از بس این چند روزه رسمی و اتوکشیده نوشتم، خودم خسته شدم.
شروع کردم همینجوری نوشتن:
امروز صبح، در اثر فراوانی کار ـ مثل این ششهفت ماهه ـ دیر از خواب بیدار شدم. اصلاً خواب بعد از نماز صبح خیلی شیرین است.
گزارشی از تلویزیون العربیه میدیدم. تشییع جنازه خانم اطوار بهجت، خبرنگار پرکار، وظیفهشناس و زیبای العربیه را نشان میداد که در سامرا کشته شده بود. خیلی دلم سوخت.
نزدیکی ظهر آمدم بیرون. رفتم دفتر آقای کروبی. ماشینم را داشتم کنار خیابان پارک میکردم که دیدم احمد بورقانی با ماشین پیچید تا وارد محوطه دفتر آقای کروبی شود. من هم وسوسه شدم و راه افتادم که پشت سر احمد ماشینم را به داخل ببرم، اما دیدم همان درِ نیمهباز را هم بستند!
آقای کروبی از سکوت خیلیها که خصوصی از نامهاش درباره خرابکردن غیرموجه حسینیه صوفیان قم تعریف میکنند، اما حاضر به حرفزدن نیستند، گله میکرد و میگفت همیشه در تاریخ، اینها ضربه زدهاند. بعد یکسری حرفها زد که گفت به شرطی میگویم که ابطحی در سایتش ننویسد و من هم نمینویسم.
من گفتم اینجا دو مسئله است؛ یکی عقاید فرقه صوفیه و دیگری رفتاری که با عدهای شهروند ایرانی شده است؛ تخریب غیرقانونی حسینیه و منزل آنها، بیمحاکمه و بیدادگاه. آقای کروبی گفت و مسئله سوم، احترامی است که علمای بزرگ برای خانواده صاحب حسینیه در قم، جدای از عقاید صوفیگریاش، قائل بودند.
در مورد آقای حضرتی هم بحث شد؛ مدیرمسئول پرنشاط روزنامه اعتماد که امروز حکم سنگین سه سال حبس تعلیقی و جریمه مالی او در روزنامهها منتشر شده است. میگفتند از شروع به کار دولت جدید، چنین حکم سنگین سیاسیای صادر نشده بود. این را یک هشدار از جناح مقابل تلقی میکردند و شاید هم یک شروع.
من هم گفتم: تو را خدا اگر دستتان به مسئولان میرسد بگویید وقتی محکومیت گنجی در چند روز آینده تمام شد، مثل آن دفعه به بهانه دیگری او را در زندان نگه ندارند. همسرش دیروز از وضعیت بد و رنجور او در زندان نوشته است.
محمد قوچانی هم در فکر صدمین سالگرد مشروطیت بود و از بعضی جزئیات مصاحبه خالد مشعل با «شرق» حرف میزد.
گعده بود و از هر دری سخنی…