من وآدم برفی و دریا

<توییت های سند نشده پارسال( قسمت دوم)
<توییت های سِند نشده
<گاهانه‌های خودمانی
<خاطرات گاهانه کرونایی (11)
<خاطرات گاهانه کرونایی (10)
<خاطرات گاهانه کرونایی (۹)
<خاطرات گاهانه کرونایی (8)
<خاطرات گاهانه کرونایی (7)
<خاطرات گاهانه کرونایی (۶)
<خاطرات گاهانه کرونایی (5)
<خاطرات گاهانه کرونایی (۴)
<خاطرات گاهانه کرونایی (۳)
<خاطرات گاهانه کرونایی (۲)
<خاطرات گاهانه کرونایی (1)
<هفته متفاوت قوه قضائیه
<خاطرات با مزه از شب‌های قدر
<ماجراهای شب زلزله
<خاطرات روزهای کرونایی (۶۰)
<خاطرات روزهای کرونایی(۵۹)
<خاطرات روزهای کرونایی (۵۸)

جستجوی
در

۰۳ آذر ۱۳۹۹

روحانی ای که دین را به کودکان با زبان کودکانه خودشان می آموخت
محمد حسن راستگو متواضع بود. با همه شهرت و ناموری که داشت و با اینکه تقریبا تا همین اواخر یک سره در شهرستانها برای سخنرانی و اجرای برنامه می رفت، زندگی بسیار ساده ای داشت. خیلی ساده تر از تصور سادگی. به زی طلبگی و به مبانی طلبگی اصیل خیلی باور داشت. در گذر زمان ارزشهایش را تغییر نداد. مقاومت عجیبی داشت. امروز روز تلخی بود. خبر درگشت محمد حسن راستگو برای هر کسی یک معنایی داشت. بچه های دهه شصت و حتی هفتاد او را مجری تلویزیون می دیدند . آخوند کوتاه قدی که روی صفحه تلویزیون ظاهر می شد و برنامه کودک اجرا می کرد. با هر دو دست روی تخته سیاه می نوشت. شعر می خواند. در همه برنامه هایش نقش روحانیت خود را هم فراموش نمی کرد و در پایان پندی، نصیحتی می داد. بعضی که آشنا تر بودند شخصیت ذاتی او را می شناختند. آدم درس خوانده ای در تحصیلات حوزوی بود. حدودا یکسال قبل از من طلبه شده بود. ادبیات عرب را در سن ده سالگی پیش او خواندم. در منزل و مدرسه پدرم. آدم به شدت پایبندی به مبانی فکری اش بود. جزو شاگردان مکتب و نهضت امام خمینی بود. اهل سفر های زیاد بود. در اوان انقلاب پر حرارت بود و پر فعالیت. متواضع بود. با همه شهرت و ناموری که داشت و با اینکه تقریبا تا همین اواخر یک سره در شهرستانها برای سخنرانی و اجرای برنامه می رفت، زندگی بسیار ساده ای داشت. خیلی ساده تر از تصور سادگی. به زی طلبگی و به مبانی طلبگی اصیل خیلی باور داشت. در گذر زمان ارزشهایش را تغییر نداد. مقاومت عجیبی داشت. …اما من قدیمی ترین دوستم را از دست دادم. بچه بودیم. ۶ سال از من بزررگتر بود. مدتی همسایه بودیم. پدر نازنینی داشت که امام جماعت محله آبکوه بود. با پدرم و تعدادی از هم دوره ها در حدود سالهای پنجاه وچهار سفری رفتیم. همان موقع یک خودکار خریده بود که ۲۰ تا رنگ داشت. در تربیت کودکان آن دوره نقش زیادی داشت. پایه گذار کارهای دینی برای کودکان بود. به تلویزیون که رفت، روش خودش را برد. این در حوزه ها بعدا تبدیل به یک مکتب شد، که واقعا راستگو پایه گذارش بود. روحانی ای که دین و مذهب را به کودکان با زبان کودکانه خودشان می آموخت. در حوزه و در دفتر تبلیغات واحد کودکان درست کردند که راستگو روشش را آموزش دهد. شاگردانش به اندازه او گل نکردند. خیلی ها این را کسر شان روحانیت می دانستند اما راستگو تا آخر در این روش از خود گذشتگی کرد. به ظاهر سیاسی نبود ولی اندیشه مترقی و مدنی و قابل احترامی داشت. خدا رحمتش کند که دلهای کودکان را در ایام غمبار جنگ و غصه ها شاد می کرد. به خانواده اش و دوستانش و شاگردانش تسلیت میگویم.

© Copyright 2003-2020, Webneveshteha.com. All rights reserved.