وصیت نامه ملا هادی سبزواری

در فاتحه حاج آقا جلال آشتیانی در مشهد، دوست خوبم آقای بروجردی وصیت‌نامه ملا هادی سبزواری را خواند. خیلی پر معناست… در این پایان ماه رمضان تقدیم به اهالی وبلاگ:

ندیمان! وصیت کنم بشنوید

که عمر گرامی به آخر رسید

چون این رشته عمر به گسسته شد

به آغاز، انجام پیوسته شد

خدا را هدیم به همیشست و شوی

بپاشید سدرم از آن خاک کوی

بجویید خشتم به‌بهتر لحد

ز خشتی که بر تارک خم بود

بسازید تابوتم از چوب تاک

کنیدم می‌آلوده در زیر خاک

چو از برگ رز نیز کفنم کنید

به پای خم باده دفنم کنید

بکوشید کاندر دم احتضار

همین بر زبانم بود نام یار

نه شمعم جز آن مه به بالین نهید

نه حرفم جز از عشقت تلقین دهید

ز مرد و زن اندر شب وحشتم

نیاید کسی بر سر تربتم

به جز مطرب آید زند چنگ را

مغنی کشد سرخوش آهنگ را

به خونم نگارید لوح مزار

که هست این شهید ره عشق یار

چهل تن ز رندان پیمانه‌زن

شهادت کنند این چنین بر کفن

که این را به خاک درش نسبت است

ز دردی کهشانم یواحدت است

نبودی جز عاشقی دین او

جز این شیوۀ پاک آیین او

ندیدیم کاری از او سر زند

بجز این که پیوسته ساغر زند

الهی به خاصان درگاه تو

به سرها که شد خاک در راه تو

به افتادگان سر کوی تو

به حسرت‌کشان بلاجوی تو

به حق صبو کش، به می‌خوارگان

که هستند از خویش آوارگان

به پیر مغان و می‌میکده

به رندان مست صبوحی زده

که فرماندهی چون قضارا که هان

ز اسرار نقد روانش ستان

نخستین و آلایشش پاک کن

پس آنگاه منزلگهش خاک کن

:اشتراک گذاری بر روی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وصیت نامه ملا هادی سبزواری

در فاتحه حاج آقا جلال آشتیانی در مشهد، دوست خوبم آقای بروجردی وصیت‌نامه ملا هادی سبزواری را خواند. خیلی پر معناست… در این پایان ماه رمضان تقدیم به اهالی وبلاگ:

ندیمان! وصیت کنم بشنوید

که عمر گرامی به آخر رسید

چون این رشته عمر به گسسته شد

به آغاز، انجام پیوسته شد

خدا را هدیم به همیشست و شوی

بپاشید سدرم از آن خاک کوی

بجویید خشتم به‌بهتر لحد

ز خشتی که بر تارک خم بود

بسازید تابوتم از چوب تاک

کنیدم می‌آلوده در زیر خاک

چو از برگ رز نیز کفنم کنید

به پای خم باده دفنم کنید

بکوشید کاندر دم احتضار

همین بر زبانم بود نام یار

نه شمعم جز آن مه به بالین نهید

نه حرفم جز از عشقت تلقین دهید

ز مرد و زن اندر شب وحشتم

نیاید کسی بر سر تربتم

به جز مطرب آید زند چنگ را

مغنی کشد سرخوش آهنگ را

به خونم نگارید لوح مزار

که هست این شهید ره عشق یار

چهل تن ز رندان پیمانه‌زن

شهادت کنند این چنین بر کفن

که این را به خاک درش نسبت است

ز دردی کهشانم یواحدت است

نبودی جز عاشقی دین او

جز این شیوۀ پاک آیین او

ندیدیم کاری از او سر زند

بجز این که پیوسته ساغر زند

الهی به خاصان درگاه تو

به سرها که شد خاک در راه تو

به افتادگان سر کوی تو

به حسرت‌کشان بلاجوی تو

به حق صبو کش، به می‌خوارگان

که هستند از خویش آوارگان

به پیر مغان و می‌میکده

به رندان مست صبوحی زده

که فرماندهی چون قضارا که هان

ز اسرار نقد روانش ستان

نخستین و آلایشش پاک کن

پس آنگاه منزلگهش خاک کن

:اشتراک‌گذاری بر روی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *