۱۰ آذر ۱۳۹۳
اجلاس وزیران ارتباطات کشورهای اسلامی و رسالت مقابله با افراطیگری
اجلاس وزیران اطلاعرسانی کشورهای اسلامی این هفته در تهران آغاز به کار میکند. از سالها پیش و بعد از جدی و فراگیر شدن انقلاب ارتباطات، بی آنکه توجه ویژهای به آن شود، مهمترین و اثرگذارترین بخش هر جامعه حوزه اطلاعرسانی و ارتباطات شده است. وزیران این حوزه تأثیری که دارند، بیشتر از تأثیر بخشهای نظامی و اقتصادی و سیاسی است. این فرصت را مغتنم میدانم و نکاتی را در این باب مطرح میکنم: 1- تلخی و شیرینی حوادث دنیا، فعلاً براساس ارتباطات شکل میگیرد. فراوانی امکان اطلاعرسانی و سهل بودن آن باعث شده مخاطبان رسانهها به مراتب افزونتر از گذشته باشند. تقریباً هر کس که ابتداییترین امکان ارتباطی دارد، میتواند مخاطب رسانهها باشد. در گذشته مخاطبیابی از مشکلات رسانهها بود. اکنون فراوانی مخاطب موضوع قابلتوجهی شده است، به این دلیل است که نقش رسانهها و نقش وزیران و مسئولان اطلاعرسانی به تأثیرگذارترین نقش تبدیل شده است. 2- جهان اسلام پس از فراگیر شدن انقلاب ارتباطات دچار بحران جدی شدهاست. افراطیترین افراد و جریانات در درون جوامع اسلامی که همواره اقلیت کمشماری در جهان اسلام شناخته میشدند، بخوبی از تکنولوژی ارتباطات استفاده کردند و توانستند صدای خود را با قدرت و قوت به گوش جوامع جهانی برسانند. استفاده وحشتناک آنها از ابزارهای جنایتکارانه و خشن، عامل دیگری بود که تصویر و صدای بلند آنها را دنیا هم شنید و هم دید. این بازی جنایتکارانه که توسط گروهی کمشمار در چارچوب القاعده و داعش شکل گرفت، در بستر رسانهها تبدیل به جنگ تمامعیار و عامل اسلامهراسی جهانی شد. اگرچه در این میان غربیها و امریکاییها که خالق القاعده و داعش بودند، یکی را به نام مبارزه با اتحاد جماهیر شوروی و دیگری را به نام مبارزه با دولت سوریه سازماندهی کردند و بعد از رشد وسیعشان، جاخالی دادند و تمام بار آن را به درون جهان اسلام منتقل کردند. در هر حال اسلام قربانی این موج خشونتآمیز شد. وظیفه وزیران اطلاعرسانی کشورهای اسلامی در مبارزه سختی که افکار عمومی جهان درگیر آن شده و اسلام را با تنفر نگاه میکنند، بسیار حساس است. مهمترین وظیفه آنان این است که تابلوی اسلام رحمانی را که پیامبر رحمت بر آن تأکید داشت به جهان نشان دهند. جدا کردن صف بدنه اصلی جامعه اسلامی از خشونتمحوران از بزرگترین رسالتهای رسانههای فعلی جهان اسلام است. 3- صدای افراطیون به این دلیل نیز در بین جوانان مسلمان پژواک دارد که: رسانههای دولتی و حکومتی در بسیاری از کشورها نسبت به ستم و ظلمی که بر مسلمانان می رود، سکوت میکنند. ماجرای فلسطین یکی از آنها است. وقتی رسانههای رسمی در برابر ستمهای بزرگ که عرف جهان نیز آن را ستم میداند، سکوت میکنند، افراطیون جای خالی آنها را پر میکنند. همچنانکه بسیاری از رسانههای رسمی جهان اسلام، ستمهای داخلی و دیکتاتورهای محلی را نادیده میگیرند. تصور بسیاری از جوانان ساده دل و حتی مؤمنی که جذب جریانات افراطی میشوند، این است که آنها با ستم غرب مبارزه میکنند. اگر صدای عدالتخواهی همزمان با تبلیغ اسلام متعادل و میانه آمیخته شود، تأثیر شگرفی خواهد داشت. وزیران اطلاعرسانی در تهران باید توجه کنند که افکار عمومی جهان علیه اسلام طرفدار خشونت بسیج شده است. آنها جبهه مقدم مبارزه با اسلامهراسی هستند.

۰۱ آذر ۱۳۹۳
قم وهمایش مبارزه با تکفیری ها. باید ها ونبایدها
قرار است این ایام در قم و تحت رعایت مرجعیت سمیناری با نام خطر جریان های تکفیری برگزار شود. کار مهم و بزگی است. جریان های تکفیری و تند رو در دنیای اسلام عامل تهاجم به دین و انتقام غرب از اسلام شده اند و به این بهانه کمر به نابودی آبرو و هویت صلح طلب و انسان دوستانه دین نبی رحمت بسته اند.به این دلیل هر حرکتی که بتواند صف اسلام واقعی را از این جریانات افراطی جدا کند، گام مهم و قابل تقدیری است. این سمینار در قم به دلایلی بسیار پر اهمیت می تواند باشد: الف: این مراسم بنام مرجعیت است. تا کنون وادی مقابله و یا حمایت از تفکر افراطی مذهبی با حکومت ها بود. اولین بار است که این مساله مورد توجه رهبران دینی قرار می گیرد. الازهر هم در کمتر از ۲۰ روز آینده سمیناری با همین عنوان دارد. فعال شدن قم و الازهر برای جامعه اسلامی بشارت بزرگی است. در این مسایل اگر حوزه های دینی که منبع الهام بخش نیروهای عقیدتی هستند، مقابله جدی با این رفتارها داشته باشند، راه بر افراطیون بسته می شود و حداقل نتیجه اش این است که نیروهای متدین و مومن مخلص جذب این گروه ها نمی شوند. تنها نگرانی این است که این سمینارها به جای آن که محل مقابله با افراط گری باشد، تبدیل به مرکر طرح اختلافات مذهبی شود. شیعه، سنی را و سنی، شیعه را متهم کند که پشت این جریانات افراطی هستند و خود این جلسات عامل افراطی گری جدید شود. مسئولان این سمینارها باید به این نکته مهم توجه نمایند که در این مصاف اساس اسلام با رفتار خشونت آمیز تکفیری ها مورد هجوم قرار گرفته است. اگر این بلیه بزرگ قدرتمند از سر جهان اسلام برداشته شود و سمعه اسلام در افکار عمومی جهان کمتر آسیب ببیند، بعدا فرصت کافی برای بحث عقیدتی و مذهبی خواهد بود. اگر سمینار قم و یا سمینار الازهر به متهم کردن شیعه و یا سنی بگذرد و در آن به صورت قاطع اعلام نشود که اسلام از این رفتارها بری است، خود این سمینار ها می تواند خوراک اسلام ستیزی غربی ها باشد. ب: نمی توان انکار کرد که افراطیون در میان تمام گروه های مذهبی وجود دارند، از جمله افراطیون شیعه و سنی، . در این میان رهبران مذهبی ای هم پیدا میشوند که از این اعتقادات بهرههای سیاسی واقتصادی میبرند و برای بقای خود به آن آتش دامن میزنند. اینها به هیچ حکومت یا مرجعیت مسئولی مرتبط نیستند و انصافا حکومت هایی مثل عربستان و ایران و یا مراجع دینی مثل الازهر و قم و نجف با این جریانات مبارزه کردهاند.باید بپذیریم انکار افراطیون تنها سر در برف کردن و غفلت از خطرات ناشی از این حضور است. از طرفی باید بدانیم که مهار مطلق و یا انکار این افراطیون نه برای جوامع شیعه میسر است و نه برای جوامع سنی مذهب. تمسک شیعه به افراطیون سنی و یا تمسک سنیان به گفتار افراطیون شیعه تنها برای بهانه جویی و فرار کردن از مهار شدن افراطی گری مفید است. افراطیون هستند و در هردومذهب به هم کمک میکنند تا ندای اسلام اصیل کم رنگ شود. راه اصلی این است که مرجعیات و حکومت های اسلامی ضمن محکوم کردن و مخالفت با این گروه ها و جداسازی شیوه و منش خود از این نوع جریانات، صف خود را از آنان جدا کنند. کاری که از سمینارهای قم و الازهر انتظارش میرود. تا دنیا بداند بدنه اصلی مرجعیت دینی شیعه و سنی این رفتارها را جزیی از اسلام نمیشناسد.این سمینار می تواند ج: آخرین نکته اینکه باید توجه داشت که یکی از ریشه های فراگیر شدن این ابتلا وجود ارتباطات سهل و گسترده است. دنیایی است که همه صداها بلند شده است و صدایی نمی تواند مخفی بماند. صدای افراطیون مذهبی نیز بلند است. جوامع اسلامی نیز در طول دهه ها مورد تحقیر غرب بوده اند و به خصوص در مساله فلسطین، اسراییلی ها ستم های فاحشی بر مسلمانان وارد کرده اند و مردم مسلمان هم در سایه بسیاری از حکومت های وابسته نتوانسته اند حقوق اولیه خود را فریاد کنند. به این دلیل صدای افراطیون پژواک پیدا می کند. رهبران شیعه و سنی برای کم کردن جاذبه افراطیون باید از این فضای رسانه ای بهره ببرند و ستم های پیرامونی به خصوص رفتارهای حکومت غاصب فلسطین را مطرح کنند تا صدایشان شنیده شود و مخاطبان صادق جریانات افراطی را جذب کنند. و در عین حال راه را برای افراطیون و تکفیری ها که در جوامع سنی و شیعه رخنه کرده اند سد کنند. برای دست اندرکاران این همایش آرزوی توفیق دارم.

۰۷ آبان ۱۳۹۳
کودتای مصر، آفریدگار داعش
تاکنون در مورد به وجود آمدن داعش نگاه های گوناگونی ایراد شده است که می تواند همه آن ها درست باشد. مهمترینش کمک غرب و عربستان سعودی و ترکیه بود که علاقمند بودند رژیم اسد را سرنگون کنند و این نیروها را کمک کردند تا آن ها قدرتمند شدند و پس از آن دیگر نتوانستند آن ها را مهار نمایند. این تحلیل بیشتر در مورد سیاست گزاران و مسئولان ایدئولوژیک و مدیران عملیاتی داعش صادق است که انگیزه های آنان دینی نیست و رفتار های آنان در چارچوب سیاست تعریف می شود. اما در مقابل تقریبا همه کسانی که باحوادث منطقه و رفتارهای داعش آشنا هستند، اعتقاد دارند که عمده نیروهای عملیاتی آنان افراد متدین و آرمان خواهی هستند که به نظر خودشان با اعتقاد و ایمان مبارزه می کنند. برای این مجموعه های اعتقادی باید تمهید عقیدتی اندیشید. آنها را هر چه بیشتر بمباران کنند، در عقیده خود راسخ تر می شوند و حتی وقتی که اربابان سیاست پیشه شان ناقوس پایان جنگ را بزنند، بنا به تجربه، آنان تازه کار خطرناکتر عقیدتی، تروریستی خود را آغاز میکنند. برای مهار این مجموعه عقیدتی باید راه های غیر تروریستی در مقابل آنان باز شود. به عقیده من کودتای ارتش در مصر یکی از عوامل پنهان و معنوی و یکی از انگیزه های رو آوردن نیروهای با اعتقاد داعشی به تروریسم بود. به تاریخ که نگاه کنیم، اساسا فاجعه اصلی به وجود آمدن نیروهای مومن سلفی تروریست در افغانستان بعد از کودتا علیه موفقیت پارلمانی اسلام گراها در الجزایر بود. وقتی در الجزایر علیه پیروزی دموکراتیک اسلام گرایان در به دست آوردن انتخابات شوراها کودتا شد و معلوم شد جریانات انقلابی و احیانا افراطی از راه مسالمت آمیز نمی توانند در قدرت شریک باشند، افغان العرب شکل گرفت وپس از آن نیروهای آماده و فداکار سرخورده از سراسر جهان عرب و به خصوص الجزایر راهی افعانستان شدند و طالبان و القاعده پایه گزاری شد. در حالی که اگر دنیا از ابتدا و در همان شوراهای شهری الجزایر، اجازه می داد که گروه های افراطی در جایگاه های مدیریتی قرار بگیرند، عملا آن ها را تبدیل به مجموعه های مسئول و پاسخگو می کرد ودنیا و آمریکا و جهان اسلام از ویروس جهالت و خشونت این همه آسیب نمی دید. نیروهای اسلامگرا درصورتی که سرکار می ماندند پارلمان الجزایر چاره ای نداشتند جز اینکه با حفظ شعارهاشان، بخشی از جامعه جهانی باشند. در برابر دولت و مردم پاسخگو باشند. خشونت های ضد مدنی را کنار بگذارند. و کم کم تبدیل به مسلمانان پای بند به اسلامی شوند که به جای نگاه سلفی خشونت بار، اسلام خدای رحمان و رحیم را رواج دهند.در ماجرای به وجود آمدن داعش هم بخشی از انگیزه نیروهایی که با اعتقاد دینی به داعش پیوستند را باید در کودتای مصر علیه اسلام گرایان جستجو کرد. مرسی و گروه اخوان المسلمین که با انتخابات در مصر به حکومت رسیدند کاملا خود را در موضع پاسخگو بودن قرار دادند. توسط آن ها جریانات افراطی امکان مهار شدن داشتند. در همان مدت کوتاهی که اخوان المسلمین و مرسی حکومت کرد آن قدر رعایت مصالح و سیاست های جهانی را کرد که مورد انتقاد خیلی ها قرار گرفت و حتی سفارت اسراییل را هم نبست. با تمام وجود علاقمند بود که خود را جزیی از جامعه جهانی نشان دهد. اما وقتی همین مقدار هم مورد قبول قرار نگرفت و ارتش علیه جریان اسلامگرا کودتا کرد، آغاز نهادینه شدن یک جریان افراطی کلید خورد. اتفاقی که به نسل جدید افراطی مسلمان ثابت می کرد که تنها در سایه افراط خشونت آمیز می توانید خود رااثبات کنید. و به نیروهای اسلام گرای افراطی انگیزه افراطی تر شدن داد. اگر داعش هم در سوریه و عراق به وجود نمی آمد، این افراطیون ظرفیت آن را داشتند تا از جای دیگر سر بر آوردند. درحالی که اگر تمام تلاش دنیا بر این متمرکز می شد که به اسلامگرایان مصری هم ثابت کنند که نسخه دموکراتیک تنها برای غربی ها نیست و به جای گزینه افراط می شود از راه صندوق رای به قدرت رسید امکان کنترل شدن آنها و نرفتن نیروهای اسلامگرا به آغوش افراطی گری فراهم می شد. در ماجرای کودتای مصر حداقل برای نیروهای اهل ایمان اسلامگرای افراطی داعشی ثابت شد که آنها به هیچوجه نمی توانند از راه مسالمت امیز در قدرت حضور داشته باشند و برای اثبات خودشان باید سر ببرند و جنایت کنند تا دیده شوند.این نکته مغفول ماجرای انگیزه بخشی از داعشی هایی است که گمان میکنند اهل عقیده و ایمانند. البته که متاسفانه هزینه معنوی و آبرویی این کار را باید مسلمانان بپردازند و به خشونت متهم شوند ولی انگیزه یابی این رفتارها خیلی مهم است…

۰۱ آبان ۱۳۹۳
مهدوی کنی، آخوند سنتی مداراجوی انقلاب
آیه الله مهدوی کنی جوهره مداراجویی سنتی اش را همیشه حفظ کرده بود. چهره های خشنی که حرف مرد را یکی می دانند و خود و یا دیگری را حق مطلق می شمارند و هرگز انعطافی در زندگی سیاسی آن ها دیده نمی شود، زیادند. اما در بین روحانیون سنتی واصیل قبل و بعد انقلاب کسانی بوده اند و هستند که مردم آن ها را پشتیبان خود می شناسند و در مسایل مختلف به آن ها مراجعه می کنند و مدارا و سعه صدر آن ها، عامل دلگرمی مردم بوده است. این روحانیون به معنای تاریخی آن نقش روحانیت واقعی را در میان مردم بر دوش داشتند. خاطرات آیه الله مهدوی کنی را که می خوانیم، ایشان یکی از این چهره های مطرحی بود که قبل انقلاب رابطه سالم و مهربانانه و پدرانه خوبی با مردم داشت. زندان می رفت، ازامام حرف می زد، تجار بازار به دورش حلقه داشتند، مسجدش آباد بود. درسش را خوب خوانده بود. منبر می رفت. همه اینها محمدرضا مهدوی کنی را به یک چهره آخوند واقعی و البته مهربان تبدیل کرده بود. بعد از پیروزی انقلاب همه این خصوصیات، یک مرز متفاوت کم رنگی برای آقای مهدوی با خیلی ها ایجاد کرد. تهرانی بودن آیه الله و سروکله زدن با متدینان تهران، خود به خود امتیاز دیگری بود که خواه نا خواه اطلاع و اشراف او را بر فضای متوسط جامعه بیشتر می کرد. عدم اطلاع از زندگی جاری بخش عادی جامعه باعث بحران آفرینی های زیادی از سوی بخشی از روحانیون بود که در ابتدای انقلاب و بعد ها زمام امور مردمرا به دست داشتند. کنی بودن آیه الله، که با مسامحه میشود ایشان را تهرانی نامید، دلیل خوبی بود برای اینکه لا اقل با واقعیت های جامعه آن روز تهران و کشور آشنا باشد. بعد انقلاب همه مساجد کمیته انقلاب اسلامی شد. بی حساب و کتاب. خشونت های زیادی رواج یافت.کادر اساسی انقلاب در آن روزها که زیر نظر امام کارگردان کشور بودند، آیه الله مهدوی کنی را برای ریاست کمیته های اتقلاب اسلامی برگزیدند تا با روحیاتی که دارد بتواند جلو خشونت های اولیه انقلاب را بگیرد. همین روحیه مداراخواهش او را در بحران های مختلف در مرزی قرار داد که مورد اعتماد اطراف مختلف جبهه انقلاب باشد. در ماجرای بنی صدر، در ماجرای تسخیر سفارت آمریکا، در مورد بگیر و ببند های بی منطق، ارامش ویژه ای داشت و اعتدالی بر او حاکم بود. ومرز کمی با قرائت رسمی از این ماجراها داشت. اگر چه در رقابت های داخلی، وقتی جامعه روحانیت مبارز در برابر مجمع روحانیون مبارز در مصاف سیاسی قرار می گرفتند تا در انتخاباتی شرکت کنند، آیه الله تمام قد وارد می شد و به دفاع از لیست کاندیدای روحانیت مبارز و جبهه اصولگرایی که عملا ایشان دبیرکلی آن را در طیف گسترده اصولگرایی بر عهده داشت بر می خواست و خیلی مسامحه روا نمی داشت. نقطه مهم دیگر زندگی آیه الله بازگشت سریع به کار آموزش بود. همان ده اول انقلاب جامعه الصادق را درست کرد. دانشجویان آن دانشگاه، نیمه آخوند بودند. دروس حوزوی را تقریبا می خواندند. و درعین حال با رشته های مختلف دانشگاهی به خصوص با زبان های زنده دنیا آشنا می شدند. فارغ التحصیلان آن دانشگاه در مجموع، موفقترین دانشجویان دانشگاه های غیر دولتی بودند. در حقیقت هدف دانشگاه امام صادق کادر سازی برای نظام بود. دانشجویان آن دانشگاه اگر چه همه بر اساس مکتب اصولگرایی آیه الله تربیت نشدند ولی اکثریت آنان با همان گرایشهای اصولگرایانه، در بخش هایی که زیر نظر جریان اصولگرایی بود و و به خصوص، در دوران ریاست جمهوری نهم و دهم در بدنه اجرایی کشور جا گرفتند و کادر نظام، در تعریف اصولگرایی ان شدند. هیچکس و در هیچ مقطعی از شخص ایه الله مهدوی کنی با عنوان افراطی نام نبرده است. او یکی از معیارهای اعتدال بوده است. اما بخشی از دانشجویان داشگاه امام صادق، علیرغم مواضع مهدوی کنی، در موارد زیادی از سردمداران جریانات افراطی بوده اند. آقای مهدوی کنی، اعتقاد راسخی به نظام جمهوری اسلامی داشت. در این هم کسی نمی تواند شک کند.در عین حال مبانی سنتی دینی اش را هم بیش از خیلی از همقطارانش عمل می کردو مراقب آن بود. وجود همزمان این دو عنصر را در روحانیون اصرار داشت. هم می خواست ائمه مساجد خیلی پای بند به قرائت رسمی از حمایت نظام باشند وهم مشی سنتی خود را در مساجد پاس دارند. کاری که در مواردی بسیار دشوار می نمود. وشاید بتوان گفت کاری که برای خود آقای مهدوی هم در مواردی دشوار بود. در مجموع شاید در یک گذر سریع به زندگی اقای آیه الله مهدوی کنی بتوان صادقانه قبول کرد که در هر مقطعی از انقلاب، پست مهم به زمین مانده ای وجود داشت و او به خاطر مقبولیت عمومی و شحصیت مداراجویش کاندیدای مورد اصرار دیگران می شد، وآن شغل را می پذیرفت و گره از کار انقلاب باز می کرد.برهمین اساس رییس کمیته های انقلاب شد. نخست وزیر شد. وزیر کشور شد. و در نهایت وقتی افراطیون به تلاش برای حذف هاشمی رفسنجانی و جایگزینی یک چهره افراطی در مجلس خبرگان دست زدند، دوطرف بر ریاست مهدوی کنی بر خبرگان توافق کردند. خدا رحمتش کند. اما در قبال این مقبولیت عمومی، در بسیاری از بحران های سالهای اخیر آیه الله می توانست نقش پدرانه فعال تری داشته باشد و جلو بسیاری از افراط ها و انحراف ها را بگیرد. قطعا نام آیه الله مهدوی کنی در لیست سران تلاشگر جمهوری اسلامی ثبت خواهد ماند.

۱۶ مهر ۱۳۹۳
غرب و مشکل شیرین داعش
بی شک گروه تروریستی داعش مشکل استراتژیک و مهمی برای آینده دنیا و به خصوص غرب خواهد بود. نو تروریست هایی که اصرار دارند خشونت را مظهر خود بدانند و به باورهای اعتقادی هم مشهور باشند و از همه مهمتر اینکه در جذب شهروندان غربی هم موفق عمل کرده باشند، خود به خود یک تهدید جدی برای غرب است. و حتما در این تردیدی نیست که داعش در وضع موجود مایه نگرانی دنیاست. اما این نگرانی ها شیرین است و منافع مهمی دارد که عملا برای مبارزه با آنها ادرس اشتباهی داده می شود. داعش را اگر به دو بخش سیاست گذار و عملیاتی تقسیم کنیم، بخش عملیاتی اش گروه چریکی است و با عملیات چریکی. در کجای دنیا یک گروه چریکی ۳۰ هزار نفری پخش شده در شهرها را می توانند با بمباران هوایی زمین گیر کنند؟. خاصیت گروه چریکی در همه جا این است که از شهروندان به عنوان سپر استفاده می کند و به طور پراکنده حضور پیدا میکند و آنها را نمی توان با بمباران از بین برد. بمباران ها باعث مشروعیت یابی آنان در مناطق مختلف می شود و باعث می گردد تا از امکانات شهری و پوششی بیشتری استفاده کنند. همچنان که این بمباران ها فقط عمق حضور بخش عملیاتی داعش را بیشتر می نماید و آینده ماندگار تر و پرنفوذ تری را برای آنان به ارمغان می آورد. بخشی عناصر عملیاتی داعش عمدتا مجموعه هایی هستند که سالها در رژیم اسد و در عراق پس از صدام سرکوب و تحقیر شده اند و در فقر شدید زندگی سپری کرده اند. بسیاری از آنان در روستاها بزرگ شده اند و صرف مطرح شدنشان برایشان مهم است و در حقیقت چیزی برای از دسنت دادن ندارند. سرباز گیری از اینان کار ساده ای است. از این مهمتر اینکه بخش عمده نیروهای عملیاتی از میان نیروهای پایبند و معتقد انتخاب شده اند. در سوریه به دلیل تمایلات علوی و در عراق به دلیل تسلط نسبی شیعیان بر مجاری قدرت، دو عاملی بودند که بتواند سنی مذهبان را به نبرد عقیدتی بکشاند. نیروهایی که معتقدند بیشتر از سایرین می توانند در منطق سنی مذهب از امکانات شهری استفاده کنند و از آسیب بمباران دور بمانند. به این دلیل بمباران هوایی و موشک نمی تواند به جمع شدن داعش بیانجامد. به اعتقاد من مصاف اصلی در رویارویی با بدنه عملیاتی نیست. داعش تامین کننده منافع خیلی هاست که اکنون خود در مجموعه ائتلاف قرار گرفته اند. عربستان سعودی که سال هاست در رقایت با ایران وظیفه خود می دادند که پدر معنوی سنی مذهبان باشد و شرایط منطقه ای به گونه ای رقم خورده که در سوریه و عراق و اخیرا یمن، ایران دست بالاتری دارد. عربستان علاقه مند است که در عراق وسوریه شرایط دگرگون شود و به این دلیل داعش ابزار خوبی برای آنان است. ترکیه به خاطر علاقه به برتر بودن در منطقه و رشد نکردن اکراد می تواند از وجود داعش بهره ببرد. غربی ها به دو دلیل از حضور داعش می توانند سود ببرند. یکی به دلیل حمایت از اسرائيل است. موج اسلام هراسی در جهان و تضعیف کشورهای پیرامونی اسرائیل از اهداف قدیمی و مستمر غرب است. علاقه غرب برای ساقط کردن رژیم اسد بیشتر به این دلیل بود که دمشق محور مقاومت نباشد. این هدف با مبارزات عدالت خواهانه بخشی از مردم سوریه متفاوت بود. ظهور داعش و جنایت های آنان باعث شد که حامیان بشار بیشتر شوند و انتخابات برگزار کنند. انتقال داعش از سوریه به عراق و ایجاد ائتلاف علیه داعش، در حقیقت ائتلاف علیه سوریه می تواند باشد. زیرا داعشی ها به راحتی می توانند به سوریه کیش شوند ودر آن جا عملیات کنند و غربی ها هم که مجوز مبارزه علیه داعش دارند، دوباره با نام مبارزه با داعش به فشار علیه دولت بشار دست زنند و این بار با حملات مسلحانه هوایی بشار را زیر فشار قرار دهند تا دِین غرب برای تضعیف مخالفان اسرائیل و درهم کوفته شدن محور مقاومت ادا شود. دلیل دوم سودبری غرب از داعشی ها، هم از بین بردن نیروهای انسانی وتندروی جهان اسلام واحیانا نیروهای تندروی مقیم غرب است که در نهایت جنگ را به داخل خود جهان اسلام کشانده است. بنا به این دلایل است که ائتلافی ها مبارزه با داعش را شیرین میدانند. وگرنه مذاکره جدی با چند کشور عضو ائتلاف وسد کردن راه های فروش نفت و کارهای اطلاعاتی به راحتی می تواند به مهار سریع داعش بیانجامد. شاید وجود داعش در کوتاه مدت به نفع غرب وکشورهای حامی پنهان داعشی ها باشد. اما دردراز مدت قطعا بیشترین آسیب را خود آنان خواهند برد. این نزدیک بینی آفتی است که در کل دنیا فراگیر خواهد شد. همچنان که حمایت و آفرینش طالبان و احیای مجاهدین افغان العرب در هدف کوتاه مدت سقوط اتحاد جماهیر شوروی موثر بود ولی در نهایت سر از برج های دوقلوی نیویورک در آورد. چنین آینده ای در انتظار داعش و چنان آسیبی از ناحیه این تندروان اسلامی در انتظار کشورهای تشکیل دهنده این ائتلاف هست اگر واقعا به مبارزه جدی و حقیقی با آدرس صحیح با داعش دست نیازند.

۲۶ شهريور ۱۳۹۳
دیداری با آیه الله به طعم اسکولی
من از کسانی هستم که کمتر با آقای هاشمی رفت و آمد حضوری داشته ام. یکی از آن موارد نادر البته در تاریخ فرهنگ کشور مهم بود. بحث تهاجم فرهنگی در سال های ۷۰ و ۷۱ از سوی رهبری انقلاب که سال های اولیه رهبری خود را سپری می کردند، مطرح شده بود. خیلی جدی هم تعقیب می شد.مخاطب آن عملا وزارت ارشاد شده بود. صدا وسیما و موسساتی مثل سازمان تبلیغات و حوزه های علمیه و آموزش و پرورش و وزارت علوم و دیگران که در فرهنگ سازی موثر بودند، مثل وضعیت کنونی از فشار به دور بودند و همه، هجمه ها را به طرف وزارت ارشاد سوق می دادند. دلیل اصلی اینکه نگرانی رهبری معظم پس از دودهه، علیرغم تذکرات مستمر ایشان و حضور همه گرایش ها در وزارت ارشاد، همچنان باقی است همین برخورد سیاسی با این نظرات بوده است. اگر در همان اول همه می پذیرفتند که به جای بهره برداری سیاسی از مقوله تهاجم فرهنگی، به آن به صورت جدی و ریشه ای برخورد کنند، این نگرانی در بیست ساله گذشته همچنان مساله اول در حوزه فرهنگ نبود. در آن زمان نیز غیر از آقای خاتمی که وزیر ارشاد بود، بقیه به جای بررسی و ریشه یابی و ارایه راه حل های قابل اجرا، به صدور بیانیه های حمایتی پرداختند. آقای خاتمی مساله را جدی گرفت. وارد بحث شد. بخش هایی را که مصداق تهاجم فرهنگی معرفی می شد، به عنوان مصداق تهاجم قبول نداشت. بعد از جنگ بود و اعتقاد داشت معنا ندارد فضای بعد از جنگ، بسته تر از فضای فرهنگی دوران جنگ باشد. بحث ها بالا گرفت. چندین جلسه شورای عالی امنیت به این موضوع اختصاص یافت که بعضا این جلسات در حضور رهبری تشکیل می شد. آقای خاتمی نهایتا به این نتیجه رسید که از حرف هایش تنازل نکند. آقای هاشمی رفسنجانی که رئیس جمهور بود، از این بحث خودش را کنار کشیده بود. معتقد بود که باید همه نیروی خودش را بر اقتصاد بگذارد و دولت سازندگی را اداره کند و رسما اعلام میکرد که حوزه فرهنگ اولویت ایشان نیست و در ماجرای این اختلافات علاقمند نبود که درگیر این مسایل برای دفاع از وزارت ارشاد شود. آقای خاتمی در این میان اصرار بر استعفا گرفت. بارها این را اعلام می کرد. در بین این بی تفاوتی آقای هاشمی نسبت به سرنوشت وزیر ارشاد و اصرار مستمر آقای خاتمی به استعفا بعد از چهارده سال وزارت، کسان زیادی واسطه می شدند تا آقای خاتمی از اصرار بر استعفا دست بردارد. من در آن دوران معاون بین الملل وزارت ارشاد بودم. همه معاونین آقای خاتمی هم اصرار داشتند که نظرات آقای خاتمی مقبول افتد و ادامه کار با پذیرش شرایط آقای خاتمی ادامه پیدا کند. عملا این کار به خاطر اینکه طرف دیگر نظر منسوبین رهبری انقلاب بود، به راحتی عملی نبود. نهایتا معاونان وزارت ارشاد تصمیم گرفتند که مستقیما از آقای هاشمی رفسنجانی کمک بگیرند تا استعفای اقای خاتمی را نپذیرد. به همین دلیل تقاضای وقت از آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس جمهور وقت کردیم. چند روزی گذشت تا اینکه یک روز از دفتر آقای هاشمی تماس گرفتند و برای من وقت گذاشتند که همان روز به دیدار آیه الله بروم. من آن روز با عجله به دیدار آقای هاشمی رفتم. مفصل مسایل آقای خاتمی ونظرات ایشان را توضیح دادم. آقای هاشمی بیشتر گوش می داد. بعد از تبیین مفصل دیدگاه آقای خاتمی، آقای هاشمی درمورد این که آقای خاتمی باید بماند و مسایل فرهنگی هم با وزارت ایشان حل و فصل شود صحبت کردند. و البته اشاره داشتند که ایشان باید کوتاه بیاید و بی سروصدا کارش را انجام دهد. من از ایشان خواستم که استعفای آقای خاتمی را نپذیرد. ایشان هم از من خواست که با آقای خاتمی را راضی کنم که استعفایش را پس بگیرد و در وزارت ارشاد کارش را ادامه دهد. بعد از دیدار در حال خدا حافظی از اطرافیان، اصلا متوجه لبخند ملیح آنان نشدم. با عجله آمدم ورارت ارشاد و قراری با آقای خاتمی و دوستان معاون گذاشتم. خنده دوستان دیگر ملیح نبود. گفتند امروز حکم آقای علی لاریجانی را برای وزارت ارشاد زده اند.سیاست است دیگر. تا مدت ها آن روزدر بین دوستان رسما روز سر کاری و یا اسکولی من نام گرفت.

۲۴ شهريور ۱۳۹۳
تاریخ مصرف فیلترینگ گذشته
تهران - ایرنا - محمدعلی ابطحی به رفع فیلترینگ و عضویت در شبکه های اجتماعی نظر مثبتی دارد و معتقد است: ما نمی توانیم نسبت به بود و نبود شبکه های اجتماعی اظهارنظر کنیم بلکه بهتر است آن را به عنوان یکی از اجزای زندگی برای خودمان تعریف کرده و بپذیریم. استفاده از فیلترشکن ها نه تنها فیسبوک را باز می کند بلکه امکان دسترسی به سایت های کاملاً غیراخلاقی را بازمی کند/ مخابرات بیش از حرمت گذاری به مردم؛ به ملاحظات سیاسی توجه می کند/ اطلاعاتی که درباره شبکه های اجتماعی به شخصیت های مختلف نظام داده می شود؛ عموماً صحیح نیستند.
ابطحی به ایلنا گفت: وقتی میلیون ها آدم از هم میهنان ازجمله اشخاصی چون رییس جمهور، مجلسی ها و وزرا که بدنه تأثیرگذار اجتماع هستند، عضو این شبکه های اجتماعی هستند، بحث کردن در این باره که این شبکه مفید هست یا نه بحثی بیهوده است چراکه تاریخ مصرف این حرف ها گذشته و حالا زمانی است که ما باید در استفاده عمیق تر از این شبکه ها نظر بدهیم. این شبکه ها را باید به عنوان واقعیتی که در جامعه وجود دارد؛ بپذیریم.
وی در رابطه با موفقیت های دولت در طول یکسال اخیر در بحث رفع فیلترینگ اظهار داشت: دولت در این مدت به دلایلی نتوانسته موفقیت چندانی کسب کند. مدیریت مخابراتی رییس جمهور شعارهای دکتر روحانی را نادیده گرفتند؛ درحالیکه اجرای این مسئله چندان هم دشوار نبود. وقتی مردم با وجود سرعت کم و با سختی به سایت های دولت دسترسی پیدا می کنند؛ مخابرات باید حداقل احترام را برای مردم قایل باشد و سرعت را بالا ببرد.
ابطحی ادامه داد: مشکل سرعت اینترنت فقط مربوط به دوره انتخابات نیست. متأسفانه این مسئله کماکان وجود دارد. مخابرات یکی از وزارتخانه هایی است که بیش از ملاحظه ی حرمت گذاری به مردم، به اصل ملاحظات سیاسی توجه می کند.
این روحانی اصلاح طلب؛ در جواب این سوال که چرا برخی از علما با رفع فیلترینگ مخالفند؛ گفت: اطلاعاتی که به شخصیت های مختلف نظام داده می شود؛ عموماً اطلاعات صحیحی نیستند چراکه اگر صحیح باشند نوع برخوردها باید متفاوت باشد. مثلاً در بیانیه ای که به دفتر آیت الله مکارم شیرازی داده بودند، به این نکته اشاره شده بود که در شبکه های اجتماعی تصاویری مستهجن رد و بدل می شود. درحالیکه در گفتگوهای تلفنی هم ممکن است حرف های ناهنجاری زده شود، آیا این مسئله دلیل این است که تلفن چیز بد و آسیب رسانی است؟! تمام وسایل ارتباطی دچار چنین مسایلی هستند ما باید این ناهنجاری ها را رفع کنیم.
ابطحی با بیان اینکه تعریف آسیب مهم است و باید بدانیم که چه چیزهایی آسیب نامیده می شود؛ گفت: با توجه به واقعیات دنیا از برخی مسایل باید بگذریم و برویم سراغ آسیب های جدی و آن ها را برای خودمان تعریف کنیم. قبل از سیل؛ خیس شدن زمین مشکل است اما بعداز سیل؛ خیس بودن زمین فراموش می شود و همه به دنبال حل کردن بحران سیل هستند. مسئله فیلترینگ هم به همین شکل. آسیب ها به تناسب اتفاقات متفاوت می شوند.
وی در رابطه با این موضوع که بسیاری از شخصیت ها و روحانیون در دنیای مجازی فعالیت می کنند، اظهار داشت: با توجه به تناقض هایی که در این مورد وجود دارد؛ باید بگویم وقتی مسئولین حکومت در این شبکه ها در سطح عالی حضور دارند و علما نیز هریک به گونه ای از آن ها استفاده می کنند؛ می توانیم وجه مثبت این مسئله را هم ببینیم.
ابطحی افزود: فکر می کنم دوران شبکه های اجتماعی هم دارد سر می آید. شبکه های اجتماعی مثل فیسبوک از لپ تاپ و کامپیوتر وارد گوشی های تلفن همراه شده اند و هر روز رشد بیشتری می کنند که با فیلترینگ جلوی رشدش گرفته نمی شود. باید بگویم این نگاه بسته به فیلترینگ؛ نگاه آسیب پذیری است.
وی متذکر شد: همیشه اعتقاد داشتم فیلتر کردن فیسبوک راه درستی نیست چراکه استفاده از فیلترشکن ها نه تنها فیسبوک را باز می کند بلکه امکان دسترسی به سایت های کاملاً غیراخلاقی که در همه دنیا ممنوع است را برای کاربر فراهم می کند و این یک آسیب بزرگتر است.


۰۶ شهريور ۱۳۹۳
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی(قسمت دوم)
لقمهای نانِ خالی خورد و همینطور که چایاش را سرمیکشید، به موبایلش که داشت زنگ میخورد نگاهی انداخت و صدای آن را قطع کرد. سکوت را شکستم و پرسیدم که اصلا علاقه به داستان نوشتن در شما چگونه شکل گرفت؟ تصورم این بود که اشارهای به دوران زندان سال 88و رمانهای زیادی که آنجا خوانده میکند که در علاقمند شدنش به نویسندگی بیتاثیر نبودند. اما به جای پنج سال، سیوپنج سال عقب رفت و از دوران جوانیاش گفت:« راستش من در ابتدای انقلاب با اینکه بیست ساله و خیلی جوان بودم به این دلیل که میتوانستم متن بنویسم وارد رادیو شدم. نمیدانم! شاید این ویژگی را از پدرم ارث برده بودم. البته آن زمان خیلی مطالعه میکردم اما سواد زیادی نداشتم.» و بعد داستانی را تعریف کرد تا دستم بیاید که نوشتههای دوران جوانیاش زمین تا آسمان با نوشتههای امروزش فرق دارد:« دوران استعفای مهندس بازرگان بود و لیبرالیسم به عنوان یک امر خیلی بد مطرح میشد. من اصلا معنای لیبرالیسم را نمیدانستم. مجله امت که متعلق به دکتر پیمان بود خیلی علیه لیبرالیسم مینوشت. چندنفر از رفقایم در مشهد هم همین عقیده را داشتند و جزواتی تهیه میکردند و من همه آنها را میخواندم. نتیجه اینکه خیلی با لیبرالیسم بد بودم بدون اینکه اصلا معنای آن را بدانم. اما جالبش اینجاست که روزها به رادیو میرفتم و در متنها مینوشتم که لیبرالها بدانند فلان و لیبرالها بدانند بهمان که این متنها از رادیو خوانده میشد. فقط این را میدانستم که باید به لیبرالیسم حمله کنم. یک آقایی که مسئول خبر بود، یک روز که متنی حماسی نوشته بودم با ترس و لرز به من گفت که لیبرالیسم یک مکتب است و سالها در دنیا سابقه دارد و اینقدر حمله به لیبرالیسم مبنا ندارد. این تلنگر خیلی برایم مهم بود و هیچوقت از یادم نرفت.» ناخودگاه دستش رفت سمت عمامهو کمی عقب و جلویش کرد و خواست چیزی بگوید که پیشدستی کردم و چون هنوز جواب سئوالم را – چرایی علاقهاش به داستان نوشتن- نگرفته بودم دوباره همان را پرسیدم. یک بُرش خیار به لقمهاش اضافه کرد و لقمه را گذاشت کنار بشقاب تا به سئوالم جواب بدهد: «در دوران "توفیق اجباری" و تنهایی ناشی از آن، رمان خوان شدم. قبلا همیشه هرچه کتاب تاریخ و خاطرات تاریخی منتشر میشد را میخواندم. تقریبا همهٔ زندگینامهها و تاریخشفاهیها را خوانده بودم. اما در زندان حسابی رمان خواندم. اولین رمانی هم که در وضعیت انفرادی خواندم دزیره بود. بعد از آن تجربه، دوست داشتم قصهنویسی را تجربه کنم. شاید چون میترسیدم آنچه در ذهنم بود را مستقیم بنویسم به چارچوب قصه روی آوردم. شاید احساس کردم امنیت این عرصه بیشتر است.» لقمه را برداشت و خورد. حواسش جای دیگر بود و من هم از فرصت استفاده کردم و یادِ رمانی افتادم که نوشته و چند دقیقه قبل گفت که مدتی است در کشوی میزش خاک میخورد. میدانستم که محمدعلی ابطحی بعد از آن تجربه، افسرده شده و به جلسات مشاوره و رواندرمانی میرفته است. میخواستم دربارۀ افسردگیاش بپرسم و اینکه پناه بردنش به نوشتن و هر هفته تئاتر و فیلم دیدن در درمان افسردگیاش تاثیری داشته یا نه؟ هنوز داشتم توی ذهنم جملات را کنار هم میچیدم که خودش انگار که ذهنم را خوانده باشد به کمکم آمد و گفت:« زندگی من به قبل از 88 و بعد از 88 تقسیم شده. وقتی آمدم بیرون این حس را داشتم که من برای رفتارهای سیاسی و انتقام سیاسی از همه این سالها آن همه رنج کشیدم ولی در بیرون برای هیچکس مهم نیست. تنها راهی که به فکرم رسید این بود که برای خودم یک سرمایه فکری جدید درست کنم. برای ساختن این سرمایه روی خواندن ادبیات و دیدن فیلم و تئاتر متمرکز شدم.» جرات کردم و پرسیدم که این تصمیم، برای شما داروی مقابله با افسردگی بود؟ سرش را تکان داد که یعنی بله و بعد از رویاروییاش با افسردگی گفت:« افسردگی شدید داشتم. حدود دو سال و نیم، هفتهای یکبار به جلسه مشاوره میرفتم تا بتوانم خودم را حفظ کنم.» و سرانجام؟ « یک روز با آقای ملکیان در حاشیه رودخانه میگون قدم میزدیم. او به من گفت که: مهمترین نقطه اوج آدمی این است که خودش برای خودش از همه دنیا مهمتر باشد تا از رهاورد این شناخت بتواند کارهای خیلی مهمی برای دیگران انجام دهد. این جمله خیلی تاثیرگذار بود. بعد از آن سعی کردم در عینحال که با همه دوست بودم فدوی کسی نباشم.» حس کردم که میخواهد رفتارِ سیاسی خود را نقد میکند، همینطور هم بود:« من دوستانی زیادی داشتم که در مقاطع خاص سیاسی مثل من نبودند.سرشان را پایین انداختند و در حمایت از یک فرد ویا جریان تمام قد و بدون مصلحتاندیشی وارد میدان نشدند. از رفتار آنها نمیخواهم دفاع کنم اما من تمام قد وارد میدان حمایت از جریان اصلاحطلبی به رهبری آقای خاتمی به صورت افراطی شده بودم و هرچه هم پیغام میگرفتم که کمی کوتاه بیا، کله شقانه میگفتم نه.»پرسیدم پشیمانید از رفتار سیاسی خود؟ در کمال تعجب گفت:« نه! اما دیگر شناختهایم تغییر کرده.» محتویات ظرف افطار هم تمام شده بود. خواستیم با فنجانی قهوه انرژی بیشتری بگیریم برای ادامه بحث که فهمیدیم دستگاه قهوهساز کافه خراب شده و چارهای نداریم جز این که دوباره به چای پناه ببریم. با اصرار من که لابد میخواستم مختصر بودن افطار را جبران کنم، کیک هم انتخاب کردیم و برگشتیم به ادامۀ صحبتهایمان. محمدعلی ابطحی از وفادارانِ به فضای مجازی در ایران است. وبلاگش از جمله قدیمیها است و ردپایش در همۀ شبکههای اجتماعی پیداست. کامنتخورش هم زیاد است؛ و عدهای هم همیشه منتظرند تا به هربهانه و پای هر پستی که مینویسند کامنتی به کنایه بگذارند و به او حمله کنند. دربارۀ حساش نسبت به این کامنتها پرسیدم به خصوص اظهارنظرهای کنایهآمیزی که بعد از زندان پای پستهایش میگذارند. انگار خوشش آمد و شاید هم منتظر بود یکجایی دربارۀ این دست واکنشها حرف بزند. اول کامنتها را دستهبندی کرد:« از حق نگذریم بالای ۸۰ در صد کامنتها ابراز محبت و لطف و بحث های منطقی در مورد موضوع استاتوس است. اما خب، خیلی از کامنتها مربوط به مخالفین دین است که من در این باره دو سه خط قرمز برای خودم تعریف کردهام. کامنتهای حاوی اهانت به ائمه و یا مسئولین کشور که اهانت به آنها مشکل حقوقی دارد را بلافاصله حذف میکنم. بعضی کامنتها را هم طرفداران اصولگرایان مینویسند که همیشه بودهاند. از من و امثال من به طور سنتی خوششان نمی آید. اما بعد از زندان و دادگاه یک گروه دیگر هم کامنت مینویسند که جوانانِ نو پای اصلاحطلب هستند که اتفاقا بعضیهاشان خیلی هم تند می نویسند.» چند لحظه سکوت کرد و بعد دربارۀ این کامنتهای گروه آخری گفت:« بدون تعارف برای من تحمل این کامنتها خیلی مشکل است. مثلا برای من مینویسند که باید اول مشخص کنیم که ابطحی جزء اصلاحطلبان هست یا نه. یا میگویند تو چرا مثل فلانی و بهمانی نبودی. هر جوابی که بدهم امکان دارد به دلیل اختلافنظر مبنایی با برخی از دوستان و اتفاقاتی که در زندان افتاده مشکلساز شود. نقد دوستانم را هم درست نمیدانم و برعکس سعی میکنم از خوبیهای آنها بنویسم و تاحالا جملهای که حتی ذرهای ابهام داشته باشد نسبت به چهرههایی که من را با آنها مقایسه میکنند ننوشتم. اما راستش دلم از این میگیرد که موضعگیریهای متفاوت زیادی در جهت همراهی با حاکمیت دربارۀ خیلی از دوستانی که در ذهن مردم سمبل تفکر اصلاحی شدهاند میدانم که کاملا متفاوت با تصوری است که مردم از آنها دارند.» نگاهش کردم و حرفی نزدم تا بیشتر شنونده باشم. گلایه میکرد:« از اینکه برخی آدمها در ذهن این جامعه سمبلِ انسانِ اصلاح طلب و روشناندیش میشوند لجم درمیآید. مثلا آقای فلانی که دوست ما است و من میبینم که چقدر تلاش کرده ارتباطاتش را به هرطریقی با مسولانی که در ظاهر منتقد آنها هستند، حفظ کنند اما در جامعه بعضیها فکر میکنند چقدر بزرگ و متفاوت است. تازه! بعد از روی کار آمدن دولت آقای روحانی، عدهای که قرار بود شغل و پستی داشته باشند به مراتب تندتر از حرفهای من در دادگاه زدند. من سئوال میکنم چطور است که برای خلاص شدن اشکال دارد آن حرفها را زدن اما برای گرفتن کرسی دولتی اشکال ندارد؟ یا مثلا فردی از پنج سال حکمش، چهارسال بیرون بوده و اصلا به روی مردم نمیآورد که بیرون بوده و بعد میبینم که مردم برای من کامنت میگذارند که باید مثل فلانی میبودی. خب اینجور وقتها نمیتوانم چیزی بگویم و فقط دلم میگیرد. » معلوم بود که هنوز گلایههایش تمام نشده. تکهای کیک خورد و قبل از اینکه من حرفی بزنم، ادامۀ سخناش را گرفت:« از شما چه پنهان خیلی تلاش کردم خودم را حفظ کنم و سعی کنم به لجبازی نیفتم با اینکه خیلی زیاد دلم میسوزد.» پرسیدم کامنتها را مردمِ عادی میگذارند، از آنها دوست داشتید انتقام بگیرید؟ سرش را تکان داد که یعنی نه: سکوتی طولانی کرد و بعد گفت:« مشکل اساسی من این است که به دلایلی که حتما در تاریخ پنهان نمیماند تصمیم گرفتم در دادگاه به صورت علنی حاضر شوم و تحلیل بدهم و نمیدانم چرا تحلیل ها به عنوان اعتراف در ذهنها تبلور پیدا کرده است. اگرقرار بود دلایل آن را بگویم که اصلا آن حرفها را نمیزدم.» پرسیدم جدای از این کامنتها آیا شده که در جمعی و یا در خیابان هم یکباره با شما اینطور برخورد بکنند؟ نگاهش روی دیوار روبرو قفل شد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:« بدون اغراق برخوردهای افراد در خیابان با من خیلی محبتآمیز بوده. یادم نمیآید که غریبهای با پرخاش جلو آمده و از من پرسیده باشد که چرا فلان حرف را زدم. فقط دوستان خودمان که با هم اختلاف منافع و اختلاف فکر داشتیم گاهی به من پرخاش کردند.» تا آمدم درخواست کنم که مصداقیتر صحبت کند، من را با خودش برد به فضای دادگاه پنج سال قبل:« اگر زمانی پایم را وسط بگذارم و بگویم از محتوای تحلیلی حرفهایم دفاع میکنم نتیجه خوبی ندارد و من آدمِ تحمیل آن اتفاقات نیستم. و فضای دو قطبی تندی که در جامعه وجود دارد مجال این را نمیدهد که انتقاداتم را طرح کنم.» چند لحظهای سکوت برقرار شد.

۰۴ شهريور ۱۳۹۳
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی(قسمت اول)
یک فنجان اسپرسو در شهرکتاب مرکزی با محمدعلی ابطحی مریم شبانی دو- سه دقیقه مانده به افطار وارد شهرکتاب شد؛ با عبا و عمامه و هیبت رسمی. تعجب کردم! این اواخر هرجا که دیده بودمش عبا و عمامه نپوشیده بود. قاطی سلام و احوالپرسی به شوخی به محمدعلی ابطحی گفتم: با این لباس آمدید که مثلا بترسم و سئوال جدی نپرسم؟ خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:« نه، پوشیدم دیگه...» فکر کردم اگر یک شوخی دیگر هم بکنم، با شناختی که از ابطحی دارم – که اصولا حرفها را جدی میگیرد- جواب خواهم شنید که حالا مشکل شما با لباسِ آخوندی من چیست؟ و من هم باید بگویم: هیچی! صدای اذان که در شهرکتاب پیچید، رفتیم داخل کافه، منویی هم در کار نبود و یک انتخاب بیشتر نداشتیم: بشقاب نان و پنیر، گوجه و خیار و سبزیِ افطار به اضافۀ چای. تا افطارِ مختصر ما آماده شود، دیدم که محمدعلی ابطحی دارد گوشه و کنار کافه را ورانداز میکند. دفعۀ اولش نبود که به این کافه میآمد اما دقتاش در جزئیات اطراف وادارم کرد که بپرسم دنبال چیزی میگردید؟ خیلی سریع گفت:« نه.» و بعد از آرزوی این سالهایش گفت:« دوست دارم یک کافیشاپ برای خودم داشته باشم.» قبلا هم یکبار مفصل از علاقهاش به داشتن کافیشاپ و ایدههایش برای آن گفته بود. پرسیدم پس چرا برای تحقق این آرزو قدمی برنمیدارید؟ ابروهایش درهم رفت و همانطور که داشت روی میز برای بشقابِ افطارش جا باز میکرد با یکجور بیحوصلگی جواب داد: «هم پول میخواهد و هم وقت برای دنبال کار رفتن. راستش این چند سال خیلی تنبل شدم. به اضافه اینکه سه- چهار سال گذشته لذتی از زندگی دریافت کردم که اصلا حاضر نیستم آن را کنار بگذارم و وارد کار جدی و وقتگیر بشوم.» از پاسخاش فهمیدم که ایدۀ کافیشاپ رویایی آقای ابطحی هم احتمالا هیچوقت محقق نخواهد شد. مشغول نان و پنیرِ افطار شدیم و هنوز جملهای که چند ثانیه قبل گفته بود توی ذهنم زنگ میخورد:« لذتی که این چند سال از زندگی چشیدهام...» خب! میدانستم که محمدعلی ابطحی در چهارسال گذشته خیلی چیزها را تجربه کرده و به همهجا سرکی کشیده است؛ کلاس عکاسی رفته، حتی پای درس فیلمنامهنویسی و مستندسازی و اصول سینما هم نشسته . کلاس قصهنویسی هم رفته و به قول خودش از میان همه تجربهها این یکی برایش تجربهای خوش بوده، کلی رمان خوانده و یک رمان هم خودش نوشته است. گفتم از داستانتان چه خبر؟ گفت:« کامل شده و در کشوی میزم خاک میخورد.» اما یک خبر خوب هم داشت:« کتاب الاحقر فداتون همین روزها احتمالا منتشر میشود.» از نام کتاب برمیآید که محتوای طنز داشته باشد. سکوت کردم که خودش دربارۀ کتاب بیشتر بگوید:« وقتی داشتم تمرین نویسندگی میکردم یک کتاب از قصههای خیلی کوتاه خواندم که دوستش داشتم. بعد ذهنم رفت سمت جُکهای خاصی که در محافل آخوندی گفته میشد. سعی کردم این جوکها را زیر دویست کلمه بنویسم.» با خنده و کنجکاوی پرسیدم جُک آخوندی؟ خیلی جدی جواب گرفتم:« جُکهای آخوندی خیلی مهم و مبتنی بر یکسری معلومات و اطلاعاتِ زندگی آخوندی هستند. این جوکها ترکیبی از جملاتی که به اشتباه روی منبرها میخوانند و تجربههای زندگی روزمره است.» و شما با این جُکها چه کردید؟ با پاسخی که داد یک آس هم رو کرد:« مدتی نزد یک آقایی هایکو یاد گرفتم و بعد نشستم و بعضی از طنزهای منبریها را ردیف کردم و تمرین کردم تا زیر دویست کلمه بنویسم و نتیجه این تلاش شد کتاب الاحقر فداتون که قرار بود در نمایشگاه کتاب منتشر شود که نرسید.» با یکجور رضایت و خوشحالیِ خاصی دربارۀ کتاباش صحبت میکرد. گفت که کتاب شامل 50 داستان مینیمال دویستکلمهای است که در دولت قبلی به آن مجوز انتشار ندادند و در دولت فعلی با یکی دو مورد ممیزی توانسته مجوز کتاب را به لطفِ معاون فرهنگی وزارت ارشاد بگیرد.

۲۱ مرداد ۱۳۹۳
رهبران اسلام، داعشی ها اسلام می کشند
گروه داعش هم زمان دست به جنایت آدم کشی از یکسو و قربانی کردن اسلام زده است. اخبار این روزهای عراق وحشتناک است. یک بخش تلخ آن مربوط به آدم کشی است. گروهی بنام دولت اسلامی عراق با ترکیب عقیدتی و لی در خدمت سیاست منطقه ای ظهور یکباره ای در عراق پیدا کرد و با پشتوانه جریانات سیاسی اپوزوسیون دولت عراق به ناگاه بر بخش های مهمی از آن کشور مسلط شد. این جریان که قطعا یک تابلو نمایشی هستند و نیروهای سیاسی داخل عراق و بعضی کشورهای منطقه پشتوانه آنها هستند بنام اسلام و رونمایی از رفتار صدر اسلام بدون توجه به تحولات جهان و شرایط دوران پیامبر، دست به آدم کشی زدند. متاسفانه عمده آدم کشی ها رنگ عقیدتی پیدا کرد. شیعیان وغیر مسلمانان عراق قربانی این گروه بودند. همه را کافر می پنداشتند و عقوبت کافر را یا پرداخت مالیات و یا کشتن و یا مسلمان شدن می دانستند. در اثر جنایت این گروه هزاران عراقی کشته شدند. کشتار بی رحمانه و غیر متعارف و همراه با شکنجه و بدون ملاحظه اینکه مقتولان زن هستند و یا کودک و یا پیرمرد و بدون اینکه آنها تقصیری داشته باشند و یا قصد جنگ با اینها کرده باشند. بر اساس قوانین دوران برده داری و در کاری بسیار آزاردهنده زنان اسیر زیبا را به عنوان غنیمت جنگی بین خود تقسیم کردند و متوسط الحال ها را در بازار به فروش می رسانند. همه این اتفاقات البته مخالف قوانین بین المللی بود. خونشان درست رنگ خون اسراییلی ها بود اما خون درجه دو تلقی شدند. و تا آن ها به چاه های نفت نزدیک نشده بودند کسی به دادشان نرسید. در داخل عراق هم جنگ قدرت حتی در داخل کتله شیعه که توسط داعشی خونشان مباح شده بود، باعث شد که کسی به داد آن ها نرسد. ایزدی ها و مسیحیان مظلوم هم قربانی این مجموعه الواتی بودند که با پرچمی بنام اسلام آدم می کشتند. این آدم کشی دردناک و اسارت زنان از نظر انسانی دردناک است. هر انسانی با هر عقیده ای برای قربانیان مظلوم داعش با هر باوری که دارند، غمگین و مصیبت زده می شود. این نوع اتفاقات و خشونت ها و جنایت های به ظاهر مذهبی تا کنون بیشتر در کتب تاریخ بود و هر کس انها را می خواند خون گریه می کرد. اسلام باوران فهیم و اصیل چه رنج ها در طول تاریخ بردند تا بتوانند لکه های ننگی که بنام اسلام در زیر سایه خشونت هایی مثل کشتن به خاطر مذهب و یا اسیر کردن زنان و فروختن آنان در دوران خلفا و حکام سده های اول ظهور اسلام انجام شده بود را کم رنگ کنند. حالا دوباره در جلو چشم دنیای فعلی عده ای دوباره بنام عمل کردن به دستورات اسلام و زیر پرچم لا اله الا الله جنایات فجیع تری انجام می گیرد. این کار داعشی ها قربانی کردن و کشتن یک جای اسلام و همه آن هایی است که به این دین بزرگ باور دارند. یعنی در کنار کشتار این روزهای مردم عراق، اسلام و مسلمانان و تاریخ شان هم بی خون و خونریزی دارد قربانی می شود. این یک شعار نیست. یک واقعیت است. اگر رهبران دینی مسلمان دقت کنند می بینند که بعد از ظهور داعش و رفتار هایی که بنام اسلام اصیل انجام می دهند و کم وبیش شاهد هایی از اعتقادات وهابیت هم بر نگاه و باورشان می افزایند، چگونه اصل اسلام قربانی می شود، شاید همه یک پارچه می شدند تا حد اقل اسلام و تاریخ اسلام و مقدسات اسلامی را از قربانگاه ذهن مردم جهان نجات دهند. کار وحشتناک داعشی ها با القاعده ای ها تفاوت دارد. القاعده یک گروه عمدتا سیاسی بودند. خشونت آنان در دنیا به ضرر مسلمانان تمام شد. دنیا به خاطر رفتار القاعده پس از منهدم کردن برج های دوقلو نسبت به خشونت « القاعده» از مسلمانان رنجید. اما مجال فراوانی بود که مسلمانان این نسبت را از دامن اسلام و مسلمانان دور کنند. و یک گروه سیاسی را به خاطر باورهای آمریکا ستیزانه تند، مسئول آن جنایت بدانند. اما در ماجرای جنایات دولت اسلامی در عراق، به خاطر موضعگیری های عقیدتی، اسلام را می کشند و علاوه بر مردم مظلوم شیعه و مسیحی و ایزدی که خونشان ریخته می شود و زنان محترمی که اسیر می شوند، به خاطر آن که آن ها ادعا دارند تمام این کارها را به خاطر رعایت دقیق دستورات اسلام انجام می دهند، دین اسلام را و مسلمانی را واعتبار پیامبر و قرآن را در تاریخی ترین پیچ آسیب دیدگی در اذهان بشریت قرار داده اند. باور کنید قربانگاه اسلام را در مسلخ داعش.

8   4       ۱    ۲    ۳    ۴    ۵    ۶   ۷    ۸    ۹    ۱۰    ۱۱       3  7
© Copyright 2003-2017, Webneveshteha.com. All rights reserved.