريعتي مي شود مي گويد همه ساندويچ فروشها برايش دست بلند مي کنند و چاق سلامتي برايش مي فرستند.

بدترين راه اذيت کردنش هم اينست که نسبت به چاقي اش حرف بزنيم. به همان ميزان که از خوردن لذت مي برد، از رژيم (البته نه به معناي سياسي آن!) متنفر است. اهل فلسفه هم هست، مرتب براي خوردنش استدلال مي کند، آنهم از نوع فلسفي آن. مي گويد دو مکتب در مورد زندگي وجود دارد. يکي از آنها که به عرض زندگي دلخوش است و ديگري آنها به طول زندگي فکر مي کند. اعتقاد فلسفي اش اينست که: از زندگي بايد لذت برد و براي آينده اي که معلوم نيست چه سرنوشتي دارد نبايد لذت زندگي را نابود کرد. مي گويد چه فايده اي دارد که رنج بکشم تا بيشتر عمر کنم، که تازه معلوم هم نيست واقعاً بيشتر عمر داشته باشم. از غزالي و سعدي و بزرگان هم شاهد مي آورد که بسياري از بزرگان جهان به عرض زندگي فکر مي کرده اند نه به طول آن و لذا مي گويد تا مي توان بايد خورد و از لذت آن بهره گرفت.

بقول بچه هاي امروز بايد گفت که واقعاً استدلال خفني دارد و يک جوري به دل ما چاقها مي نشيند! اصلا مگر همه بايد لاغر باشند تا خوب باشند؟ مي گويند چاقي و شکم داشتن در مصر جزو زيبايي شناخته مي شود.نمي دانم اين حرف راست است يا خير؟ ولي خدا کند که در همه جا اينطور بشود تا يک عمر را انسان از ترس چاق شدن با رنج طي نکند. اين هم به خاطر همبستگي صنفي ما چاقها. راستي ببخشيد که يادداشت امروز خيلي چرند از کار در آمد.

۰۲ مهر ۱۳۸۲
افطاری گل آقا

هر ساله شب جمعه اول ماه رمضان، گل آقا در محل مؤسسه گل آقا افطاری دارد. سالهاست که این رسم هست. از همه هم دعوت می کند. علاقمند است که گل آقا را فرا جناحی بدانند، طبعاً به خاطر این علاقمندی از جناحهای مختلف هم دعوت میکند.

 

 

امسال هم شب جمعه اول ما ه رمضان این مراسم افطاری برگزار شد. بعد از آنکه همه افطار کردند چند جمله ای خود آقای صابری سخنرانی کرد. این هم طبق معمول سنواتی بود. نکاتی مطرح شد که ذکر آنها خالی از لطف نبود. اول اینکه گفت من همیشه دوست دارم که این افطاری فرا جناحی باشد. از جناح مقابل اصلاحات هم خیلی دعوت کرده ام ولی در عین حال فضای اکثریت افراد اصلاح طلبانه است. این به خاطر گوشت تلخی آن جناح است و نه عدم دعوت گل آقا. نکته دوم اینکه بحثی را با این مضمون شروع کرد: پذیرش شجاعانه پروتکل خفت بار الحاقی را به مردم ایران تبریک و تسلیت می گویم! جمله نغزی بود. بعد از آن یادی از آقای هاشم آغاجری کرد و گفت این بچه هایی که روزه سیاسی می گیرند خیلی هم دلشان برای زندانی ها نمی سوزد. همین مصطفی تاج زاده، اگر بفهمد که هاشم را اعدام کرده اند خیلی خوشحال می شود که از جنازه آغاجری بهره برداری کند. و اضافه کرد من از آغاجری نام بردم چون از بقیه زندانیان معتدل تر بود. حالا چرا او به اعدام محکوم شده، والله اعلم. از روزنامه نگارهای جلسه هم خواست که بنویسند یاد آغاجری گرامی داشته شد تا در زندان لبخندی بر لبش بیاورد و بعد هم کلی از مشکلات کاری خودش و مؤسسه اش گفت.

من که با صابری از سالهای دور  و از ایام ارشاد آشنایی دارم، به شدت به مراتب اعتدال شخصیت همه جانبه او اعتقاد دارم. چنانکه در این جلسه تجدید بیعت کرد با رهبر معظم انقلاب و اعلام حمایت از مشی و روند آقای خاتمی. ای کاش مجله اش را نمی بست. اگرچه در دوران فعلی توقع مردم از طنز سیاسی خیلی از آنچه گل آقا می نوشت، بیشتر است ولی نباید فراموش کرد که گل آقا بنیانگذار مکتب طنز سیاسی در ایران است. و بسیارند کسانی که هنوز آن سبک را می پسندند. در پایان، صابری متن نامه آقای خاتمی به این مهمانی را خواند. نامه قشنگی بود.

 

 

8   4       ۲۱۸    ۲۱۹    ۲۲۰    ۲۲۱    ۲۲۲    ۲۲۳    ۲۲۴    ۲۲۵    ۲۲۶    ۲۲۷    ۲۲۸      3 7
© Copyright 2003-2019, Webneveshteha.com. All rights reserved.