من وآدم برفی و دریا

<حرف تو حرف (۱) طاوس های گرما زده
<تاریخ شفاهی رادیو/۳۳ بخش پایانی
<خاطرات شفاهی رادیو۳۲ رابطه رادیو و نظرات مراجع تقلید
<تاریخ شفاهی رادیو ۳۱ نمایشنامه های رادیویی
<خاطرات شفاهی رادیو (۳۰)/ گویندگان و مداحان مذهبی قبل انقلاب
<خاطرات شفاهی رادیو (29)/ خاطرات رادیو
<خاطرات شفاهی رادیو (28)/ رادیو دریا
<خاطرات شفاهی رادیو (۲۷)/ پخش اولین نمازها و ترتیل ها در اولین رمضان
<خاطرات شفاهی رادیو (۲۶)/ سلام صبح به خیر به مثابه جامعه مدنی
<خاطرات شفاهی رادیو (25)/ سلام صبح به خیر
<خاطرات شفاهی رادیو (۲۴)/ برنامه فارسی برای ایرانیان خارج کشور
<خاطرات شفاهی رادیو (۲۳)/شهرستان ها و افراطی گری های بومی
<خاطرات شفاهی رادیو(22)/رادیو و حذف شخصیت های سیاسی اول انقلاب
<خاطرات شفاهی رادیو (۲۱)/ تعیین تکلیف القاب روحانیون وائمه جمعه
<خاطرات شفاهی رادیو (20)/ نواهای مذهبی
<خاطرات شفاهی رادیو (19)/ آرشیو رادیو
<خاطرات شفاهی رادیو (18)/ رادیو قرآن
<ملاقات مهم و تاریخی پاپ و رهبر کلیسای ارتودوکس روس
<خاطرات شفاهی رادیو (17)/ پذیرش قطعنامه
<خاطرات شفاهی رادیو (۱۶)/ روزهای عملیات جنگ و پخش رادیو

جستجوی
در

۳۱ مرداد ۱۳۹۵

حرف تو حرف (۲) پیر پرنیان اندیش
حرف تو حرف (۲) پیر پرنیان اندیش هفته پیش حرف تو حرف را با این وعده به پایان رساندم که از سایه ه. الف. ابتهاج بنویسم. این مقید شدن به توضیح یک مطلب، ستون فخیمه من را در روزنامه فخیمه تر اعتماد از حالت حرف تو حرفی بیرون می اورد. اما مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که حرف مرد ضرورت ندارد یکی باشد. چنانچه افتد و دانی نمونه هایش را در زندگی سیاسی من دیده اید.مرد هم در اینجا به معنای مذکر نیست. بانوان را هم در بر میگیرد. مرد باید به اقتضای ایام حرفهای متناسب دورانش را بزند. بشریت از یکی بودن حرف مردهای سیاست خیلی آسیب دیده است. بگذریم، بلد نیستم الکی قیافه بگیرم و بگویم که شخصیت فرهیخته ای هستم و از دیر باز سایه شناس بوده ام و از این حرفها. می دانستم کسی بنام هوشنگ ابتهاج هست و در سطح عالی شعر میگوید. میشناختمش مثل شناختی که از حافظ و سعدی داشتم ولی فقط می دانستم این مرد زنده است. یک بار چند سال پیش عارضه مغزی برام پیش آمد ودر بیمارستان بستری شدم. البته عارضه هنوز اقدامات عملیاتی نکرده بود که معالجه شد. خل و چلی مختصری که در من می بینید مربوط به آن مریضی نیست. خدادادی است. البته با مزه بود که تا مدتی مخالفان سیاسی اصلاحات وقتی می خواستند مطالبم را در حمایت از اصلاحات کار کنند، می نوشتند محمدعلی ابطحی که چندی پیش در بیمارستان به علت عارضه مغزی بستری بود، فلان حرف را گفته. ترجمه فارسیش این بود که کمی شیرین می زنم. کاملا اخلاقی. دروغ هم نگفته بودند. بیمارستان هم بستری بوده است. درهمان بیمارستان یکی از عیادت کنندگان فرهنگی کتاب گنده کادو شده ای برایم آورد. شیرینی نبود که همانجا باز کنند. ماند تا به منزل رفتم. خدا وکیلی من آدم کتاب خوری بودم که متاسفانه بعد از آمدن تلگرام، کتاب خوان شدم.علاقه خوبی به کتاب خواندن دارم. بقول شماها ورم بوک یا به زبان مادری کرم کتاب داشتم و دارم. اسم کتاب پیر پرنیان اندیش بود. با عکسی از سایه و ریش دوشاخه اش. چه لذت بخش بود آن ایام که کتاب پیر پرنیان اندیش دستم بود. بعضی کتابها را که میخوانیم، به دوپینگ احتیاج داریم که خسته نشویم. چایی یا قهوه یا سیگار و یا قلیانی باید آماده کنیم که خستگی خواندن کتاب را ببرد. اما بعضی کتابها به سرعت گیر احتیاج دارد که فرصتی باشد به بقیه امور زندگی هم برسیم.پیر پرنیان اندیش سایه از این نوع کتاب ها بود. نمی شد از خوردنش دست کشید. دو جوان عاشق خبرنگاری ادبی، بنام های میلاد عظیمی و عاطفه طیه این قدر پای سایه نشسته بودند و با او حرف زده بودند که نهایتا این کتاب فاخر را کامل کرده بودند. وقتی می خواندم، علاوه بر اینکه آشنایی کامل با زندگی ابتهاج پیدا کرده بودم،به دائره المعارفی از ادبیات معاصر وآشنایی با بزرگان شعر و ادب ایران دست یافته بودم. پر از خاطرات شیرین و تلخ. بچه که بودیم، گوشت خیلی در غذاها نبود و با مزه ترین بخش غذا هم گوشت بود، ما بچه ها گوشت های خورش را کنار می گذاشتیم که آخر غذا بخوریم. مزه مزه می کردیم تا خوشمزگی غذا در ذایقه مان بماند. اواخر کتاب پیر پرنیان اندیش که رسیده بودم دلهره بدی داشتم. خیلی آرام آرام کتاب را مزه میکردم. می ترسیدم تمام شود. و بالاخره تمام شد. در مستی خواندنش مدتها باقی ماندم. توصیه میکنم شما هم بخوانید. معرفی کردن کتاب خوب خیلی کار خوبی است. با اینکه معروف است مویی از آخوند کندن معجزه است،اما تا حالا هر وقت خواسته ام به دوستانم در تولدشان و یا مناسبت های دیگری مثل عروسی و دامادی شان کادویی بدهم،این کتاب را داده ام. ‪وقتی کتاب را خواندم در فیس بوکم نوشتم.همه آن چه که از کتاب برایم زیبا بود‬. آن موقع ها فیس بوک توی بورس تر بود. اینستاگرام خیلی فراگیر نشده بود و تلگرام هم نبود. دنیای مجازی هم که مرز نمی شناسد. شب ها کلی وقت پای فیس بوک میگذاشتم. مطلب می نوشتم. کامنت می خواندم. پک میزدم. به صفحه دوستان سر می زدم و کارهایی که می دانید. در مطلبم برای هوشنگ ابتهاج و کتاب پیر پرنیان اندیش نوشتم که خوشحالم که معاصر سایه هستم و کاش از نزدیک دیده بودمش. یکی دو روز بعد یک مسیج درباکس مسیج هایم خواندم. یکی برایم نوشته بود که آقای ابتهاج هفته آینده می ایند ایران. به ایشان مطلب شما را نشان داده ایم. اگر دوست دارید وقتی آمدند ایران قرار بگذاریم که به دیدنشان بیایید. خبر خوبی بود. پیگیر شدم، تا وقتی خبر دادند که سایه آمده ایران. من گمان میکردم که اصلا مقیم آلمان است. از اولین دیدار من سالها می گذرد. گاهی تلفنی هم احوال می پرسیدم. قول داده بودم در مورد دیدار اخیرم بنویسم که باز هم با اینکه قرار نبود در این مطلب حرف توی حرف نیاید، آمد. معلوم شد خیلی هم مرد اگر بخواهد تظاهر هم بکند، نمی تواند حرفش دوتا شود.

© Copyright 2003-2016, Webneveshteha.com. All rights reserved.